قسمت اول فصل 6، یه کار استاپ‌موشن با اتمسفر بسیار متفاوته که بدون هیچ دیالوگی و صرفا به کمک عروسکای خمیری کج و کوله و موسیقی و نورپردازی دلهره‌آور، یه داستان دیگه از زندگی ریک و مورتی رو روایت میکنه. استاپ موشن، وجه نهیلیستی و سردرگم کننده‌ی سریال ریک و مورتی رو خیلی پررنگ کرده. در حالت عادی، هیولاها و اتفاقات درون این سریال، به هیچ عنوان وحشتناک و دلهره آور به نظر نمیرسن و ما مدام، با دیالوگ‌هایی که سرشار از طنز و حماقت هستن رو به رو میشیم. اما توی این استاپ‌موشن، شخصیت‌های اصلی، بیشتر از همیشه مضطرب به نظر میرسن یا لحظه‌های ترس و مبارزه‌شون، دیگه آدمو چندان به خنده نمی‌ندازه.

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩
 

حتی رقص سامر و دوستاش هم به نحوی غم‌انگیز به‌نظر میرسه و انگار که توی یه دنیای ناامن گیر افتادن. 
اما از قسمت بعدی، دقیقا اتفاقات قسمت آخر فصل قبلی دنبال میشه. چیزی که توی فصل ششم دوست دارم، پرداختن بیشتر به مفاهیم اگزیستانسیالیستی و نیهیلیستی هست که توی فصل اول، بیشتر خودنمایی میکردن و توی فصل سوم و چهارم و پنجم، کمرنگ‌تر شده بود.  
توی فصل شش، جدا شدن از زمان، مکان و هویت، به کرار اتفاق میوفته و صرفا با تفسیرهای عجیب و غریبی از دنیا طرف نیستیم؛ بلکه شخصیتا وادار میشن تا بیشتر از همیشه، در مورد هویت و جایگاه خودشون قضاوت کنن.

منظورم این نیست که طرفدار اندیشه‌هایی مثل اگزیستانسیالیسم هستم، منظورم اینه که یه هنر نمایشی مثل انیمیشن، فرصت خوبی برای انجام آزمایش ذهنی و نحوه‌ی تاثیر پیگیری رویکرد‌ها و اندیشه‌های مختلف، روی کیفیت تجربه‌ی ما از زندگی هست. 


توی محیطای آکادمیک یا جمعای علمی، عموما به شکل خشک و انعطاف ناپذیری در مورد چنین مکاتبی صحبت میشه و بعضی از مکاتب و حتی ایدئولوژی‌ها، اینقدر قدرت دارن که به سختی میشه بهشون انتقاد کرد یا زیر سوالشون برد. اما توی انیمیشن ریک و مورتی، حد و مرز چندانی برای شوخی کردن با مکاتب فکری نیست و انتقاداتی که بیان ساده‌شون ممکنه کمی پیچیده به نظر برسه، با ادبیات خوبی و به کمک ابزارهای هنری، دارن بیان میشن. 
چیزی که توی این فصل بهش دامن زده میشه، قضیه‌ی کشته شدن زن و بچه‌ی ریک، به دست یه ریک شرور‌تره. ریک سانچز بی‌مسئولیت و پیر و مستی که همیشه می‌بینیم، لزوما باهوش‌ترین نسخه‌ی خودش نیست و هیچ خونواده‌ای نداره. زن و بچه‌اش کشته شدن و فکرش بیش از اونچه که به نظر میاد درگیر این موضوع هست.

اون همچنان امید داره که بتونه ریک باهوش‌تر رو شکست بده و انتقام خونواده‌شو بگیره. این واکنش غیر منتظره‌ای از ریک سانچز پیر هست؛ چرا که تا الان بیشتر فکر میکردیم که به هیچ موضوع تراژیکی واقعا اهمیت نمیده و پوچی زندگیشو با علم و آزمایشای عجیب و غریب برطرف میکنه. 


با اینکه ریک با نسخه‌های مختلفی از بث و خونواده‌اش سفر کرده و میشه گفت که در مقابل هیچ کدومشون چندان مسئولیتی از خودش نشون نداده اما حالا می‌بینیم که به واقعیت دنیای اصلی خودش چسبیده و این موضوع، عجیبه؛ چون بقیه‌ی اعضای خونواده، با اینکه اطرافیان‌شون نسخه‌های اصلی و اولیه‌ی اعضای خونواده نیستن به راحتی کنار اومدن. 
چیزی که به کمک داستان ریک میشه بررسی کرد، تصویری از حس تعلقه. تعلق، یعنی حس بودن در زمان و مکان درست و کار کردن با موقعیتی که میدونیم درسته. یک خط داستانی یا یک سری قواعد که بر اساسش هویت خودمون رو شکل میدیم.

حس عجیبی که توی داستانای مرتبط با دنیاهای موازی وجود داره هم نقطه‌ی مقابل همین حسه. وقتی که موقعیت زمانی و مکانی ما به طور ناگهانی تغییر کنه، آیا می‌تونیم بگیم که ما همون هویت سابق رو داریم و بر اساس دانسته‌های قبلی پیش بریم؟ مسیر خودمون رو چطور می‌تونیم توصیف کنیم؟ آیا این شبیه‌سازی ذهنی از یه دنیای تخیلی، روشن کننده‌ی پارامترایی هست که حس تعلق ما رو در دنیای واقعی میسازن؟ 


ما در دنیای واقعی نمی‌تونیم حتی بگیم که چیزی به اسم سفر در زمان یا دنیاهای موازی وجود داره و برامون هم امکان‌پذیر نیست که به راحتی تله پورت کنیم و سریعا و بدون هیچ مانعی وارد جوامع دیگه بشیم. موقعیت مکانی و زمانی ما، در بیان خاطرات و اتفاقاتی که از سر گذروندیم و آینده‌ای که می‌تونیم پیش روی خودمون مجسم کنیم، تاثیر زیادی داره. بعضا آدمایی رو می‌بینیم که به دهه‌ای که درونش متولد شدن یا سرزمینی که درونش زندگی کردن، حس تعلق زیادی دارن و نمی‌تونن این تجربه‌ی روانی از حس تعلق رو با افرادی از دهه‌های دیگه یا سرزمین‌های دیگه داشته باشن. 
اگر زمان و مکان رو از آدم‌ها بگیریم، چه چیزی قراره حس تعلق رو درونشون ایجاد کنه؟ برای ریک سانچز، شاید امکان‌پذیر نباشه که توی زمان و مکان دلخواهش سپری کنه و سرزمین اولیه‌اش نابود شده و خونواده‌ای نداره اما اون مشخصا هنوز هم کمابیش سعی میکنه تا حس تعلق رو با بودن در کنار آدم‌هایی که حس میکنه براش مناسب هستن به دست بیاره. اون زندگی در کنار بث رو انتخاب میکنه و با نوه‌هاش به ماجراجویی میره. فکر میکنم که این شبیه‌سازی علمی تخیلی‌ای که توی انیمیشن ریک و مورتی صورت گرفته، نکته‌ی جالبی رو در مورد حس تعلق و ریشه‌ی ما آدم‌ها افشا میکنه.
گاها ما اینقدر درگیر وضعیت تاریخی و ملیت خودمون میشیم که فراموش میکنیم پتانسیل‌های واقعی آدما چیه و زندگی کردن در کنارشون، دقیقا داره چه تجربه‌ی روانی‌ای رو برای ما ایجاد میکنه. همینم بعضا باعث میشه تا سطح همدلیمون کاهش پیدا کنه و روی ایده‌های گروه زده‌ای که ما رو در مقابل گروه‌های دیگه‌ی انسانی بی‌مسئولیت میکنه، پافشاری کنیم. 
شاید در دنیای واقعی نتونیم خودمون رو از زمان و مکانی که درونش زندگی میکنیم جدا و نگاه مجرد‌تری به زندگی پیدا کنیم اما می‌تونیم به لحاظ ذهنی، این شبیه‌سازی رو برای خودمون ایجاد کنیم. مثلا تجسم کنید که توی دوره‌های مختلف تاریخی یا سنین مختلف هستید؛ توی هر تجربه، ترجیح میدید که هم‌مسیر چجور آدمایی باشید و ترجیح میدید که باهاتون چطور برخورد بشه؟

جمع‌بندی
از اتمسفر فصل 6 ریک و مورتی خیلی رضایت داشتم و سرخوردگی‌ای که طی دو فصل قبلی داشت بهم غلبه میگرد و دنبال کردن سریال رو کمابیش برام کسل کننده کرده بود رو کاملا از بین برد. 
ریک و مورتی، حاصل تلاش یه تیم نویسندگی نبوغ‌آمیزه و در طول زمان، نه‌تنها افت نکرده بلکه جسارت زیادی برای رفتن به سراغ طیف متنوعی از مسائل اجتماعی و تئوری‌های رایج به خرج داده.