پسران لزوما فضای پسرونه‌ای نداره و اتفاقا توی فصل دوم، خیلی بیشتر به موضوعات فمنیستی پرداخته. گره‌های داستانی خودشو به مسائل سطحی‌نگرانه‌تری نسبت داده و اتمسفرها و دیالوگ‌هاش هم بیشتر از فرم منطقی‌شون خارج شدن. با این‌وجود هنوزم با یه‌سری بازیگر مستعد طرفیم که تونستن یه کار ابرقهرمانی رو تبدیل به یه کار پرطرفدار کنن.


بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

یکی از مزیتایی که سریالای چند فصلی دارن اینه که شما خیلی راحت‌تر می‌تونید الگوهای نابهنجار درون داستان رو دستچین کنید و به‌رخ مخاطب بکشید از این بابت که الگوها فرصت تکرار دارن و بعد از گذشت چند قسمت یا یکی دو فصل، اونقدر تکرار میشن که با یه اشاره‌ی کوتاه میشه مخاطبو متوجه‌شون کرد و توضیح داد که این الگوها دقیقا چطوری تاثیر اجتناب ناپذیر سناریو رو ویروسی کردن.

هشدار: ادامه‌ی این مطلب می‌تونه داستان فصل دوم سریال رو لو بده.

سوالی که توی فصل دوم، خیلی بیشتر ممکنه برای آدم پیش بیاد اینه که چرا این آدمایی که سعی میکنن خوب باشن، توی فرصتای خوبی که پیش اومد سعی نکردن راه خودشون رو از ساز‌و‌کار فاسد و گروه‌های افراطی‌شون جدا کنن؟ چرا سعی می‌کنن چیزی رو درست کنن که می‌دونن تا همین الانشم بهشون آسیب زیادی زده و وادارشون کرده که کارای نابهنجار زیادی انجام بدن؟
شخصیتای این داستان، بیشتر به موضوعاتی مثل قتل و تجاوز به‌عنوان شرارت نگاه می‌کنن و مثلا براشون مهم نیست که یه رسانه چطور داره ازشون برای فریب دادن ذهن آدما استفاده میکنه یا بهتره بگیم که در‌مقابل چنین مسائلی خیلی منفعل هستن و همین بیخیالی هم باعث ایجاد تراژدی‌های بیشتری در طولانی مدت میشه.

شخصیتا اینقدر درگیر زد و خوردن که دیگه وقتی ندارن که به ریشه‌ی شکل‌گیری بسیاری از مشکلاتشون فکر کنن و دردسر پشت دردسر، در‌حال اتفاق افتادنه. گرچه این وضعیت، به‌نفع سازنده‌هاست و باعث ایجاد یه سریال سرگرم‌کننده شده و حتی اگر به‌لحاظ سناریو نتونه توجه دیگران رو جلب کنه، خوراک افرادیه که دوست دارن یه اکشن خوب ببینن.
طبق روال رایج در خیلی از کارای اکشن هم در فصل جدید، میزان خشونت و صراحت صحنه‌های خون و خونریزی افزایش ملموسی داشته و کیفیت دیالوگ‌ها و تاثیرات حسی، کاهش.

حالا دیگه به‌سختی میشه گفت که جناح سالمی وجود داره و قتل، صرفا برای عدالت‌خواهی صورت میگیره. یک نفر سعی میکنه یک‌طرفه همه چیزو قضاوت کنه و حکم مرگ رو بنویسه چون شاکیه که چرا آدما به خودشون اجازه میدن که بدجنس و شرور باشن. دقیقا مشکل از اینجا شروع میشه که چه اونایی که دوست دارن آدم خوبه باشن و چه شخصیت‌های شرور، ترجیح میدن که جامعه از یک یا چندین شخص خاص بترسه نه از یک قانون. در اینجا، تلاشی صورت نمی‌گیره که خوده قانون، تبدیل به یه عامل بازدارنده بشه و به‌خاطر خودخواهی و کارهای سرخودانه‌ی زیاد درون جامعه، عملا هر قانونی رو میشه به‌سادگی دور زد.

جامعه مشکلی با این موضوع نداره که شخص‌هراسی، جای قانون‌هراسی رو بگیره و از ترس اینکه بقاش به‌خطر بیوفته، فوری سمت اون شخصی کشیده میشه که می‌تونه خودشو خوب جلوه بده و این توهم رو ایجاد کنه که حافظ جون آدماست. نه‌که توی همچین جامعه‌ای خبر از شایعه و تئوری‌پردازی نباشه. همه‌جا افرادی هستن که سعی میکنن بدبینانه‌ترین نگاه ممکن رو داشته باشن حالا چه ناشی از مسئولیت‌پذیری باشه چه برای جلب‌توجه و به‌دست آوردن لایک بیشتر. اما تئوری‌های توطئه فراموش میشن چرا‌که سند دندون‌گیری برای اثبات‌شون نیست و مخاطب معمولش هم فردی نیست که بتونه پیگیر قضیه بشه و حتی به‌فرض قبول کردن تئوری، نمی‌دونه که دقیقا نشون دادن چه واکنشی میتونه مفید‌تر و معقول‌تر باشه.

ما دقیقا چطور می‌تونیم از تئوری‌های توطئه استفاده کنیم؟ این یه واقعیت بدیهیه که شخصیت‌های سرشناس جامعه، حدی از قدرت رو دارن که مردم عادی، از این قدرت برخوردار نیستن. حداقل چیزی که توی این داستان به‌تصویر کشیده میشه اینطوریه و ابرقهرمانا به‌رغم اینکه تحت کنترل ساز‌و‌کاری هستن که داره از طریق‌شون تولید ثروت میکنه، صاحب قدرت و اختیار زیادی برای تاثیر گذاشتن روی دنیای اطراف‌شون هستن و کم هم پیش نمیاد که کارای سرخودانه انجام بدن. بخش زیادی از وقت و انرژی سازمان‌شون هم صرف لاپوشونی این کارای سرخودانه‌ای میشه که عملا فاجعه به‌حساب میان. 
حتی اگر هیچ مدرکی درمورد ارتکاب جرم یک شخصیت سرشناس وجود نداشته باشه، ما می‌تونیم این سوال رو مطرح کنیم که این شخصیت‌ها تا چه‌حدی قدرت و اختیار انجام جرم رو دارن؟ با‌توجه به اینکه این افراد هم انسان هستن و می‌تونن مرتکب جرم بشن، از خودمون بپرسیم که حالا اگر اینا مرتکب جرم بشن، چیزی هست که بتونه مهارشون کنه؟

این درمورد ابرقهرمانا لزوما صدق نمیکنه و جامعه می‌تونه با اطمینان زیادی بگه که قلدرمآبی و انسان‌هراسی، خیلی بیشتر از قانون‌هراسی جریان داره. قلدری از پایین‌ترین مراتب شروع میشه تا به پیچیده‌ترین و قدرتمند‌ترین ساختار‌ها برسه. آدمای خودمحور، جامعه‌ای خودمحور رو تشکیل میدن و بدبین بودن به افراد سرشناس در چنین جوامعی، رویکردی کاملا منطقیه.

دلیل اینکه شخصیت‌هایی مثل هیوئی یا لایت استار رو تحسین نمی‌کنم بابت همینه که وانمود میکنن انگیزه‌های خوبی دارن اما یکی مثل لایت استار، با اینکه همون روزای اول متوجه فساد درون سازمان میشه اما درونش باقی می‌مونه و اجازه میده که مورد سواستفاده قرار بگیره. اون حتی اراده‌ی اینکه از کنترل مادرش خارج بشه هم نداره ولی به امید اینکه بتونه دنیا رو از دست ابرشرورایی که لباس ابرقهرمانی پوشیدن نجات بده، با سازمان، همراه میشه.

این همراهی، هر‌چه که می‌گذره بیشتر روی سیاه خودشو نشون میده و کارنامه‌ی هیوئی و لایت استار، در پایان فصل 2، بیشتر از اونکه حاوی دست‌آورد و حس افتخار بشه، نشون میده که چقدر شریک خونریزی و افزایش هرج‌و‌مرج درون جامعه شدن. آدمای خودخواه، هم از هیوئی و هم از لایت استار، به‌کرار برای محقق کردن اهداف ویروسی خودشون استفاده می‌کنن و این در‌حالیه که هر دو‌نفر میتونستن از این فضا دور بمونن.


جمع‌بندی
سوالی که میشه درنهایت مطرح کرد اینه که چرا همچین سناریویی که شخصیت‌هاش حتی اولیه‌ترین قدرت‌های روانی انسان رو نمی‌تونن درک کنن و شخصیت چندان قابل تحسینی ندارن، اینقدر مورد استقبال قرار می‌گیره؟ چرا ما هر‌سال شاهد محبوب شدن همچین داستان‌هایی در قالب فیلم و سریال هستیم؟

هرچند که پسرها یه داستان تخیلیه اما الگوهایی که درونش از نحوه‌ی حرکت جوامع امروزی ما به‌تصویر کشیده میشه، در همپوشانی زیادی با وضعیتیه که در‌حال تجربه‌اش هستیم. این دنیایی هست که ما ساختیم و این سریال، تراژدی‌ای که مشغول زندگی کردنش هستیم رو به‌شکلی بازنمایی میکنه که انگار ما بی‌تقصیر بودیم و همه‌ی این اتفاقا، اجتناب‌ناپذیر بودن یا طبیعت انسان اینه که اینقدر خودخواه باشه. 
خب به‌شخصه فکر نمی‌کنم که انسانا ذاتا اینقدر خودخواه و بی‌کفایت باشن و تلاش چنین سناریوهایی برای بیچاره نشون دادن آدما در‌مقابل عنصر خودخواهی رو وجه منفی ماجرا میدونم. 
البته هیچ‌کدوم از این حرفا به این معنی نیست که از دیدن این سریال اجتناب کنید. ما با یکی از دیدنی‌ترین و حرفه‌ای‌ترین کارای مرتبط با دنیای ابرقهرمانی رو‌به‌رو هستیم که تونسته عده‌ی زیادی رو طی فصل‌های متمادی، با خودش همراه کنه. یه نگاه انتقادی، بیشتر کمک میکنه تا تحت تاثیر الگوهای منفی درون داستان قرار نگیریم.