اولش زیاد از اینکه خطوط نقاشیم کمرنگ تر شده و لایت و دودی شدن راضی نبودم و حس میکردم جلوه اش احمقانه است ولی اینم خودش یه الگوی خاصه که شاید یهو مودش سراغم اومده. اینکه سعی نمیکنم جریان نقاشی رو کنترل کنم و بداهه تر سراغ ترکیب رنگ و بافت و سمبل های مختلف میرم، گاها حس عجیبی داره ولی نقاشی رو تبدیل به تجربه ی سرگرم کننده تری کرده و این روزا با اشتیاق بیشتری نقاشی میکشم و مدام دوست دارم ایده های جدیدی رو امتحان کنم.
نقاشی یک میدان نیروی بصری هست که مستقیما با قدیمی ترین بخش های مغز ما یعنی سیستم لیمبیک و ساقه ی مغز حرف میزنه، قبل از اینکه قشر پیشانی یا مرکز تفکر منطقی، فرصت سانسور پیدا کنه. رنگ ها قبل از هر چیز، یک تحریک فیزیکی ایجاد میکنن و اصطلاحا زبان رنگ ها نوعی بیوشیمی خام داره. طول موج های مختلف، غده ی هیپوفیز و سیستم اعصاب خودمختار رو مستقیما تحریک میکنه. مثلا رنگ قرمز با طول موج بلند شناخته میشه و میتونه به صورت افزایش ضربان قلب، فشار خون و ترشح آدرنالین، تاثیر خودشو نشون بده. رنگ آبی، باعث کاهش ضربان قلب و کاهش دمای پوست میشه. رنگ زرد، ناحیه ی حرکتی مغز رو تحریک میکنه و سبب افزایش هشدار میشه. رنگ سیاه، نوعی حالت دفاعی رو ایجاد میکنه و میتونه باعث گشاد شدن مردمک ها بشه. رنگ سفید، نیاز به تطابق سریع چشم و ایجاد حس خستگی میشه. اشباع بالای رنگ، احساس فریاد زدن رنگ رو تداعی میکنه و سبب خستگی سیستم عصبی میشه و بعضا تناسب خوبی برای انتقال حس بحران داره. رنگ های با اشباع پایین که بعضا به عنوان رنگ پاستلی شناخته میشن، احساس نجوا رو تداعی میکنه و میتونه باعث ایجاد آرامش عمیق بشه و بعضای عقیده دارن روی سیستم پاراسمپاتیک تاثیر میذاره و این بخش فعال تر میشه.
تاثیر روانی انواع ضربه ی قلمو ضربه ی قلمو، ردپای مستقیم حرکت بدن هنرمند بر روی بومه، حتی اگر نقاشی انتزاعی باشه، این ردپاها قابل خواندن هستن. انواع ضربه ی قلمو به لحاظ روانی، تاثیر متفاوتی ایجاد میکنن. مثلا خطوط ممتد، پرانرژی، گاهی خشن، مثل اونچه که در نقاشی های فرانتس کافکا در سبک اکسپرسیونیسم یا سزان میشه دید، حس اضطراب پنهان شده در حرکت رو منتقل میکنن. بیننده ناخودآگاه احساس میکنه هنرمند در حال فرار یا تعقیب بوده. رد قلم نقطه ای یا پوینتیلیسم، به شکلی هست که هزاران نقطه ی ریز در کنار هم قرار میگیرن و از دور طوری به نظر میرسه که انگار دارن ترکیب میشن، میتونه به لحاظ بصری، حس وسواس و صبر بیمارگونه رو منتقل کنه. در این حالت، مغز وادار میشه تا تکه های مختلف رو جمع کنه که اصطلاحا بهش اتمیزه کردن واقعیت میگن. این وضعیت میتونه به مهارت تقویت توجه پایدار و کاهش درماندگی اشاره داشته باشه، چون نشون میده چطور ذرات کوچک، کلان معنا رو میسازن. رد قلموی نرم و محو، مثل اونچه که در آثار داوینچی میشه دید، بدون خطوط تیز، دودگونه و مه آلود، میتونن به لحاظ بصری، حس نوعی ابهام دلپذیر رو ایجاد کنن. در این حالت مغز مجبوره مرزها رو خودش تکمیل کنه یا درواقع نقش مکمل بسازه و این نوع خطوط، با مهارت تحمل ابهام و پرورش تخیل مرتبط هستن.
ازجمله عناصر نقاشی، ترکیب بندی هست. ترکیب بندی به عنوان گرامر تنش و سکون شناخته میشه یعنی نحوه ی چیدمان عناصر در سطح بوم، یک نقشه ی قدرت ذهنی میسازه. چهار ترکیب بندی اصلی وجود داره. الگوی ترکیب بندی مثلت یا اهرام، جهت روانی صعودی و با ثباتی داره و حس ابدیت، قدرت و کلاسیک بودن رو تداعی میکنه. الگوی ترکیب بندی قطری یا جنبشی، مرتبط با مفهوم سقوط و فرار هست و حس تنش، انتظار و فاجعه ی قریب الوقوع رو تداعی میکنه. الگوی ترکیب بندی دایره ای یا چرخه ای، مرتبط با مفهوم بازگشت و بی زمانی هست و میتونه حس آرامش مراقبه ای یا بعضا به دام افتادن رو تداعی کنه. ترکیب بندی باز یا گسترده، مرتبط با مفهوم پراکندگی هست و حس اضطراب اگزیستانسیال و تنهایی فضایی رو منتقل میکنه. باوری وجود داره که میگه نقاشی هایی که نقطه ی کانونی، درست روی نقاطع یک سوم افقی و عمودی دارن، بیشترین حس درستی و رضایت ناخودآگاه رو درست میکنن. این نسبت به فیلوژنز مغز ما سیم کشی شده که اصطلاحا بهش درون ریختگی تکاملی میگن.
بافت، عنصر مهم دیگه در نقاشی هست. نقاشی نمیتونه لمس بشه اما بافت، توهم لمس رو ایجاد میکنه. بافت نرم، مثل ابر، پارچه یا پوست، باعث فعال سازی بخشی از مغز میشه که به عنوان مرکز احساسات درون بدنی شناخته شده و مخاطب، ناخودآگاه دستش رو روی بوم میکشه، حتی در تخیل، و این حس نوازش، میتونه باعث ترشح سروتونین بشه. بافت زبر و خشن، مثل سنگ، چوب یا فلز زنگ زده، باعث فعالسازی آمیگدال یا مرکز ترس و دفاع میشه، در این حالت، بیننده کمی عقب میشینه یا شانه ها رو منقبض میکنه.
نقاشی انتزاعی در مقابل فیگوراتیو در نقاشی فیگوراتیو، ما با نوعی واقع گرایی، پرتره یا طبیعت بی جان رو به رو هستیم و مغز ممکنه فورا با دیدن نقاشی بگه: این یه سیبه. در این حالت، ما با مکانیسم برچسب زنی سریع رو به رو هستیم که نوعی تفسیر کوتاه رو رقم میزنه. این وضعیت، نوعی خطر کلیشه سازی و پیش داوری رو درون خودش داره اما در عین حال میتونه باعث ایجاد حس جهت گیری و آشنایی و کاهش اضطراب در افراد با صفات اوتیستیک بشه. اما نقاشی انتزاعی، مکانیسم فروپاشی برچسب ها رو فعال میکنه. مغز ممکنه با دیدن یه نقاشی انتزاعی بگه: این چیه؟ هیچ چی مشخص نیست، اما یه چیزایی حس میکنم. در این حالت، بیننده مجبوره پروجکشن یا فرافکنی انجام بده. یعنی خشم، شادی یا اضطراب خودش رو روی خطوط و لکه ها بندازه. در این حالت، میشه انتظار داشت که مهارت خودآگاهی فرد تقویت بشه و متوجه بشه که در حال منظم کردن نوعی آشوب هست. مارک روتکو، نقاش مطرح انتزاعی عقیده داشت نقاشی انتزاعی، رابطه ای رو رقم میزنه که در جریانش، بیننده در مرکز تراژدی قرار میگیره. وقتی شما یک نقاشی قرمز و سیاه روتکو رو میبینید، غمگین میشید اما نمیدونید چرا. این درست همون نقطه ایه که نقاشی مستقیما با ناخودآگاه شما حرف حرف میزنه، بدون اینکه درگیر سانسور زبان بشه. میشه گفت هر نقاشی، ممکنه بخشی از روان انسان رو فعال کنه مثلا در زمینه ی کاهش استرس، نقاشی هایی با رنگ های آبی، سبز و اشباع پایین که بافت نرمی دارن، میتونن موثر واقع بشن. در این مورد میشه به تابلوی نیلوفرهای آبی مونه اشاره کرد که بعضیا عقیده دارن میتونه ضربان قلب رو کاهش بده. نقاشی انتزاعی با تضاد رنگی زیاد و قلموی آزاد میتونه روی تحریک خلاقیت تاثیر بذاره. در این مورد میشه به تابلوهای پولاک اشاره کرد که مغز رو مجبور میکنه تا نوعی الگوی پنهان رو کشف کنه. استفاده از رنگ قرمز خالص و سیاه و قلموی خشم میتونه سبب پردازش خشم بشه و در این مورد میشه به بعضی از آثار ژان دوبوفه اشاره کرد. همونطور که گفته شد، نقاشی پونتیلیسم یا با جزئیات زیاد میتونن باعث بهبود تمرکز بشن و در این مورد میشه به نقاشی های ادوارد هاپر اشاره کرد که بعضیا عقیده دارن نوعی حس سکوت و انتظار برای یک اتفاق قریب الوقوع رو ایجاد میکنن. نقاشی، میتونه با مهارت تحمل ابهام و لذت بردن از نادیدنی ها مرتبط باشه. در مقابل مجسمه که تمام زوایای جسم رو نشون میده و عکاسی که یک کادر دقیق از واقعیت رو قفل میکنه، نقاشی به شکلی شجاعانه در مرز "نما" و "نما نیست" حرکت میکنه. نقاشی مثل فردیه که میگه: به این سطح صاف نگاه کن، حالا وانمود کن که این سطح، یک آسمان بی کرانه. نقاشی ادعا نمیکنه که حقیقت نهایی رو داره و از این بابت، در مقابل کاری مثل عکاسی خبری قرار میگیره. نقاشی ما رو مجبور میکنه تا نیمی از داستان رو خودمون و در ذهنمون بسازیم. مجسمه ساز مجبوره پشت سر مجسمه رو هم بسازه. نقاش اما میتونه پس زمینه رو سفید بذاره، صورت رو در سایه محو کنه یا با یک ضربه ی قلمو، یک بازوی کامل رو فقط با دو خط، خلاصه کنه. این پتانسیل نقاشی، یادآور مهارت روانی کنترل تکانه است که به ما یاد میده نیاز نیست همه چیز رو بگیم، لازم نیست تمام جزئیات یک مشکل رو فاش کنیم، گاهی خلاء، معنادار تر از "پری" هست. نقاشی میتونه در ارتباط با مهارت روانی انعطاف پذیری شناختی باشه یعنی توانایی جابجا شدن بین جزءنگری وسواسی و کل نگری شهودی در کسری از ثانیه. یک مجسمه از همون لحظه ی اول حجم داره اما یک نقاشی ممکنه برای هفته ها فقط لکه و خطوطی باشه که به نظر هیچ معنی خاصی ندارن. نقاش باید اعتماد کنه که در لایه ی نهم رنگ، تصویری که در طرحش وجود داره، کم کم خودش رو نشون میده. نقاشی همچنین میتونه با مهارت تحمل ابهام در ارتباط باشه یعنی وقتی که هنوز در وسط راه هستیم و هنوز نتیجه مشخص نیست، تسلیم اضطراب نشیم و به فرآیند اعتماد کنیم. نقاش در لکه ی جوهر، یک چهره میبینه و به مغز خودش یاد میده که الگوهای معنادار رو از دل صرفا لکه های تصادفی، استخراج کنه. در دنیایی که هر روز تصادفی تر به نظر میرسه، نقاشی به ما یاد میده که اگر منتظر نمونی تا معنا بهت تحمیل بشه، میتونه خودت اون معنا رو بسازی.
معرفی و بررسی سریال The peripheral 2022| پریفرال پریفرال یه سریال علمی تخیلی با بازی کلویی گریس موتس هست که تا الان، امتیاز 7.6 از 10 رو توی سایت IMDb به دست آورده. اگه از طرفدارای کارای اکشن و علمی تخیلی هستید، این سریال میتونه شانس قابل ملاحظهای برای سرگرم کردنتون داشته باشه.
به لحاظ محتوایی، با یه داستان آیندهنگرانه در مورد درگیر شدن انسان با دنیاهای مجازی طرف هستیم. این نگاه به آینده و تکنولوژی، خیلی بدبینانه و تراژیکه چرا که ظهور این امکانات جدید، کمکی به بهبود تجربهی آدما از زندگی نکرده و صرفا انگار که یه سری ابزار رو کنار دستشون گذاشته. دوباره یه عده پیدا شدن که از این تواناییهای جدید سوءاستفاده کنن و انواع جدیدی از رنج و بدبختی، بازتولید شده.
مزیت این سریالو میشه ساخته شدنش بر اساس یه کتاب داستانی دونست؛ چون این مدل فیلم و سریالا، معمولا داستان جالبتری دارن و کتاب، از قبل ثابت کرده که این داستان، شانس پذیرفته شدن داره یا نه؟ فقط میمونه پرداخت مناسب به داستان و به تصویر کشیدن حرفهای چیزایی که در قالب یه کتاب داستانی، توصیف شده.
این مطلب، قصد نداره داستان سریالو لو بده و بیشتر برای جواب دادن به سوالات افرادی تهیه شده که قصد دارن این سریالو شروع کنن و هنوز در موردش مطمئن نیستن. گرچه شما میتونید بعد از تماشای پریفرال هم این مطلب رو مطالعه کنید. نقد و بررسی یه اثر داستانی میتونه با یه سوال ساده شروع بشه: این اثر تونست چه احساساتی رو درونم زنده کنه؟
فلین و برتون، یه خواهر و برادر هستن که برای تامین زندگیشون، درگیر یه تکنولوژی جدید در زمینهی بازیهای واقعیت مجازی میشن. فلین، مهارت بیشتری در این ژانر بخصوص داره و به جای برادرش، وارد فضای بازی میشه. محیط بازی، بیش از حد واقعگرایانه است و با درد و رنج واقعی، توام شده. اما از همون ابتدا میشه حدس زد که زندگی فلین و برادرش، به نحوی با این بازی گره میخوره چون در دنیای واقعی هم تجربهی چندان بهتری ندارن و به قولا هشتشون گرو نهشونه.
اولین مشکلی که با این سریال پیدا کردم اینه که قرار بوده چند تا شخصیت کاریزماتیک و جالب داشته باشیم که اهداف و انگیزههای خاصی رو دنبال میکنن و باید حس کنجکاوی رو رمزآلود بودن رو درون بیننده زنده کنن؛ اما بازیگرایی که این نقشا رو بازی میکنن، همچین تاثیری رو در ذهن مخاطب ایجاد نمیکنن و میشه حس کرد که درگیر یه کارگردانی ناشیانه شدن.
نکتهی دیگهای که باید بدونید اینه که فصل دوم این سریال، در حال حاضر لغو شده؛ گرچه زیاد پیش نیومده که فصل دوم و سوم یه سریال بتونه جذابیت فصل اول رو داشته باشه و حتی بعضا انگار که به فصل اول و نبوغی که در جریان ساختش به کار رفته، توهین شده.
جمعبندی اگر علاقهمند به یه داستان معناگرا و عمیق هستید، سریال پریفرال ممکنه به اندازهی کافی سنگین نباشه چون مشخصا، بیشتر روی سرگرم کردن و هیجانزده کردن مخاطب خودش تکیه داشته. تئوریها قابل پیشبینی و آزموده شده هستن و نبوغ زیادی در آیندهنگری و ترسیم یه دنیای تخیلی، به کار گرفته نشده. جذابیت این سریال، بیشتر به خاطر ابزارآلات و تکنولوژی پرزرق و برقی هست که مجسم شده وگرنه پشت این زرق و برق، مفاهیم چندان عمیقی در حال مخابره نیستن.
سریال غیر منطقی یا The Irrational رو در ابتدا با اشتیاق کمی شروع کردم چون حدس زدم صرفا یه سریال فرمایشی برای خودنمایی در مورد افکار ضد نژادپرستانه و فمنیستیه اما توی همون قسمت اول، تونست به لحاظ داستانی جذبم کنه و بازیگرای اصلی هم کارشون درسته و صرفا یه سمبلی از پیشرو بودن سیاه پوستا در جامعهی آمریکا نیست.
این از جمله کارای روانشناختی هست که با الهام گرفتن از یه اثر غیر داستانی در مورد روان انسان ساخته شده و با ایدهی اصلی خودش همپوشانی زیادی داره. یعنی گرههای داستانی بر پایهی مسائل روانشناختی شکل میگیرن و نویسنده تونسته معماها رو به خوبی با ایدهی داستان، ترکیب و به این ترتیب، حلشون کنه. اما مثل هر اثر هنری دیگهای، ناگفتهها، نادیدهها و ناشنیدههایی وجود داره که بررسیشون میتونه روی قضاوت نهاییمون تاثیر بذاره. داستان سریال غیر منطقی، در ظاهر، خیلی روون و با موفقیتهای پیاپی شخصیت اصلیه که از نبوغ مناسبی برخورداره، اما شاید بهتر باشه نگاهی به کتابی که این سریال بر اساسش ساخته شده بندازیم و از خودمون بپرسیم که این ایدهها واقعا قراره کار کنن؟
داستان بر اساس یه کتاب از دن آریلی ساخته شده که برای مدت قابل ملاحظهای و حتی همین الان، خوراک آدمایی بوده که محتواهای زرد، در مورد روانشناسی، رشد شخصی و موفقیت رو منتشر میکنن و به آدما میگن که ذهنشون تحت چه بازیهای پیچیدهای فریب میخوره و میتونن این بازیهای ذهنی رو کشف کنن و به شکل زیرکانهای، خودشون رو رشد بدن. دن آریلی، هرچند که به خاطر تکرار ناپذیر بودن آزمایشای خودش و بیملاحظگی در طراحی ایدههاش، بسیار زیر سوال رفت و حتی بعضی از امتیازات اجتماعی خودشو از دست داد اما هنوزم در فرهنگ عمومی، از محبوبیت زیادی برخورداره و حتی اگه مستقیما از اسمش استفاده نشه، افکار و ایدههاش، حسابی دست به دست میشه و شما میتونید توی سخنرانیهای انگیزشی فارسی زبونا هم به کرار، پیداشون کنید. نمونهای از این آزمایشا، آزمایش تلقین ذهنیه که مثلا به یکی میگن چشماتو ببند و ما میخوایم یه شی داغ رو بذاریم توی دستت؛ و بعد یه تیکه یخ رو میذارن کف دستش اما طرف، فورا واکنش نشون میده چون حس میکنه دستش سوخته.
حوزهی مطالعاتی دن آریلی، اقتصاد رفتاری و تصمیم گیری هست و سخنرانیهاش طرفدار داره چون به مخاطب خودش این حسو میده که با روشای خیلی سادهای میشه رشد کرد و جلوی خطای ذهنی رو گرفت. این سریال، حتی طراحی شخصیت اصلی رو با اتکا به ویژگیهای دن آریلی انجام داده منجمله سوختگی شدیدی که توی جوونیش تجربه کرده و تاثیرش روی بخشی از صورتش هم باقی مونده. دن آریلی، اولین بار توی سال 2006، بابت آزمایشای مختلفی منجمله استفاده از شوک الکتریکی برای ایجاد تاثیر روانی، زیر سوال رفت و اخلاقی بودن آزمایشایی که انجام میداد رو زیر سوال بردن ولی بسیاری از حرفا و کاراش، تا همین دو سه سال اخیر، اصلا زیر سوال نرفت.
دن آریلی، از همون سال 2006 به این متهم بود که دادهها و آمارش مستند نیستن، اما اون زمان تونست این اتهاماتو از سر خودش باز کنه و بگه که این اتفاقا به صورت عمدی صورت نگرفته و توطئه در کاره و شما فکر کنید که نزدیک 20 سال، دن آریلی به راحتی به انتشار محتوا و سخنرانی ادامه داده و اتفاقا چند تا کتاب بسیار پرفروش داره که بعضیهاشون در مورد اهمیت صداقت هستن. میشه حدس زد که این سریال، به صورت سفارشی و برای دامن زدن به افکار و ایدههای دن آریلی ساخته شده. هر چی نباشه طرف داره از فروش کتابا و محتوا پراکنی، نون میخوره و قطعا دوست نداره که بازارش کساد بشه، پس ایدهی بدی نیست که بیای یه سریال بسازی که شخصیت اصلیش، خودت هستی و موفقیتای پی در پی رو تجربه میکنی. این سریال، اتفاقا خیلی هم لیبرال دوسته و شخصیت اصلی، یه سیاهپوسته که داره توی جامعهی غربی، پلههای ترقی رو طی میکنه و به حقوق زنان هم احترام میذاره و جامعه بهش فضا داده که ذهن نبوغ آمیز خودشو در زمینهی علوم رفتاری به کار بگیره؛ و چه کار مهمی هم انجام میده! به پلیس کمک میکنه تا پروندههای پیچیدهی جرم و جنایت رو برطرف کنه.
غیر منطقی، در حال حاضر، خیلی وقت نیست که منتشر شده و هنوز بازخوردای زیادی از طرف بینندههاش پیدا نکرده اما امتیازای فعلیش هم میشه گفت که معمولیه. این سریال، از شکل کلاسیک داستانای معمایی و جنایی، فاصلهی زیادی گرفته و اونچه که توی دنیای جدید، یه نقطه عطف به حساب میادو شناخته. ما دیگه تو این دوره زمونه نمیتونیم کارآگاه رو دنبال سندی مثل یه عکس یا صدا بفرستیم که به راحتی میشه نمونههای تقلبیش رو درست کرد بلکه از مامور قانون انتظار میره که روان آدما رو بشناسه و بتونه از این طریق، رد مجرم رو بگیره و وادارش کنه به اعتراف کردن.
جمعبندی نمیشه منکر شد که سریال غیر منطقی داره بر پایهی یه علم مشکوک پیش میره و الهام گرفته از یه شخصیت آکادمیک بسیار پر حاشیه است و توی زمان خاصی ساخته شده. اگر واقعا به کارای روانشناختی و جنایی علاقه دارید، دیدن این سریال میتونه جالب باشه اما نگاه انتقادی خودتون رو حفظ کنید و چیزی که این محتوا قصد داره بهتون منتقل کنه رو به راحتی نپذیرید. درسته که بسیاری از متفکرای علوم انسانی، روانشناسا و رفتارشناسا، جوری برخورد میکنن که انگار دوست دارن به انسانا و تکاملشون کمک کنن ولی این بین، آدمای کاسبکار زیادی هم وجود داره که ذرهای برای آدما و شعورشون ارزش قائل نیستن و به جای رشد، اتفاقا به شکل ریاکانهای جلوی رشد مخاطب خودشون رو میگیرن.
پس زمینهی این نقاشی رو با اکریلیک و گواش و روی بوم درست کردم و ازش یه عکس گرفتم و بعد روش نقاشی دیجیتالی کشیدم.
اسلاید آخر، طرح نیمه کاره رو بدون این پس زمینه میشه دید. به شخصه این پس زمینهی فیزیکی رو دوست دارم و از حس کهنگیش خوشم میاد اما نمی دونم به چشم بقیه هم اینطوری هست یا نه.