اولین چیزی که در مورد فصل 7، کنجکاویمو بیدار کرد، حذف شدن جاستین رویلند از تیم ساخت ریک و مورتی هست. قضیه‌ی جاستین رویلند رو میشه پررنگ‌ترین حاشیه‌ی این انیمیشن دونست که انزجار خیلی از طرفدارا رو بیدار کرد که توی این مطلب، سراغ جزئیات این اتفاق و بررسی تغییراتی که توی فصل ۷ شاهدش هستیم خواهیم رفت.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

جاستین رویلند متهم شد به سواستفاده‌ی جنسی و هرچند که توی دادگاه، این اتهامات ثابت نشدن اما رویلند دیگه توی تیم ساخت ریک و مورتی حضور نداره. نکته‌ی دیگه این هست که با وجود ثابت نشدن این اتهامات، اینقدر شاکی‌های این مرد زیاد بودن که عملا کسی باور نمیکنه که جاستین رویلند بی‌گناه باشه. حتی افرادی که توی تیم ریک و مورتی باهاش همکاری داشتن هم به خاطر رفتارای جنسی ناخوش‌آیندش ازش نالیدن. اگه فقط یکی دو تا شکایت باشه، شاید بشه ربطش داد به غرض شخصی ولی طیف افرادی که از جاستین رویلند شکایت میکنن و نوع شکایتشون، شنونده رو قانع میکنه که این آدم یه مشکلی داره و چیزایی که راجبش میگن کاملا درسته. 
واکنش آدما به همچین افرادی، می‌تونه متنوع باشه. بعضیا دیگه تولیدات همچین افرادی رو دنبال نمیکنن و تحریمشون میکنن و بعضیا میگن این چیزا دلیل نمیشه تا هنری که دوست داریم رو دنبال نکنیم و برامون اهمیتی نداره که سازنده‌اش چقدر آدم منحرفیه. به جای درگیر شدن با این دو دلی‌ها میشه یه نگاه انتقادی رو به کار بست.

ریک و مورتی، با وجود تحسین برانگیز بودن ایده‌اش، مثل هر محتوای دیگه‌ای می‌تونه ایرادا و نابهنجاری‌های زیادی داشته باشه. حالا چه سازنده‌اش متجاوز جنسی باشه چه نباشه، دلیل نمیشه که نگاه انتقادی خودمون رو کنار بذاریم و با خودمون بگیم که آره، این یه محتوای نبوغ آمیزه و هر چی که میگه درسته. 
سوالی که توی همچین مواقعی میشه مطرح کرد اینه که اگر یکی از سازنده‌های این سریال، فردی با انحرافات جنسی هست، چقدر میشه تاثیر این افکار رو روی محتوای سریال دید؟ و آیا اصلا افکارش تاثیر جدی روی داستان و محتوا داشته؟
جاستین رویلند، هم صدای ریک رو اجرا میکرده و هم صدای مورتی. توی فصل 7، دو فرد دیگه رو به جای جاستین رویلند آوردن. به شخصه قبل از رسیدن به فصل 7، به این فکر کردم که احتمالا قراره تغییر صدای شخصیت‌ها بدجوری توی ذوقم بزنه و اجازه نده که با این انیمیشن ارتباط بگیرم ولی به نظرم چندان به چشم نیومد. صرفا اوایل فصل 7، ممکنه یه ذره حس کنید که آهنگ صداها تغییر کردن اما بعدش کاملا عادی میشه. تقلید صداها خیلی حرفه‌ای و خوب هستن و به علاوه، داستان هم افت نکرده و اتفاقا از فصل 4 به بعد، دوباره روند جالبی به خودش گرفته. 


میمونه مشارکت جاستین رویلند توی تحریر داستان. جاستین رویلند تنها ایده‌پرداز ریک و مورتی نبوده و از اولش هم با مشارکت دن هارمون کار کردن و بعدشم یه تیم نویسندگی دارن. یعنی جاستین و دن هارمون، ایده‌ی اولیه رو ارائه میدن و تیم نویسندگی میاد این ایده رو غربال میکنه و ازش یه حجم زیادی دیالوگ و اتفاق میسازه.

به این ترتیب، حتی اگر فرض بگیریم که جاستین رویلند یه منحرف جنسیه، کلی آدم دیگه توی این تیم هستن که فرصت اصلاح و بهبود داستان رو دارن. 
بماند که ظاهرا جاستین رویلند از فصل 3 به بعد توی سناریو‌ها نقشی نداشته و اتفاقا بعد این فصل، داستانا خیلی بهبود پیدا کردن.
الگوی تحریر این داستانا هم تا حد زیادی تاثیرگرفته از ابداع دن هارمون در سناریو نویسی هست که ایده‌ی تحسین برانگیزیه و الهام بخش سناریو نویس‌های زیادی قرار گرفته. 
در نتیجه، به سختی میشه گفت که جاستین رویلند در صورتی که بشه گفت یه منحرف جنسیه، تونسته ایده‌ی این سریال رو آلوده کنه. ریک و مورتی محتوای عجیب و غریب و رادیکالی داره ولی لزوما نمیشه گفت که داره مفاهیم بد و نابهنجاری رو به بیننده‌ی خودش تحمیل میکنه. اتفاقا بیننده رو خیلی تشویق میکنه تا نگاه انتقادی داشته باشه و حماقت درون بسیاری از جهان‌بینی‌ها و ایدئولوژی‌های مختلف رو ببینه. 
شخصیت ریک هم توی فصلای جدید، رو به رشده و لزوما روند سابق رو طی نمیکنه.

نحوه‌ی پرداختن این انیمیشن به مفهوم تعلق به زمان و مکان، اونو خوراک روزایی کرده که آدم احساس میکنه توی یه دنیای پر از هرج و مرج، گمشده و به یه جور بحران وجودی رسیده. یعنی می‌بینی که دنیا حتی اگه نظم خاصی داشته باشه، درکش از قدرتت خارجه و اتفاقات، اونطور که انتظار داشتی پیش نمیرن. 
اولین بار که مورتی مجبور شد تعلق خودش به مفهوم زمان و مکان و انسان‌ها رو رها کنه، توی فصل اول هست که به خاطر رسیدن دنیای خودش به یه وضعیت آخر الزمانی، به همراه ریک، به بعد دیگه‌ای سفر میکنن. مورتی، پدر و مادر و خواهر واقعی خودش رو توی دنیای قبلی رها میکنه و توی فصل‌های بعدی، وقتی دوباره به سراغ اون دنیای خراب شده میره، صرفا پدرش رو میبینه و مادر و خواهرش هم مردن. 
برای مورتی، این اتفاق، در ابتدا خیلی تراژیک و سردرگم کننده بود و وقتی وارد دنیای جدید شد، بهت‌زده به خونواده‌ی جدیدش نگاه میکرد؛ اما توی فصل‌های آخر، همه‌ی اعضای خونواده به این وضعیت عادت کردن و بماند که توی فصل اول، پدر و مادر مورتی، از اینکه ریک و مورتی رهاشون کردن و توی اون دنیای آخر الزمانی باقی موندن، راضی و خوشحال به نظر میرسیدن و اصلا دلشون برای ریک و مورتی تنگ نشده بود.

جمع‌بندی
درسته که ما در دنیای واقعی چنین اتفاقاتی رو تجربه نمیکنیم و مثلا نمی‌تونیم یه دنیای موازی یا بعد دیگه رو تجربه کنیم و تا پایان، با همین واقعیت اطرافمون در حال دست و پنجه نرم کردنیم اما چیزی شبیه این تجربه رو به لحاظ ذهنی، ممکنه گاها از سر بگذرونیم. 
مرگ آدمها، مهاجرت و تغییراتی که ناخواسته ایجاد میشه، می‌تونن همین حس سردرگمی و بودن در نوعی هرج و مرج رو برامون زنده کنن. مثلا صبح بیدار میشی و میبینی یه جا جنگ شده یا بازار سرمایه زیر و رو شده یا یه کشور تصمیم گرفته که یه سیاست عجیب و جدید رو ایجاد کنه.

یه گوشه از عالم، یه اتفاق غیر منتظره میوفته و تاثیرش، زندگی روزمره‌ی ما رو هم شدیدا تحت تاثیر قرار میده و بعضا حس ترس و ناامنی رو ایجاد میکنه. همچین مواقعی، دل بستن به تعلقات گذشته و ارزش‌هایی که برای زندگیمون دست و پا کرده بودیم، سخت و فرسایشی به نظر میرسه و آدم از خودش میپرسه که جای من توی همچین دنیایی دقیقا کجاست؟ چی ارزش داره که بابتش بجنگم؟ آیا اون فرهنگی که بهش دل بسته بودم واقعا دیوار خوبی برای تکیه دادن بود؟ حالا که اون تعلقات، سست بودن خودشون رو ثابت کردن، چطور باید از نو شروع کنم و انگیزه‌های جدیدی رو برای ایجاد تعلقات جدید، ایجاد کنم؟
فکر میکنم که دنیای ریک و مورتی، کم کم داره جواب‌های جالب و قابل تاملی برای این پرسش‌ها پیدا میکنه و تبدیل به یه آزمایش ذهنی رو به رشد و کنجکاو کننده شده.