بازخوانی سوپرمن از خاستگاه تا امروز
9 اردیبهشت · ·
اگر سوپرمن بدون قدرت های فراانسانیش به زمین میومد، صلح طلب موندن، براش خیلی سختتر میشد. سوالی که پیش میاد اینه که قهرمان واقعی کیه؟ وقتی فردی قادر به نجات دادن نیست، صرفا میتونه انتخاب کنه که به دیگران آسیب نزنه که این موضوع، برای فردی که قدرت تاثیر خاصی نداره و نمیتونه از خودش در مقابل نابهنجاری های جامعه مراقبت کنه، به مراتب تصمیم سخت تری هست.

کریستوفر ریو، بازیگر نقش مجموعه فیلم سوپرمن کلاسیک، بعد از فلج شدن، سعی کرد با امید و تلاش به زندگی ادامه بده. این بازیگر در مستند زندگیش گفت قهرمان واقعی کسی هست که در اوج ضعف، امید رو حفظ میکنه، دربرابر درد تسلیم نمیشه و بدون قدرت های ماورایی، با اراده و اخلاق میدرخشه.
در روایت اصلی سوپرمن که ایده ی خالقین اصلیش بود، سوپرمن لزوم اینقدر قدرت فیزیکی نداشت و همچین موجودی، میتونست بیشتر به لحاظ اخلاقی به چالش کشیده بشه.
در نسخه های اولیه ی سوپرمن، بخصوص اون چیزی که جری سیگل و جو شوستر در دهه ی 1920 خلق کرده بودن، قدرت های فیزیکی سوپرمن خیلی محدودتر از چیزی بود که بعدها در روایت های مدرن دیدیم.
سوپرمن اولیه بیشتر از اینکه خدای شکست ناپذیری باشه، نوعی قهرمان اخلاقی بود. سوپرمن نمیتونست پرواز کنه و صرفا میپرید؛ قدرتش بیشتر شبیه یک انسان خیلی قوی بود نه موجودی با توانایی ها کیهانی و تمرکزش هم بیشتر روی عدالت اجتماعی، مبارزه با فساد و دفاع از مظلوم بود. دشمن هاش اغلب سیاست مدارهای فاسد، سرمایه دارهای بی رحم و یا خلافکارهای شهری بودن و لزوما با موجودات فضایی یا تهدیدات آخرالزمانی درگیر نمیشد. در داستان ابتدایی، سوپر دراصل یک نماد اخلاقی بود و به عنوان ماشین قدرت به کار گرفته نمیشد.
این نسخه اخلاقی تر بود چون وقتی قدرت مطلق نداری، لازمه به کمک انتخاب هات تبدیل به یک قهرمان بدی و این چالش واقعی هست.

درنسخه های بعدی، بخصوص از دهه ی 1950 به بعد، سوپرمن تبدیل به موجودی تقریبا شکست ناپذیر، با قدرت پرواز، دید اشعه ای، نفس یخ زننده و حتی قدرت سفر در زمان شد و این باعث شد که چالش های اخلاقیش کمتر بشه و همیشه یه راه حل فیزیکی داشته باشه.
خالق سوپرمن، در چهارسالگی با دیدن Little Nemo in Slumberland شروع مینهmo in Slumberland av,uشد که چالش های اخلاقیش کمتر بشه و همیشه یه راه حل فیزیکی داشته باشه. شعه ای، نفس یخ زننده و حتی شروع میکنه به کشیدن شهرهای خیالی روی دیوار اتاقش و دیدن شخصیت سانتا در فرهنگ عمومی، بابت داشتن قدرت های فراتر از انسان، تبدیل میشه به اولین تصویر از مردی با قدرتهای عجیب در ذهن خالق سوپرمن.
در خلق سوپرمن، جو شوستر تصویرگر بود و جری سیگل، نویسنده. این دونفر هردو از خانواده های یهودی مهاجر به حساب میومدن.
در کتاب Super Boy بعد از کلی داستان پردازی درمورد دوره ی کودکی خالقین سوپرمن، به زمینه ی اجتماعی خلق شدن همچین داستانی اشاره میکنه. نویسنده به شخصیت هوگو گرنسبک میپردازه که به عنوان سردبیر مجله ی Science and Invention و بنیانگذار Amazing Story با ترکیب علم و ادبیات، نوعی داستانپردازی علمی تخیلی رو رواج داد. گرنسبک با انتشار آدرس خواننده ها، فضای تعاملی و جمعی ای درست کرد که باعث شد مجله حالت تعاملی پیدا کنه و صرفا یک محصول مصرفی نباشه.
در پشت صحنه، صنعت مجله سازی پر از ورشکستگی، معاملات مشکوک و تغییر مالکیت بود. گرنسبک با وجود شهرتش به رفتارهای غیر حرفه ای با نویسنده ها تونست با تطبیق مداوم با بازار، مجله های جدیدی هم راه بندازه.
جری سیگل تحت تاثیر این فضا، شروع به نوشتن نامه به مجله کرد. با دقت، لحن خودش رو تنظیم میکرد تا هویت کم سن و سالش معلوم نباشه. یکی از نامه هاش در آگوست سال 1929 چاپ شد که به نوبه ی خودش، نقطه ی شروعی برای این هنرمند بود.
جری توی مسابقه ای که خودش درخواست برگزاریش رو داده بود شرکت میکنه اما داستانش برنده نمیشه ولی نوشتن رو ادامه میده.
قدرت اخلاقی در سایه ی ناتوانی
وقتی فردی قادر به نجات دادن نیست، فقط میتونه انتخاب کنه که به دیگران آسیب نزنه. انتخابی که برای کسی که قدرت تاثیرگذاری ویژه ای نداره و حتی قادر به محافظت از خودش دربرابر نابهنجاری های جامعه نیست، به مراتب دشوارتره.
کریستوفر ریو، بازیگر نقش سوپرمن در مجموعه فیلم های کلاسیک، بعد از فلج شدن، با امید و تلاش به زندگی ادامه داد. اون در مستند زندگیش گفت: قهرمان واقعی کسی هست که در اوج ضعف، امید رو حفظ میکنه، دربرابر درد تسلیم نمیشه و بدون قدرت های ماورایی، با اراده و اخلاق میدرخشه.

این نگاه، به ریشه های نخستین سوپرمن برمیگرده. در روایت اصلی، اونطور که جری سیگل و جو شوستر در دهه ی 1920 خلق کردن، سوپرمن اون قدرت فیزیکی افسانه ای رو نداشت. اون نمیتونست پرواز کنه، فقط میدوید؛ قدرتش بیشتر شبیه یک انسان بسیار نیرومند بود، نه موجودی با توانایی های کیهانی. تمرکز داستان ها بر عدالت اجتماعی، مبارزه با فساد و دفاع از مظلوم بود. دشمناش هم عموما سیاستمدارهای فاسد، سرمایه دارهای بیرحم و خلافکارهای شهری بودن نه تهدیدات آخرالزمانی یا بیگانه های فضایی. سوپرمن در این نسخه، بیشتر از هر چیزی نماد اخلاقی بود نه ماشین قدرت.
این سوپرمن اخلاق محور، چالش واقعی قهرمان رو نشون میداد. وقتی قدرت مطلق نداری، باید با انتخاب های اخلاقی، قهرمان بشی. اما از دهه ی 1950 به بعد، سوپرمن به تدریج به موجودی تقریبا شکست خورده تبدیل شد. پرواز، دید پرتوای، نفس یخ زننده، حتی سفر در زمان. این قدرت های اضافی، چالش های اخلاقی رو کمرنگ کردن چون همیشه یک راه حل فیزیکی وجود داشت.
سیگل و شوستر هردو از خانواده های یهودی مهاجر بودن. سیگل تحت تاثیر فضای تعاملی مجله های علمی تخیلی دهه ی 1920، بخصوص نشریات هوگو گرنسبک قرار داشت. اون با نوشتن نامه هایی با لحنی بالغ به مجلات، خودش رو وارد عرصه کرد. نامه اش در آگوست 1929 چاپ شد و نقطه ی شروع راه هنریش شد. حتی وقتی در مسابقه ای که خودش پیشنهاد داده بود شرکت کرد و برنده نشد، نوشتن رو ول نکرد.
در نهایت، مسیر تحول سوپرمن از یک قهرمان اخلاقی و اجتماعی به یک ابرقدرت کیهانی، سوالی بنیادی رو درست میکنه؛ اینکه آیا قهرمان واقعی به این معنیه که شما بیاید کارهای فراانسانی انجام بدید یا قهرمان کسی هست که بتونه در وضعیت ناتوانی هم پایداری اخلاقی خودش رو حفظ کنه؟
شاید درس ماندگار سوپرمن اولیه هم همین باشه یعنی قدرت واقعی، نه در شکست ناپذیری فیزیکی، که در شکست ناپذیری اخلاقیه، بخصوص وقتی که دنیای بیرون، هیچ قدرت فرانسانی خاصی بهت نداده.
به شخصه در ابتدای این تحقیق تمایل داشتم به این نتیجه برسم که سوپرمن، یک داستان تحریف شده است و سینما برای اهداف تجاری، اون رو دستکاری کرد. سوپرمن در شکل اولیه اش پتانسیل درگیری با چالش های انسانی عمیقتری رو داشت اما از یک مهاجر صلح طلب، تبدیل به تصویری از مرد آلفا شد.
سوپرمن هرگز ابرقهرمان نبود تا زمانی که سینما اون رو به تجسمی از فانتزی قدرت مطلق تبدیل کرد. در نسخه ی اولیه، پتانسیل روایت مهاجرت، تنهایی، اخلاق در شرایط نابرابر و مبارزه ی طبقاتی نهفته بود. اما صنعت ترجیح داد اون رو به مرد آلفایی تبدیل کنه که جهان رو نه با تفکر، که با مشت نجات میده و در این راه، یکی از جذاب ترین استعاره های اخلاقی قرن رو به کلیشه ای پرفروش تقلیل داد.

عقیده دارم که این نوع بازنمایی تصویر مردانه، نوعی مردستیزی رو درون خودش داره و مثال زنانه اش میشه برندها و شخصیت هایی که سعی دارن نوع خاصی از زن بودن رو تبلیغ کنن که درظاهر، شکوهمند و زیباست اما درعمل، توجیه میکنه که یک زن چرا میتونه بابت دست کشیدنش از یک سری رفتار معمولی و انسانی و افراط در نشون دادن رفتارهایی که زنانه تلقی میشن، مورد تحسین، تمجید و حمایت بیشتری قرار بگیره.
ایدئولوژی پنهان در بازنمایی جنسیت، چه در تصویر مرد آلفای ابرقدرت و چه در تصویر زن ایده آل شکوهمند، هردو، قالب های تنگ و غیر انسانی هستن که انسانیت چند بعدی رو حذف میکنن تا الگویی قابل کنترل، قابل تقلید و قابل بهره برداری تجاری ارائه بدن.
مرد آلفایی که همیشه قوی، غیر عاطفی، پیروز و فاقد آسیب پذیریه، درواقع انسانیت مردانه رو نفی میکنه. اون نمی تونه بترسه، شکست بخوره یا نیاز به کمک داشته باشه و این نوعی خشونت نمادین علیه مردان هست که میگه: اگر تو این الگو نباشی، مرد نیستی.
زنی که همیشه زیبا، فداکار، پرعاطفه، کامل در خانه داری و مادری هست، و هرنوع رفتار غیر زنانه در اون حذف یا نکوهش میشه هم انسانیت زنانه رو خشک میکنه. اون تبدیل به بت قابل ستایش اما غیر قابل دسترس میشه.
این بازنمایی ها معیارهای سختگیرانه ایجاد میکنن و سپس افرادی رو که غالبا به قیمت سرکوب بخشی از وجودشون به این معیارها نزدیک میشن، تحسین و حمایت میکنن. سیستم سلطه، هم الگو میسازه و هم پاداش میشده بدون اینکه ساختار خودش رو تغییر بده.
انسان واقعی، ترکبی از قدرت و ضعف، عقل و احساس، جرات و ترس و ویژگی های زنانه و مردانه است. این الگوهای رسانه ای، تمامیت انسان رو تکه تکه میکنن و فقط یک بخش اغراق شده رو برجسته میکنن و اون رو طبیعی یا ایده آل میدونن.
جمع بندی
سوپرمن امروزی نه فقط قربانی تحریف تجاری، که نماد مردستیزی پنهان در ابرمردگرایی هست. اون مردیه که نباید ضعف نشون بده، نباید نیاز داشته باشه، نباید در انتخاب های اخلاقی درمونده بشه و این تصویر، انسانیت مردونه رو خلع سلاح میکنه. همونطور که در بازنمایی زن ایده آل، زن ستیزی با بت سازی از فداکاری و زیبایی، پنهان میشه، در بازنمایی مرد ایده آل هم مردستیزی با بت سازی از قدرت و سلطه، پنهان میشه. هر دو الگو، انسان رو به کارکردی تقلیل یافته تبدیل میکنن؛ یا ناجی قاهر، یا فرشته ای فداکار. این ویژگی ها جامعه رو از مواجهه با پیچیدگی های اخلاقی و عاطفی وجود انسانی معاف میکنن.
شاید وظیفه ی هنر امروز، نه ساختن همچین الگوهایی، که شکستنشون باشه. برگردوندن قهرمان به قامت انسان عادی ای که در ناتوانیش هم میتونه اخلاق رو رعایت کنه و در ضعفش هم میتونه مقاومت کنه و در تناقض هاش هم میتونه راهی برای زندگی شرافتمندانه پیدا کنه.