آدام اول، یه فیلم درام با تکیه به روش های سنتی داستان نویسیه که یا شما در جمع بندی، نوعی تحریک احساسی رو تجربه میکنید و بهش امتیاز خوبی میدید یا احتمالا با خودتون میگید اونقدرا هم غافلگیر کننده و نبوغ آمیز، نتونست جمع بندی خودش رو ارائه بده.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

دلیل جذابیت شیوه های جدید داستان نویسی همینه که فرقی نداره داستانتون رو چقدر ساده و فارغ از جلوه های بصری سینمایی بیان کنید، همینکه می تونید ذهن مخاطب رو شدیدا درگیر قضاوت و تردید کنید، کافیه تا اثرتون بتونه نوعی تاثیر عمیق ایجاد کنه و بخصوص، توجه منتقدا رو به خودش جلب کنه. 
آدام اول، نه لزوما چندان دیده شده و نه تونسته امتیازهای چندان دندون گیری به دست بیاره. تا امروز از مجموع 582 مشارکت کننده در سایت IMDb تونسته امتیاز 6 رو به دست بیاره و 39 درصد مخاطبای گوگل هم پسندیدنش.

شاید بشه گفت که این درام، بیش از هر چیز درمورد مفهوم تعلق صحبت میکنه و سفر روانی و فیزیکی پسری که به دنبال ریشه های خودش میگرده رو دنبال میکنه. 
هشدار: ادامه ی این مطلب میتونه داستان فیلم رو لو بده.

فیلم Adam the First در دسته ی درام های مستقل قرار میگیره اما جنس این کار رو چندان هم مستقل نمیدونم چراکه یه کار مستقل، در نظرم لازمه خیلی غافلگیرکننده تر و خلاقانه تر ساخته بشه اما بسیاری از الگوهای به کار رفته در این فیلم، بسیاری تکراری و آشنا هستن و خلاقیت چندانی رو نمیشه درونش دید. 
این فیلم، داستان پسر 14 ساله ای رو روایت میکنه که به شکل تقریبا اجتناب ناپذیری یک سفر نسبتا طولانی رو شروع میکنه تا بتونه پدر واقعیش رو پیدا کنه. ساختار فیلم، به صورت اپیزودیک هست و آدام، با انواع افرادی که احتمال داره پدرش باشن رو به رو میشه و این شخصیت های متنوع، به شکل تاثیرگذاری معرفی شدن. 
هرچند که این فیلم یه پیام واضح بسیار احساسی و روشن داره اما اگر نگاه غیر مستقیمی به داستانش داشته باشید، متوجه الگوها یا پیامایی میشید که لزوما نمیتونن مثبت باشن. 
یکی از مسائل قابل بحث، رمانتیزه کردن فقدان و جست و جوی پدره. در حالیکه فیلم تلاش میکنه تا سفر روانی آدام رو به تصویر بکشه، این موضوع میتونه به صورت ناخودآگاه، این پیام رو منتقل کنه که هویت فردی، وابسته به گذشته ی خونوادگی یا ریشه های خونی هست؛ در حالیکه مفهوم تعلق، خیلی فراتر از این نوع نگاه سنتی قرار داره. 


استفاده از رویکرد روایی کلاسیک، بدون اینکه پیچیدگی های دنیای مدرن، چندان در نظر گرفته بشه، میتونه باعث بشه که داستان نتونه پیام چندان کاربردی و روشنی درمورد هویت یابی رو توضیح بده. ما توی دوره ای زندگی میکنیم که عوامل اجتماعی و فرهنگی، نقش به مراتب پررنگ تری در شکل گیری شخصیت دارن و آدمای زیادی رو میتونید پیدا کنید که دیگه شباهت چندانی به افکار و ارزش های خونوادگی شون ندارن.

به شخصه به عنوان فردی که خارج از یک فرهنگ مسیحی رشد کرده، فکر میکنم این نگاه سانتی مانتال به موضوع خانواده و حس تعلق، چیزی که وجودش خطرناک جلوه میکنه و در نظرم فردی که توی چنین فرهنگی رشد میکنه، چنانچه به هر دلیلی با مشکلات خونوادگی رو به رو بشه، حتی اگر مجبور به تحمل رنج مادی نشه هم آسیب روانی بیشتری میبینه چون این پیش زمینه ی ذهنی، شخص رو خیلی آسیب پذیر تر میکنه. 


شاید جوامعی که تاکید بیشتری روی استقلال فردی و حمایت های اجتماعی دارن، آسیب های روانی ناشی از بحران های خونوادگی، معمولا مدیریت پذیرتر جلوه کنن چون فرد، صرفا خانواده ی خونی خودش رو محور اصلیش زندگیش نمیبینه و شبکه ی ارتباطی گسترده تری برای حمایت داره. این تفاوت نگرش، به طور مستقیم روی افزایش تحمل و مهارت های روانی فرد، تاثیر داره.
سانتی مانتالیزه کردن مفهوم خانواده، هرچند در نگاه اول، احساس امنیت رو ایجاد میکنه اما در لحظات بحرانی، میتونه آسیب زا بشه چون فرد رو در موقعیتی قرار میده که تمام معنای زندگیش وابسته به یک ساختار خاص هست.

نمیگم فرهنگی که زیر سایه اش بزرگ شدن یه راه حل کاربردی برای مواجهه با حس فقدان و عدم تعلق داره. نقد میتونه راهی برای رسیدن به ایده های بهینه تر باشه و نه صرفا درک بین خوب و بد. رویکردی که هویت فرد رو در ارتباط با یک جامعه ی بزرگ تعریف کنه و کمکش کنه که همه ی آدما رو به اندازه ی افراد همخون خودش انسان بدونه، راحت تر میتونه یک شخص رو در بحران های مربوط به تعلق، حمایت کنه.

جمع بندی
تعریف هویت فردی در قالب یک جامعه ی بزرگتر، به جای محدود کردنش به روابط خونی، هم از نظر روانی و هم اجتماعی، تاثیرات مثبت تری ممکنه داشته باشه. همچین رویکردی نه تنها به فرد کمک میکنه تا در مواجهه با فقدان و بحران های مربوط به تعلق، احساس امنیت بیشتری داشته باشه بلکه باعث میشه که سطح همدلی و پذیرش، در جامعه افزایش پیدا کنه. توی همچین ساختاری، وابستگی به گروه های کوچکتر مثل خانواده ی خونی، جای خودش رو به روابط گسترده تر انسانی میده که در نهایت، هم به فرد و هم به اجتماع، انعطاف پذیری بیشتری میبخشه.