فرانسیس فورد کاپولا بعد از شکست سنگین فیلم مگالوپولیس، مجبور شد جزیره ی شخصیش در پلیز و بخشی از کلکسیون ساعت های لوکس خودش رو بفروشه. اون بیشتر از 120 میلیون دلار از دارایی های شخصیش رو صرف ساخت این پروزه کرد اما فیلم فقط حدود 14.4 میلیون دلار فروش جهانی داشت.
کاپولا حدود 120 میلیون دلار از دارایی شخصی خودش منجمله تاکستان های شراب رو صرف ساخت فیلم کرد. در ادامه، 7 ساعت لوکس از کلکسیون شخصی خودش رو برای تامین مالی و اصطلاحا سر پا نگه داشتن کشتی به حراج گذاشت، ازجمله یک ساعت سفارشی به ارزش 1 میلیون دلار. این کارگردان در مارس 2025 به طور رسمی اعلام کرد که از نظر مالی ورشکسته شده ولی همچنان به پروژه اش افتخار میکنه. فیلم مگالوپولیس فیلمی علمی تخیلی با بازی آدام درایور هست که کاپولا از دهه ی 1980 در حال توسعه اش بود. داستان درمورد معماری هست که رویای بازسازی شهری آرمان گرا رو داره ولی با وجود جاه طلبی هنری، فیلم نتونست مخاطب گسترده ای جذب کنه و نقدهای ضد و نقیضی دریافت کرد. کاپولا با مگالوپولیس، بیشتر سعی داشت همون افکار گذشته رو تکرار کنه. مرد تنها و غمگینی که بار مسئولیت های درشتی روی دوشش هست ولی دیگران درکش نمیکنن. فقط میخواست به پدرخوانده ی مدرن بسازه. درواقع این تراژدی نیست، این نتیجه ی لجاجت و خودشیفتگی هست. این سقوط، سقوط یک قهرمان نیست بلکه از جنس انکار و نادیده گرفتن بازخوردهایی هست که همیشه نسبت به محتوای آثارش وجود داشت. مگالوپولیس همون اسطوره ی تکراری مردی بود که همه چیز رو میفهمه ولی دیگران نمیفهمنش. یه پدرخوانده ی مدرن ولی بدون خانواده، بدون نقد و بدون میلی برای شنیدن دیگران. این مدل روایت، نه تنها دیگه خسته کننده است بلکه خطرناکه و خودش رو پشت رویا و هنر پنهان میکنه اما در عمل، هیچ کس جز خود خالقش رو نمیشه درون اثر دید. خودشیفتگی صرفا یک ویژگی شخصی نیست و یه ساختار روایی رو در کارهای کاپولا داره. ایده های تکراریش دیگه جواب نمیده، معنایی نداره و حتی دردناک هم نیست و صرفا خسته کننده جلوه میکنه. به نظر میرسه که کاپولا نه تنها هیچ وقت به نقدها گوش نداده بلکه اساسا مخالف نقده و تا لحظه ی آخر سعی داره اسطوره باقی بمونه حتی اگر به قیمت ورشکسته شدنش تموم بشه.
چند وقت پیش مصاحبه ای از ونس گیلیگان، مغز متفکر پشت سریال برکینگ بد منتشر شد و گفت که هالیوود داره شرورها رو بیش از حد جذاب نشون میده و این تصویر ممکنه اخلاق عمومی رو منحرف کنه.
و این درحالیه که همین نقد رو دقیقا میشه به محصولاتی که خود این شخص درست میکنه نسبت داد. سریال برکینگ بد، داستان والتر وایت رو به عنوان یک معلم شیمی درمانده نشون میداد که به خاطر بیماری و فشار مالی، وارد دنیای تولید متآمفتامین میشه ولی در عین حال، کم کم تبدیل میشه به یک ضد قهرمان کاریزماتیک که مخاطب ها هم باهاش همذات پنداری میکنن؛ درحالیکه آدم میکشت یا باعث میشد که زندگی خیلیا نابود بشه. منتقدها هم گفتن که این سریال، با وجود پیچیدگی های اخلاقی، گاهی باعث میشه مخاطب ناخودآگاه به سمت تحسین شخصیت های خلافکار کشیده بشه. گرچه اینکه مسیر یک فرد شرور، زیبا نشون داده بشه به خودی خود یک داستان غیر منطقی نیست. شاید بشه گفت نه تنها آدمای شرور میدونن که ممکنه دیر یا زود سقوط کنن بلکه حتی شکست میتونه بخشی از تراژدی زندگی یک فرد سالم هم باشه. معلومه که آدما بابت جذابیت یک مسیر هست که ممکنه انتخابش کنن، مخصوصا وقتی زندگی عادی و به ظاهر سالمشون، به نتیجه نرسیده یا کسل کننده شده. مشکل هالیوود هم شاید اینه که نمی تونه روایت های سالم و جذاب رو پیدا کنه یا بسازه چون اصلا جوامع ما تصویری از رشد و کسب تجربه ی سالم و واقعی نداره و به طور میانگین و جمعی، در حال تجربه ی نوعی سقوط اخلاقی هستیم. ما هیچ روایتی از انسان های اخلاقمدار و مسئولیت پذیر نداریم که تونسته باشن در چنین دنیایی رشد کنن و صرفا داستان آدمای شرور رو داریم که بعضی هاشون زندگی هیجان انگیزی دارن. هالیوود به جای ساختن روایت های سالم جذاب، رفته سراغ ضدقهرمان هایی که هیجان دارن، چون جامعه فقط هیجان رو میفهمه و وقتی اخلاق، جذابیتش رو از دست بده، میشه انتظار داشت که شرارت تبدیل به سرگرمی بشه. جوامع ما شاید نسبت به گذشته، به لحاظ اخلاقی، عقبگرد بیشتری نکرده باشن اما شاید بشه گفت هیچ پیشرفتی هم نکردن. ما آدما بی تفاوتیم و سطح همدلی خیلی پایینی داریم و این وسط، صرفا یه عده آدم شرور هستن که با خلاقیت خودشون، داستان جالب و شنیدنی ای برای زندگیشون میسازن.
دوقلوها، نقش های دوگانه و کلون ها، ایده ی چالشی و رشد یافته ی سینما
با گذشت زمان و پیشرفت تکنولوژی، هالیوود فرصت اینو پیدا کرده که نقش های دوگانه یا شخصیت های دوقلو رو افزایش بده و ازشون چیزی فراتر از اونچه که توی کارای نه چندان با کیفیت گذشته میدیدم، بسازه. منظور از نقش دوقلو، زمانیه که یک بازیگر، به تنهایی باید نقش دو یا چند نفر که به لحاظ ظاهری شبیه همدیگه هستن رو بازی کنه و در بسیاری از سکانس ها، این دو نفر ممکنه کاملا در مقابل یا کنار همدیگه قرار بگیرن و با هم تعامل داشته باشن.
دلیل بیشتر شدن این مدل نقش ها، پیشرفت تکنولوژیه که به کارگردانا اجازه میده به راحتی، چنین صحنه هایی رو خلق کنن و برخی عقیده دارن که از این به بعد میتونیم شاهد تعداد بیشتری از این مدل فیلما باشیم. برای سال های طولانی، نقش های دو قلو، صرفا جنبه ی طنز داشتن و اونقدر به شکل ناشیانه ای پرداخت میشدن که معمولا برای یک کار درام یا جدی، چنین ریسکی انجام نمیشد که بیان از یک بازیگر، برای بازی نقش دو نفر استفاده کنن. بنا به گزارش جدیدی که از گاردین منتشر شده، امسال قراره رابرت دنیرو رو در فیلم شوالیه ی آلتو شاهد باشیم که نقش دو نفر رو بازی میکنه و همچنین مایل بی جردن که به عنوان دوقلوهای نقش اول فیلم گناهکاران ماوراطبیعی، بازی میکنه. به جز این دو، چند مورد دیگه هم نوید داده شدن که باید دید که قراره چه خروجی ای داشته باشن. چیزی که صحبت کردن درمورد این ایده رو داغ کرده، ایده های جدیدی هست که فیلمسازا برای نشون دادن دو نفر در یک صحنه است. در یک تکنیک قدیمی با عنوان The Parent Trap، معمولا کادر رو به دو قسمت تقسیم میکنن و بازیگر، نقش هر فرد رو به طور جداگانه بازی میکنه و بعد، این دو بازی، در کنار همدیگه ادغام میشن. محدودیت های این روش، مربوط به صحنه ی پشت سرشون هست و چندان اجازه مانور نمیده تا دوربین رو حرکت بدید.
این اصطلاح از فیلم The Parent Trap یا تله ی والدین گرفته شده. این تکنیک وابستگی زیادی به جلوه های ویژه داره و کمک میکنه تا بازیگرا طوری به نمایش در بیان که انگار دو فرد متفاوت هستن.
تکنیک دیگه ای که برای خلق چنین صحنه هایی مورد استفاده قرار میگیره، اصطلاحا Body Double است که تکنیک به مراتب ناشیانه تری به حساب میاد و فیلمسازای امروزی، چندان مجبور به استفاده ازش نیستن. در جریان این کار، وقتی که نیازه تا هر دو کاراکتر، توی یک صحنه ظاهر بشن، بازیگر و بدلش پشت به دوربین یا درحالیکه چهره شون مشخص نیست ظاهر میشن. تکنولوژی UFX یا جلوه های ویژه، کمک کرده تا فیلمسازا بتونن سراغ ایده های به مراتب پیچیده برن و عملا داره زیرشاخه های جدیدی پیدا میکنه. یکی از این زیر شاخه ها، استفاده از ماسک صورته و اینطوریه که بازیگر و بدلش، نقش شخصیت های دوقلو رو بازی میکنن و در ادامه و به کمک جلوه های ویژه، صورت بازیگر، روی صورت بدلش قرار میگیره. برای اینکار لازمه یه اسکن سه بعدی از صورت بازیگر به دست بیاد و از یه نرم افزار مناسب، برای انتقالش به روی صورت بدل، استفاده کرد. این پدیده شاید تا چند سال پیش، همچنان مرموز و عجیب جلوه میکرد اما با همه گیر شدن ابزارهای ساخت دیپ فیک، بیننده ی غیر حرفه ای هم ممکنه به وجود این نوع جلوه پی ببره یا حتی نسبت به نقص های اجرای چنین ایده ای حساسیت پیدا کنه. شاید بهترین و طبیعی ترین ایده رو بشه Motion Control در نظر گرفت که در جریانش، حرکت دوربین حفظ میشه؛ یعنی دوربین باید بتونه توی تکرار صحنه، دقیقا همون مسیر سابق رو طی کنه. بازیگر، دو برداشت رو انجام میده. یکبار به عنوان کلون اول و بعد نقش کلون دوم رو بازی میکنه و در ادامه، این تصاویر، در هم ادغام میشن. دقت این روش، خیلی بالاست اما مشکلات خاص خودشو هم میتونه داشته باشه. مشکلات این روش، تا حدی به هزینه ها و میزان زمان بر بودنش برمیگرده. بازیگر شما قراره نقش دو نفر رو بازی کنه و باید متناسب با همین موضوع حقوق بگیره. وقتی که کلون ها شامل نقش های اصلی بشن، این هزینه میتونه کمابیش زیاد بشه. دوم اینکه برای اجرای این ایده، به تجهیزاتی نیازه که هزینه های خاص خودشون رو دارن. برنامه ریزی صحیح برای استفاده از همچین تکنیکی، وقت و انرژی زیادی نیاز داره و عملا باعث طولانی تر شدن فرآیند تولید میشه. شما نمی تونید در حین ضبط، تغییر و تنوع خاصی برخلاف تنظیمات اولیه پیاده کنید و کافیه تصمیم بگیرید که سراغ یه صحنه ی پیچیده و پرجزئیات برید؛ در این حالت، ممکنه تنظیم حرکت دوربین، به مراتب دشوارتر بشه یا غیر ممکن به نظر برسه. تغییرات ناگهانی در نحوه ی ضبط صحنه ها، به خودی خود موضوع رایجی در دنیای فیلم سازی به حساب میان و این تکنیک رو میشه یکی از انعطاف ناپذیرترین روش ها درنظر گرفت. با وجود تمام این مشکلات، استفاده از یک بازیگر برای بازی نقش دو کاراکتر یا بیشتر، تقریبا سن و سالی به اندازه ی خوده صنعت سینما داره. بیزاری و بدبینی نسبت به جلوه های ویژه ی دیجیتالی هنوز هم ممکنه جزء رویکردهای کارگردانای امروزی باشه اما افرادی هم هستن که با خوشبینی به سراغ این روش رفتن و عقیده دارن که در صورت ساختن یک پایه ی عملی قوی، میشه از این تکنولوژی، به موثرترین شکل ممکن بهره برد. این موضوع، نیاز به حساسیت نشون دادن نسبت به نورپردازی و حفظ ثباتش، ایجاد قاب های دقیق و ایجاد یک ترکیب بندی باورپذیر داره.
جمع بندی تکنولوژی دیپ فیک، تا چند سال پیش حتی جزو گزینه ی پنجم فیمسازا هم نبود و بیشتر ترجیح میدادن که از چهره هایی کاملا واقعی و بدون کمک نرم افزار استفاده کنن. استفاده از دیپ فیک، ترس اینو ایجاد میکرد که قراره فیگورهای فیک با لبه های نخ نما و کلاژگونه درست شن و به جای همراه کردن مخاطب با فیلم، باعث به مسخره گرفته شدن صحنه بشن. اما در حال حاضر، ما توی دوره ای هستیم که ابزارهایی مثل دیپ فیک، گسترش پیدا کرده و استفاده ی صحیح و ظریف از این روش میتونه باعث صرفه جویی بیشتری در زمان و سرمایه ی مورد نیاز برای تولید همچین فیلمایی بشه.