نقد و بررسی فصل اول سریال The Artful Dodger| جیب‌بر حیله‌گر

یاغی، جیب‌بر حیله‌گر یا جک داوکینز، داستان خودش رو به سبک سریالای آبکی شروع کرد اما فیلمبرداری خوب و دیالوگ‌های نسبتا خوش‌تراش، ترغیبم کرد که ببینم چنین سریالی قراره چطور خودشو به آخر فصل برسونه.


بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

به‌هیچ عنوان انتظار چنین جمع‌بندی‌ای رو نداشتم و کاملا مشتاق شدم که به استقبال فصل دوم جیب‌بر حیله‌گر برم. اصولا این کار، داستانی با قلاب‌های چندان چشمگیر نداشت و شما حتی می‌تونستید هر قسمت رو به‌صورت مستقل نگاه کنید، بدون اینکه نسبت به داستان قسمتای قبل و بعدش آگاهی خاصی داشته باشید. چیزی که جذابیت داستان رو افزایش داد، کیفیت تعامل بین جک داوکینز و لیدی بل هست که چندان انتظار نداشتم در فصل اول بتونه به همچین مرحله‌ای برسه. 
صحنه‌های خشن و جراحی‌های پر از خشونت و ناشی‌گری، رفته‌رفته تبدیل به داستانی میشه که چیزی بیشتر از بی‌مسئولیتی و هرج‌و‌مرج یه جامعه‌ی کلاسیک رو نشون میده. جک داوکینز و فاگین، در ابتدا شخصیت‌های بسیار سردرگم و بی‌هویتی به‌نظر میرسن که به‌شکل منزجر کننده‌ای سعی میکنن تا خودنمایی کنن و نشون بدن که شخصیت اولای این داستان هستن.

جهان‌بینی لیدی بل هم با وجود استعداد‌ها و زبون تند‌و‌ تیزی که داره چندان تحسین برانگیز و جالب نیست. اون از جمله فمنیستای رادیکالی هست که اتفاقا تا پایان فصل، دیدگاه‌های افراطی خودشو کمابیش حفظ میکنه و از‌جمله فمنیستایی هست که تا چشمش به یه مرد ایده‌آل نخوره، قادر نیست مرد‌ها رو به عنوان انسان بپذیره و برابر با خودش بدونه. 
وقتی شما پدیده‌ای رو دچار نابهنجاری می‌بینید، عقل حکم میکنه که نابهنجاری رو از بین ببرید نه‌اینکه اون پدیده رو نفی کنید و بهش وصله‌های ناجور بزنید و شان و منزلتش رو پایین بیارید. 
لیدی بل مشخصا نمی‌تونه ترحمی که در‌حین مواجهه با بیماراش داره رو در دنیای واقعی به‌کار بگیره و با آدما فارغ از جنسیتی که دارن، برخورد کنه. در‌نظر اون، دنیای واقعی، دنیای درگیر مرد‌سالاری هست و خوده مرد بودنه که نوعی نابهنجاری به‌حساب میاد.

هشدار: ادامه‌ی این مطلب می‌تونه داستان فصل اول رو لو بده.

با این وجود، مواجهه با جک داوکینز و احساساتی که بینشون شکل میگیره، آتش تند لیدی بل رو میخوابونه و پایان این فصل، برابر میشه با موقعیت اجتماعی جدیدی که برای تمام شخصیت‌های اصلی ایجاد میشه. موقعیتی که با سطح بالاتری از امنیت روانی، شان و منزلت مناسب، ثروت و دوستی و عشق بیشتر همراه میشه. 
داستان جک داکینز با رشد خیلی خوبی همراه بوده و در حال حاضر، با امتیاز 8 از 10، جزو یکی از محبوب‌ترین سریالای سال گذشته است و میشه انتظار داشت که دیر یا زود، برنامه‌ای برای ساخت فصل دومش طراحی بشه. پایان فصل اول، کاملا به‌شکلیه که نویسنده یه پل ایجاد کرده تا در‌صورت محیا بودن شرایط، سراغ ساخت فصلای بعدیش هم برن.

یکی از جالب‌ترین شخصیتایی که اواخر فصل اول، سر و کله‌اش پیدا میشه، اولیور توئیست هست که در‌واقع شخصیت اصلی رمانیه که این سریال، با الهام از فضا و شخصیتاش ساخته شده. جک داوکینز، یکی از شخصیتای رمان الیور توئیست به‌حساب میاد و حالا از چشم جک، به شخصیت الیور توئیست، نگاهی می‌ندازیم. 
الیور در اینجا به‌هیچ عنوان شخصیت تحسین برانگیز یا جالبی نداره و یه مرد فربه علاقه‌مند به خوراکیه که خیلی ناشیانه، سعی میکنه نقش ریاکارانه‌ی خودش رو بازی کنه. 
نویسنده به‌هیچ عنوان سعی نمیکنه تا مرز روشنی بین شخصیت‌های خوب‌و‌بد داستان ایجاد کنه. حتی شرور‌ترین شخصیت‌های داستان هم لحظاتی از حماقت، شفقت و پشیمونی رو از خودشون نشون میدن. به‌طور مثال، کاپیتال لوسین گینز، با وجود خشونت زیادی که از خودش نشون میده، مشخصا هدفش اینه که ثبات بیشتری رو درون جامعه ایجاد کنه و عملا کسی که هرج‌و‌مرج اجتماعی ایجاد نکرده رو پیگیر نمیشه. اون در چهارچوب قوانین تعریف‌شده حرکت میکنه اما رفتارای افراطیش، به‌شدت بولد میشه و چون در‌مقابل شخصیت‌های اصلی داستان قرار میگیره، یعنی افرادی که ما قسمتای خوب شخصیت‌شون رو دیدیم و دوست‌شون داریم، بیش‌از‌حد، تبدیل به یه مرد منفور و بی‌رحم میشه. 
در پایان هم می‌بینیم که به قتل میرسه. قتلی که به‌صورت خیابونی و خارج از چهارچوب قانون اتفاق میوفته و افراد قاتل، هیچ عذاب وجدانی بابت کاری که کردن ندارن.

هرچقدر هم که شخصیت جک داوکینز، جذاب و دوست‌داشتنی باشه، هیچ چیز توجیه نمیکنه که ما بخوایم قانون‌شکنی و دزدی رو موجه جلوه بدیم و به شخصیتای داستان حق بدیم که برای تامین زندگی خودشون، دست به همچین کاری بزنن. دزدی همیشه ضربه‌ای به جامعه به‌حساب میاد و اگر واقعا کسی دنبال بهبود جامعه است می‌تونه توان و استعداد خودشو برای طیف زیادی از کارای فرهنگی و سیاسی سرمایه‌گذاری کنه. دزدی صرفا نجات دادن خوده شخص به‌حساب میاد و قرار نیست که روی زندگی بقیه‌ی مردم جامعه تاثیر مثبتی بذاره. چه‌بسا که حس ناامنی رو افزایش میده و آدما رو بیشتر راغب میکنه تا برای حفظ بقا و منافع خودشون، روشای غیر قانونی و خشونت‌طلبانه رو طی کنن.


تبدیل جراحی از یه سرگرمی به نوعی مددکاری اجتماعی
قسمتای اول سریال جیب‌بر حیله‌گر، پر از صحنه‌های جراحی سادیستی‌ای هست که مایه‌ی سرگرمی و شادی بیننده‌ها میشه. هیجان درون این کار، باعث میشه تا آدما به تیکه‌تیکه شدن و بعضا مرگ بیمارا، به‌چشم نوعی شوی زنده نگاه کنن و در‌عوض یه نمایش هیجان انگیز‌تر، به اجرا کننده‌های این شو، یعنی افراد جراح، پولی پرداخت کنن. 
لیدی بل، سعی میکنه تا رسالت پزشک رو یادآور بشه. چیزی که برای فردی مثل جک داوکینز که شخصیتی ضد اجتماع داره و صرفا منافع خودشو دنبال میکنه، شدیدا غیر قابل درکه. 
بیمارایی که در‌جریان قسمتای بعدی با داستانشون همراه می‌شیم، چیزی بیشتر از لاشه‌هایی هستن که صرفا صحنه‌های درد کشیدن‌شون قراره به هیجان سریال اضافه کنه. اونا افرادی هستن که زنده یا مرده بودن‌شون میتونه روی وضعیت زندگی دیگران تاثیر بذاره و بخشای زیادی از داستان زندگی‌شون برای ما روشن شده. 
عمل جراحی، با کمی شفقت، به‌شدت متحول میشه و از نوعی سیرک عمومی، تبدیل به عملی به‌شدت آروم و بی‌صدا در محیط بسته‌ای میشه که عملا حریم خصوصی بیمار رو حفظ میکنه و به جراح هم اجازه میده تا به جای تمرکز روی هیجان‌زده کردن بیننده‌ها، به درست و تمیز انجام دادن کارش توجه کنه و آسودگی بیمار رو در اولویت قرار بده. 


این شفقت، تکه‌ی گمشده‌ی دنیای پزشکی بود و به شخصیتای اصلی کمک میکنه تا تبدیل به درمانگرای پیشرو و با تجربه‌تری بشن و روشای خلاقانه‌تری رو برای انجام جراحی‌های پیچیده‌ای طراحی کنن که تا پیش از این، امیدی به سرانجام رسیدن‌شون وجود نداشته. 
شفقت، به‌خودی خود جزوی از علم پزشکی نیست و می‌تونه مکمل بسیاری از رفتارا و مهارت‌ها قرار بگیره که قراره روی کیفیت زندگی دیگران تاثیر بذاره. تا زمانی که به مهارت خودمون به‌چشم نوعی روش برای پول درآوردن و تجارت خوش آتیه نگاه کنیم، ممکنه از هر روش غیر اخلاقی‌ای برای افزایش سود شخصی‌مون بهره ببریم اما شفقت کمک میکنه تا به تجربه‌ی دیگران هم اهمیت بدیم و سعی کنیم روی بهبود تجربه‌ی خوبشون تاثیر بذاریم. این دورنما، شاید در ابتدا روش خوبی برای کسب سود به نظر نرسه اما در طولانی مدت، می‌تونه روش خدمات‌دهی و میزان رضایت مشتری رو متحول کنه. موضوعی که حتی در دنیای مدرن هم بعضا نادیده گرفته میشه و باعث میشه که آدما، چندان به احساسات و تجارب همدیگه اهمیت ندن و در جریان فعالیت اقتصادی یا حرفه‌ای خودشون، صرفا منافع فردی رو دنبال کنن.

جمع‌بندی
هرچند که اکشن و کمدی رو به‌عنوان ژانر‌های اصلی این سریال معرفی کردن اما امتیازات و کشش داستانی خودش رو بیش از هر‌چیز، مدیون درام و عاشقانه‌ی خوبی هست که به داستان اضافه میشه. بدون این درام اندک اما نجات دهنده، بخشای کارآگاهی، کمدی و اکشن سریال، پتانسیل چندانی برای قانع کردن بیننده برای دنبال کردن قسمتا و بعضا فصلای احتمالی بعدی رو نداشتن.