فیلم کاپیتان آمریکا 2025 با حضور سم ویلسون به عنوان کاپیتان جدید، فصل تازه ای از داستان های ابرقهرمانی آمریکایی به حساب میاد و سوالاتی درمورد عدالت، نژاد و مفهوم قهرمان بودن رو در محتوای خودش جا داده.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

کاپیتان آمریکا در نسخه های کلاسیک، یعنی استیو راجرز، سفیدپوست بود و در سینما هم با بازی کریس ایوانز شناخته میشه اما در دنیای جدید مارول، بخصوص بعد از سریال The Falcon and the Winter Soldier نقش کاپیتان آمریکا به سم ویلسون سپرده شده که یک شخصیت سیاهپوسته و سابقا به اسم فالکون شناخته میشد. 
مارول در ظاهر سعی داره نشون بده که قهرمان بودن صرفا به قدرت جسمی یا گذشته ی نظامی نیست و بستگی به اخلاق، مقاومت و توانایی مواجهه با مشکلات اجتماعی هم داره. انتخاب سم ویلسون به عنوان کاپیتان جدید، تلاشی هست برای بازتاب دادن تنوع نژادی و فرهنگی در جامعه ی آمریکا و جهان که در این داستان، استیو راجرز خودش سپر رو به سم میسپره چون باور داره که اون شایسته ی ادامه ی راه هست. 
جلوه های ویژه، مخصوصا بالهای آهنی کاپیتان خیلی فانتزیه و با فضا ترکیب نشده. همچنین شاهد شروع خیلی کلیشه ای و ضعیفی هستیم. درواقع بالهای آهنی، به جای اینکه یک امتداد طبیعی از بدن کاپیتان باشن، بیشتر شبیه نوعی تزریق فانتزی و تجاری به روایت هستن و انگار برای تریلر طراحی شدن و همچین مسائل نخ نمایی، فضای سیاسی و تنش داستان رو کاهش میده.

صحنه ی تعقیب، تهدید جهانی و قهرمانی که در دل بحران قرار میگیره هم شامل فرمول های کلیشه ای دنیای مارول هست و توی این نسخه، نه تنها جدیت داستان رو حفظ نمیکنه بلکه به مرزهای کمدی نزدیک میشه. 
این فیلم یکی از بزرگترین افتتاحیه های 2025 رو تجربه کرد و با بودجه ی تولید 180 میلیون دلار، درمجموع به فروش بین المللی 413 میلیون دلار رسید. یعنی تقریبا 2.3 برابر بودجه اش اما نمیشه این فروش رو چندان موفق درنظر گرفت چون هزینه های تبلیغات و توزیع معمولا به اندازه ی بودجه ی تولید یا بیشتره و برای سودآوری واقعی، فیلم باید حداقل 2.5 تا 3 برابر بودجه بفروشه. در مقایسه با فیلم های قبلی کاپیتان آمریکا، این نسخه خیلی عقب تر هست. 
فروش خوب لزوما به معنی رضایت بالا نیست و خیلیا این فیلم رو دیدن چون بخشی از جریان فرهنگیه و به خودی خود چیز جذب کننده ای نداشته. مارول هنوز برند میفروشه و اهمیتی به کیفیت روایت نمیده و اسم کاپیتان آمریکا و لوگوی مارول، خودشون بلیت میفروشن. 


فیلم با انتخاب ژنرال راس به عنوان رئیس جمهور آمریکا شروع میشه که یک چهره ی نظامی سیاسی هست و قبلا با کاپیتان آمریکا اختلاف داشته. سم ویلسون و یار جدیدش مامور میشن تا جلوی فروش غیر قانونی اطلاعات طبقه بندی شده به دست گروه های مزدور رو بگیرن. 
رئیس جمهور راس از سم دعوت میکنه تا در بازسازی تیم انتقام جویان همکاری کنه ولی سم هنوز مطمئن نیست که این همکاری به نفع مردم باشه. 
این فیلم اکشن های بسیار بد و صحنه های برش خورده ای داره و دیالوگ ها هم پر از کلیشه هایی هستن که دیگه راحت میشه تبدیل به کمدیشون کرد. درواقع اکشن ها بیشتر شبیه تکه تکه های تریلرهای تبلیغاتی هستن و صحنه ی روایی به حساب نمیان و شاهد برش های سریع، بدون وزن و بدون تنش واقعی هستیم و دیالوگ ها هم یکجور کلیشه ی خودآگاه به حساب میان یعنی انگار خودشون هم میدونن که دارن جمله هایی میگن که هزاربار شنیده شدن ولی باز هم با اعتماد به نفس، تکرارشون میکنن.

 

مشکل من با اینطور داستان ها اینه که نه تنها دیگه تعهدی به مفهوم ابرقهرمانی نداره بلکه در حال تمسخر و احمقانه جلوه دادنش هست. قهرمان ها و ابرقهرمان های کلاسیک، به رغم تمام ویژگی ها و ایده های بدشون، با ویژگی ملی گرایی شناخته میشدن یا حداقل خیلی هاشون این ویژگی رو داشتن اما نوعی تمسخر و نقدی که امثال این فیلم به روح ملی گرایی دارن، لزوما نقد سالمی نیست و به سمت تعدیل نمیره بلکه فردگرایی و اهداف لیبرالیسم رو عملی میکنه که البته به سمت نوعی لیبرالیسم بسیار خودخواه میره. لیبرالیسمی که میگه قهرمانی که برای جامعه اش میجنگه به خودی خود یک احمقه، مگر اینکه یک درامای شخصی بسازه و با انگیزه های عاطفی و شخصی، انگیزه هایی برای مبارزه و انتقام بسازه. 
قهرمان کلاسیک، اغلب نماد ارزش های جمعی، فداکاری برای کشور یا ایده آل های بزرگتر بود، حتی اگر اون ایده آل ها خودشون مشکلدار بودن اما اینجا، فیلم انگار قهرمانی رو به سمت انگیزه های کاملا شخصی، عاطفی و فردگرایانه میبره. در این لیبرالیسم خودخواهانه، قهرمان فقط وقتی مبارزه میکنه که درام شخصی، انتقام یا احساسات خودش درگیر باشه و لزوما صحبتی از تعهد به جامعه یا ملت نیست. 
چیزی شبیه به این صحبت ها رو منتقدهای دیگه هم مطرح کردن. بعضیا عقیده دارن که فیلم سعی کرده سیاسی باشه اما درنهایت از سیاست عمیق فرار میکنه و همه چیز رو به درگیری های شخصی و فردی تقلیل میده. مثلا Ross رو بیشتر یک آدم با مشکلات شخصی نشون میده تا اینکه بخواد نماد یک سیستم فاسد یا ملی گرایی خطرناک باشه. این باعث میشه فیلم بگه مشکل از آدم های بد هست و ساختار یا ایده ی ملت مشکلی نداره. 
سم ویلسون به عنوان کاپیتان جدید، اغلب در موقعیت هایی قرار میگیره که باید بین وفاداری به دولت و ملت و ارزش های شخصیت و اخلاقی خودش انتخاب کنه اما فیلم به جای اینکه ملی گرایی کلاسیک رو نقد عمیق کنه یا نوعی بازسازی داشته باشه، بیشتر روی فشار شخصی سم تمرکز میکنه. 
منتقدهای چپگرا عقیده دارن فیلم از سیاست عقب نشینی کرده و فرصت بزرگ سم به عنوان یک سیاه پوست که نماد آمریکا میشه رو هدر داده. به جای چالش واقعی با نژادپرستی ساختاری یا ملی گرایی سفیدپوست محور، همه چیز رو سطحی نگه داشته. 
از طرفی، راستگراها هم فیلم رو متهم و ووک بودن کردن مثل وقتی که آنتونی مکی گفت کاپیتان آمریکا نباید فقط آمریکا رو نمایندگی کنه، اما در عمل، فیلم خیلی کمتر از چیزی که انتظار میرفت، ملی گرایی رو زیر سوال میبره و بیشتر سعی کرده بی طرف بمونه و همه رو راضی نگه داره که نتیجه اش میشه یک قهرمان بدون تعهد عمیق به هیچ ایده ی بزرگی. 
یعنی انگار فیلم میخواد بگه قهرمان بودن یعنی کنترل خودت و کمک به دیگران از روی همدلی شخصیت، نه فداکاری برای یک ملت یا ایدئولوژی بزرگ و این دقیقا شیفت به سمت فردگرایی لیبرال به حساب میاد. 
این شیفت بخشی از روند بزرگتر MCU در سال های اخیر هست و قهرمان های ایدئولوژیک مثل استیو که علیه دولت خودش میجنگید چون به ارزش های آمریکا وفادار بود به قهرمان های انسانی تر و شخی تر رسیده اما نتیجه اش اغلب این میشه که قهرمان بودن، احمقانه یا منسوخ جلوه داده میشه مگر اینکه با درام شخصی توجیه بشه.

جمع بندی
ابرقهرمانی و مبارزه ی یک فرد به نفع یک جامعه ی بزرگ، دقیقا در تضاد با فردگرایی هست ولی این سناریو میگه ابرقهرمان، برای یک جامعه میجنگه چون این مبارزه براش بهای خیلی کمی داره و خیلی وقتا براش شبیه یه سرگرمیه. این حرف، از بعضی جهان درسته ولی این موضوعو نادیده میگیره که یک ابرقهرمان، فقط با توجه به میزان قدرت خودش نیست که مسیر مبارزه اش رو طراحی میکنه بلکه قدرت، همزمان یک تهدیده که فرد مجبوره نحوه ی استفاده ازش رو انتخاب کنه. اون گاها مجبوره کار گروهی انجام بده یا از دیگران حرف شنوی داشته باشه تا بتونه بقای خودش رو حفظ کنه. اما این نقد، جدای از موضوع به تمسخر گرفتن ضمنی ملی گرایی هست. 
ملی گرایی، اندیشه ای بسیار مستعد انتقاد هست اما هدفی که لیبرالیسم ضمن نقد ملی گرایی دنبال میکنه، گاها با هدف ایجاد جامعه ای هست که دربرابر غارت شدن، منفعل باشه و به افرادی ترحم و کمک کنه که لزوما لیاقتش رو ندارن.