معرفی، نقد و بررسی سریال رازآلود Bodies
8 خرداد · · خواندن 7 دقیقه
جسدها از اون سریالایی هست که از همون ابتدا داد میزنه یه کار انگلیسیه که سعی داره ترکیبی از اتمسفر زندگی مدرن و فرهنگای اسراری گذشته رو نشون بده.
لهجهها بهکنار، ما با یه بافت مالیخولیایی از مسائل متافیزیکی و معمایی طرفیم که ریتم آرومی داره و سعی میکنه اتمسفر ذهنی ما درحین خوندن یه رمان رو زنده کنه. این سریال در 19 اکتبر سال 2023 منتشر شده و درمجموع، یک فصله و بهعنوان یه مینی سریال، بعد از گذشت حدود یک سال از انتشارش، تونسته امتیازات خوبی رو بهدست بیاره.

بقیه در ادامهی مطلب。.゚+ ⟵(。・ω・)
این امتیازات، دور از انتظارم بود چرا که اولا بازیگرا چندان چنگی به دل نمیزنن و در این زمینه، ناشیگریهای زیادی رو میشه دید و علاوهبر اون، معمولا چنین داستانهایی که سعی میکنن به شخصیتای متنوعی تکیه کنن و داستان خودشون رو شدیدا درگیر مسائل ماورایی و معمایی میکنن، قادر نیستن به یه جمعبندی قانعکننده و مناسب برسن که البته در اینجا هم میشه چنین نقدی رو مطرح کرد.
نکتهای که پیش از شروع داستان بهتره بدونید اینه که این سریال، هرچقدر هم که تحسین برانگیز باشه، یه کار شدیدا نت فلیکسیه و سعی کرده سیاستهای خاص مورد علاقهی نت فلیکس رو اجرایی کنه که شامل نرمال بهتصویر کشیدن ایدئولوژیها، نژادها، عقاید و گرایشهای جنسی و جنسیتهای مختلفه. چیزایی که در دنیای واقعی، وجود دارن اما وضعیتشون لزوما شبیه داستان روایتشده در این سریال نیست یا حداقل، خیلی بعیده که به این شکل، در یک قاب، قرار بگیرن. این جمعیتها در جایی مثل انگلستان هم در اقلیتن و گاهی آدم میمونه که چطور سازندههای همچین سریالی حاضر شدن این ویژگیها رو صرفا برای نتفلیکسیتر شدن کارشون به داستان اصلی اضافه کنن.
بهطور مثال، ما یه پلیس مسلمان با نام خانوادگی حسن رو داریم که اغلب، لباسای عادیای میپوشه و صرفا همواره سعی میکنه موهاشو تا حدی بپوشونه. شما فکر میکنید چه فرقی میکرد اگه به جای حسن سیاهپوست، یه فرد سفیدپوست که مذهب آشکاری نداشت رو قرار میدن؟ قطعا این موضوع به داستان اصلی، آسیبی نمیزد.
نکتهی نسبتا کوچیک دیگهای که توی بعضی کارای سینمایی و سریالا زیاد شده و به فیک بودن شخصیتا دامن میزنه، استفاده از لنزه. شاید در نظرتون مسخره بیاد ولی لنزی که الیاس نوجوان به چشماش میزنه و مثلا سعی میشه که از این طریق، یه حالت جنونآمیز و مالیخولیایی به شخصیتش اضافه بشه، بدترین گریمی هست که میشه در جریان این سریال دید. این لنزا پوشش غیر شفافی رو روی چشم ایجاد میکنن و کاملا مشخصه که از یه لنز نهچندان جالب و حرفهای برای تغییر رنگ چشم استفاده شده.
اما نقد اصلی رو صرفا با رفتن بهسراغ پایان داستان میشه انجام داد. این بخش اول مقاله، برای افرادیه که هنوز سریال جسدها رو ندیدن و سوالشون اینه که آیا این سریال، ارزش دیدن داره؟
درجواب میشه گفت که اگه از سریالایی که ریتم نسبتا آرومی دارن و توی فضاهای اشراف و رعیتی انگلیسی سیر میکنن و با استانداردای نت فلیکس ساخته شدن خوشتون میاد، جسدها شانس خوبی برای جلب توجه شما داره و بهلحاظ بصری و فیلمبرداری و نورپردازی، کار ظریفی بهحساب میاد. دیالوگها واقعا چندان توی ذوق نمیزنن و حالت فیک یا شعارزده ندارن. هرچند که اگر کارگردانی حرفهایتری صورت میگرفت یا بازیگرای حرفهایتری بهکار گرفته میشدن، بخش درام داستان میتونست حتی جذابتر بشه.
چنانچه به داستانای مشابه هم علاقه دارید، بهتره بدونید که بعضیا این اثر رو با سریال ۱۸۹۹ مقایسه کردن که البته این سریال رو تقریبا نیمه تموم گذاشتن و صرفا فصل اولش ساخته شد. گرچه فکر میکنم فصل اولش هم پایانبندی خوبی داشت و میشه بدون انتظار داشتن یک فصل دیگه، تماشا کرد و ازش لذت برد.
هر دو سریال، در مورد انحراف درک ما از مفهوم زمان و مکان هستن و شخصیتا نوعی سفر روانشناختی رو شروع میکنن که درنهایت کمک میکنه تا شناخت بیشتری نسبت به خودشون پیدا کنن. بحث اینه که سازندهها چقدر در بهتصویر کشیدن چنین سفری موفق عمل میکنن و آیا تخیل، پتانسیل اینو داره که بیننده رو یه قدم به جلو ببره؟ یا صرفا باعث میشه که نوعی هذیان و توهم رو درمورد هویت انسانی خودش تجربه کنه؟
هشدار: ادامهی این مطلب میتونه داستان سریال جسدها رو لو بده.
چرا داستانهایی درمورد سفر در زمان، بهرغم بیش از حد تخیلی بودنشون میتونن بعضا تبدیل به ایدههای جذاب و الهامبخشی بشن؟ این ایدهها کمک میکنن تا ما موقعیتها و مسیرهایی رو شبیهسازی کنیم که احتمال قرار گرفتن در اون موقعیتها وجود داشته اما تصمیمات متفاوتتری که گرفتیم، باعث شده تا نتونیم اون موقعیتها رو تجربه کنیم. ما به تخیل رو میاریم تا بتونیم خودمون رو در موقعیتها و تجربههای غیر قابل دسترس اما باورپذیر تجسم کنیم و با خودمون فکر کنیم که کدومیکی از انتخابهای احتمالی میتونه بیشتر با ایدهآلهای ما هماهنگ باشه.
چیزی که درمورد داستان این سریال، بیشتر از هر موضوع و گره دیگهای توی ذوقم زد، انگیزهی شخصیت اصلی داستان برای ایجاد اینهمه آشوب و دراماست. طرف چون نتونسته عشق خاصی رو از طرف والدین و اطرافیان خودش دریافت کنه پس تصمیم گرفته که زندگی کلی آدمو به بازی بگیره، فرقه درست کنه و کارای تاریک انجام بده و به اطرافیانش دروغ بگه و از یه علم بسیار پیچیده و نوآورانه بهنفع خواستههای خودخواهانه استفاده کنه. داستان هم صرفا زمانی به خوبیوخوشی تموم میشه که شخصیت اصلی میتونه عشق رو تجربه کنه یا درمورد بیفایده بودن تلاشش مطمئن میشه. خب وقتی شما پای یه داستان نسبتا کشدار و پر از رمزوراز و پیچیدگی میشینید، ممکنه انتظارتون درمورد نحوهی پایان و دلیل پشت اتفاقاتی که درحال اتفاق افتادنه بیشتر بشه. شخصیت اصلی داستان، چندان بهنظر نمیاد که دنبال قدرت یا ثروت باشه، هرچند آگاهیای که با سفر در زمان به دست میاره بهش کمک میکنه تا ثروت و قدرت اجتماعی خوبی رو برای خودش دستوپا کنه.
این غیر قابل انکاره که آسیبهای روانی و فقدانای عاطفی میتونن از آدما شخصیتهای تاریک و بیرحمی بسازن اما چیزی که عجیبه اینه که شخصیت اصلی داستان، بهرغم کسب اینهمه تجربه و آگاهی و طول عمر زیادی که تجربه میکنه، هیچوقت به درک این موضوع نمیرسه که دستکاری زمان و اتفاقاتش قرار نیست که از آدما، افراد مهربانتر و خوشقلبتری بسازه و باعث بشه که اونا بهلحاظ اخلاقی، رشد کنن.
کاری که این بچه در برخورد با جوامعی که عملا تحت کنترل میگیره انجام میده هم لزوما یه روند اصلاحی نیست بلکه از این قدرت استفاده میکنه تا ثبات زندگی خودشو بیشتر کنه و تداوم حیاتشو تضمین کنه. اون از فرصت استفاده نمیکنه تا یه دنیای بهتر رو ایجاد کنه، هرچند چنین ادعا و سودایی هم داره. وارد چرخهای میشه که میدونه صرفا یه دور تکراری و هذیانگونه است و به همین چرخهی تکراری بیمارگونه راضی میشه.
عشق، یه جریان تکاملی و سودمنده که اگر کسی واقعا طالبش هست، نهتنها بهسمت شرارت و خودخواهی بیشتر نمیره بلکه میتونه اونو تبدیل به شخص باشفقتتری کنه. اما این داستان سعی میکنه تا ما رو درمورد نیت شخصیت اصلی داستان، دچار این قضاوت کنه که ما با یه فرد بهظاهر شرور، روبهرو هستیم که خودشم قربانی بیعطوفتی بقیه شده. فردی که دوست داره مورد محبت قرار بگیره و با عزت و احترام زندگی کنه.
ولی چیزی که من میبینیم اینه که با شخصی روبهرو هستیم که بیشتر ترجیح میده تا با سوءاستفاده از بقیه و تحقیر کردنشون، حس عزت خودشو افزایش بده و آدما درنظرش بهخودیخود ارزش خاصی ندارن. اون دنیا رو موضوعی پوچ و تو خالی میبینه که میشه به بازیش گرفت و از حرکت دادن شخصیتهایی که مثل عروسکهای خیمهشببازی هستن لذت برد. اینکه انگیزههای چنین شخصیتی رو به فقدان عشق ربط بدیم، یه رابطهی علت و معلولی منطقی نیست و منو بهعنوان یه بیننده، نتونسته راضی کنه.
جمعبندی
درامهای انگلیسی، شخصیتهای یکجا نشینی رو دارن که ترجیح میدن ثروت و میراث فکری خونوادهی خودشون رو افزایش بدن و همینم باعث میشه تا کولهباری از رمزوراز و معما رو حمل کنن. ما چنین شخصیتهایی رو درون جوامعی که بهسرعت درحال تغییر بودن و مردمشون نمیتونستن با میراث گذشتگان خودشون به پیش برن، بهندرت پیدا میکنیم.
بحث اینه که بعضی از کارای سینمایی و سریالای بهقولا نتفلیکسی، این داستانها رو درگیر نوعی الگوها و اتفاقات و ظاهر سازیهای فرمایشی میکنن که اون معماپردازی خاص انگلیسی رو تبدیل به نوعی نمایش فیک و خندهدار میکنه و عملا کلکسیونی از ایدهآلهای لیبرالی هست.
جسدها با وجود تمام ویژگیهای جذابش، شدیدا درگیر ایدهآلهای خاص نت فلیکسی شده و فکر میکنم این موضوع، نهفقط درمورد ظاهر و ویژگیهای بازیگرا بلکه روی خوده داستان و نحوهی جمعبندیش تاثیر داشته.