بازی تاج و تخت یا گیم آو ترونز، یه سریال دیدنی و موندگاره که با گذشت سال‌ها، هنوز هم جزو پربحث‌ترین‌هاست. کشش داستانی و جذابیتی که در به تصویر کشیدن زندگی تعداد زیادی شخصیت کلیدی به کار رفته، زور بازویی میطلبه که هر سازنده‌ای از پسش بر نمیاد. سریال‌ها معمولا بعد از یکی دو فصل، به شکل محسوسی افت میکنن و از خیل زیاد سریال‌هایی که هر ماه منتشر میشه، عده‌ی کمی‌شون شانس جذب مخاطب دارن.

در مورد گیم آو ترونز، جای بحث زیادی در مورد محتوا وجود داره. در واقع این سریالیه که از دیدنش می‌تونم لذت ببرم اما این باورو هم دارم که نیازی نیست محتوایی که رسانه‌ها بهمون ارائه میدن رو چشم و گوش بسته بپذیریم و نگاه انتقادی خاصی نداشته باشیم. انتقاداتی که توی این مقاله مطرح میشه هم بیشتر در مورد تاثیر روانی محتوای سریال گیم آو ترونز هست.
 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

یک الگوی تاثیر تکراری که از همون قسمت اول خودشو نشون میده و کل گره‌های داستانی بر پایه‌ی این ایده شکل میگیرن، نگاهی هست که سازنده‌های این سریال به مساله‌ی بقا دارن. این رویکرد‌ها هرچند که در یک خط داستانی پیچیده ظاهر شدن اما مبانی خیلی ساده‌ای دارن که در زندگی روزمره هم به کرار ازش استفاده میکنیم: بکش تا کشته نشی یا برای زنده موندن، قوی‌تر‌ها لازمه ضعیف‌تر‌ها رو به نفع خودشون قربانی کنن یا رویکرد شکار و شکارچی. وجه مشترک تمام این ایده‌ها، نگاه جبرگرایانه به مساله‌ی بقا هست که اتفاقا چالش پیش روی خیلی از ما انسان‌هاست و قضاوتی که در موردش داریم، روی مسیر زندگی و نحوه‌ی تصمیم گیری‌هامون، تاثیر زیادی داره.

چیزی که در مواجهه با همچین سناریوهایی خیلی ذهنمو مشغول میکنه اینه که چرا آدما اینقدر به تشبیه جوامع انسانی به جنگل، دامن میزنن؛ به شکلی که انگار ما قادر به زندگی کردن با کیفیت متفاوتی نیستیم؟ و چرا سعی میکنن از چنین الگوهایی برای جذاب و دیدنی جلوه دادن زندگی استفاده کنن؟ غیر از اینه که در دنیای واقعی، ما واقعا از این وضعیت جنگلی ناراضی هستیم و عادلانه نمی‌دونیمش؟ اما در هنرهای نمایشی، افراد زیادی هستن که این سناریو‌ها رو به شکل متفاوتی مورد استفاده قرار میدن و نه تنها سعی نمیکنن رویکرد پیشرو یا منتقدانه‌ای نسبت به الگوهای بدوی بقا داشته باشن بلکه این ایده‌ها رو تراش میدن و ازش یه سناریوی هیجان‌انگیز میسازن.

سناریوهایی مثل گیم آو ترونز، اصلا یه سناریوی بی‌طرف نیست و قضاوت چندانی رو به عهده‌ی بیننده نمیذاره و از همون قسمت اول، صراحتا در مورد جنگلی بودن زندگی صحبت میکنه. به جملات شخصیت‌ها و رویکرد‌هایی که در مورد زندگی دارن توجه کنید. اونا همگی پذیرفتن که ما زیر سایه‌ی یه جامعه‌ی جنگلی زندگی میکنیم و لزومی هم نداره که به شکل مثبتی تغییرش بدیم؛ صرفا باید مهارت‌هایی رو یاد بگیریم که توی همچین جوامعی بتونیم از بقای خودمون مراقبت کنیم.

همین موضوع هم هست که به سختی باعث میشه تا شخصیت‌های همچین داستانایی رو تحسین کنم یا تحت تاثیر ایده‌ی پشت سناریوی اصلی قرار بگیرم؛ چرا که ذهن بشر رو محدود به همچین افکاری نمیدونم. فارغ از اینکه توی کدوم قسمت از جامعه متولد شده باشیم، ذهن ما می‌تونه قضاوتای متفاوت و جالب‌تری هم در مورد زندگی داشته باشه و تجارب مختلفی رو برای خودش خلق کنه؛ اما توی داستان‌های جنگلی، همچین شخصیت‌هایی به ندرت به چشم میخورن و صحبت در مورد نحوه‌ی درگیری آدم‌های جنگلیه.

سند مهمی در مورد اینکه لزومی نداره مغلوب رویکرد جنگلی بودن جامعه بشیم، خوده درک نسبی هر شخص از مفهوم خوب و بد و تشخیص شرارت و درستکاری هست. بسیاری از شخصیت‌های درون این سریال، حداقل تا برهه‌ای به حدی از انسانیت باور دارن و رفتار‌های انسان دوستانه‌ای رو از خودشون نشون میدن.

دنریس در ابتدا علاقه‌ای به قاطی شدن با یه قبیله‌ی بدوی و ازدواج زوری نداره و مشخصا فرد سازگار و صلح طلبیه. در ادامه هم سعی میکنه تا سازگار بشه و بدون خشونت و بی‌رحمی، نوعی همدلی رو با همسرش ایجاد کنه. این در مورد، شخصیت جان اسنو هم صدق میکنه و شاید بشه اونو صلح‌طلب‌ترین شخصیت درون این سریال به حساب آورد. 
خوب بودن یا سالم زندگی کردن، مثل شمعی هست که اگر بخواد صرفا در قامت شعله‌ی یه شمع کوچیک باقی بمونه، محو و نابود میشه و عملا حتی نمی‌تونه زندگی خوده فرد رو نجات بده، چه برسه تاثیری روی جامعه بذاره و اونو از حالت جنگلی نجات بده.

جمع‌بندی
در این مورد، گیم آو ترونز یه سیر نزولی داره و شخصیت‌ها، رفته رفته همگی مغلوب جامعهی جنگلی میشن. اونا هیچ کدوم شخصیت‌های پیشرو و منتقدی به حساب نمیان و رویکرد‌های صلح‌طلبانه‌ی خودشون رو زندگی نمیکنن. مخاطب هم اینو پذیرفته و با همچین سریالی همراه میشه، با دیدن خشونت و رقابت تهییج میشه و هیچ شخصیتی هم وجود نداره که این الگوی تکراری رو نقض کنه و به بیننده نشون بده که یه آدم، اگر تلاش کنه می‌تونه تاثیر خوبی روی جامعه بذاره و همرنگ دنیای اطرافش نشه؛ مغلوب خونی که بهش به ارث رسیده نشه و اجازه نده که دنیا اونو قربانی کنه.