نقد و بررسی فصل دوم سریال مانی هیست| خانه‌ی کاغذی
فصل دوم سریال مانی هیست، بدون هیچ برش و وقفه‌ای، از ادامه‌ی اتفاقات فصل اول شروع میشه و ما هنوز جماعتی رو می‌بینیم که توی خانه‌ی پول گیر افتادن و گذر روزها، اعصابشونو کم کم داره بدجوری به هم میریزه.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

توی فصل دوم، حساسیت این دزدی بیشتر شده و بیننده می‌تونه هیجان و اضطراب بیشتری رو تجربه کنه؛ همچنین فشار روانی ناشی از پیچ خوردن نقشه‌ها باعث میشه تا شخصیت‌ها، چیزای بیشتری راجب افکاری که همیشه سعی در پنهان کردنش داشتن رو بروز بدن. 
در مورد پروفسور، واقعا انتظار داشتم که آرمان والایی داشته باشه و وجه نمادین پروژه‌اش رو به یه خواسته‌ی جهان‌وطنی گره زده باشه؛ اما در نهایت مشخص میشه که مثل اغلب آدما، یه شخصیت قبیله‌گرا داره و بیشتر می‌خواسته یاد و خاطره‌ی پدرش که به خاطر فرزند مریضش وارد دنیای دزدی شده رو زنده نگه داره.

هیچ چیز رقت انگیز‌تر از این نیست که هرج و مرج طلبی خودخواهانه رو بخوای به مفهوم عشق گره بزنی و سعی کنی به بقیه بفهمونی که موجود خوش‌قلب و رئوفی به حساب میای و قصد بدی نداشتی. 


دقیقا همینم هست که شخصیت برلین رو جذاب و کاریزماتیک‌تر جلوه میده. اون مشخصا یه فرد خودشیفته است که وابستگی‌های خونوادگی نداره و طوری در مورد دزدی صحبت میکنه که انگار داره در مورد یه اثر هنری حرف میزنه. عجیب نیست که چرا سازنده‌ها تصمیم گرفتن یه سریال رو مخصوص شخصیت برلین و پروژه‌هایی که از سر گذرونده درست کنن.
اتفاقاتی که در پایان فصل دوم میوفته، شکوهمند و در عین حال، تاسف آوره و به این ترتیب، این پروژه‌ی دزدی هم به پایان میرسه.

فارغ از شکست یا پیروزی، این خیلی مهمه که ببینیم این دزدی تونست چه تاثیری روی جامعه بذاره و این دزدا از کجا به کجا رسیدن. 
اونا موفق شدن که تصویر خوبی رو از خودشون بسازن و تبدیل به طرف مظلوم ماجرا بشن که علیه سیستم سرمایه‌داری قیام کرده. خودمون هم میدونیم که این فقط یه ظاهر‌سازی بود اما اتفاقا قراره که باور بشه. هیچ چیز وجه خودخواهانه‌ی کار دزدایی با ماسک سالوادور دالی رو توجیه نمیکنه.

پروفسور، یه جا برای راکل در مورد اینکه ضرابخونه توی تاریخای مختلفی، حجم زیادی پول رو چاپ کرد اما صرفا به حساب آدمای ثروتمند ریختشون حرف میزنه؛ انگار که صرف چاپ کردن پول و تزریقش به حساب یه شخص یا جامعه هست که باعث تولید ثروت میشه و اصلا به این قسمتش اشاره نمیکنه که چاپ پول بیش از حد، چه تاثیر بد غیر مستقیمی داره و چطور باعث ایجاد تورم میشه.

پروفسور، در نهایت خودشم باور میکنه که یه مبارز هست و باید جلوی سیستم سرمایه‌داری، به روش خودش ایستادگی کنه؛ در حالی که تحلیلش از سیستم اقتصادی، بسیار سطحی‌نگرانه است. اون، طرف مردم نیست؛ چرا که اگر بود، می‌تونست انرژی و عمر خودش و افراد هم پیمانش رو برای مبارزه‌ی مستقیم با آدمای فاسد استفاده کنه؛ نه لزوما دزدی برای ثروتمند‌تر کردن خودش و آدماش.

اما شما توی فصل بعدی می‌تونید ببینید که پروفسور واقعا نقش رابینهود رو، با وجود دست ساخته بودنش قبول میکنه. این نقشه در ابتدا صرفا برای منفور جلوه دادن سیستم قضایی و خوش‌آیند جلوه دادن خودشون بود اما توی فصل سوم، پروفسور و گروهش واقعا باور دارن که نقش اجتماعی مهمی رو دارن بازی میکنن و توی پروژه‌های بعدیشون، به بازی کردن با افکار عمومی ادامه میدن.

جمع‌بندی
دقیقا به همین دلایل هم هست که میشه گفت چرا در دنیای واقعی، شاهد حضور افراد رابینهود صفت نیستیم. همچین پروژه‌های سنگینی نیاز به سرمایه‌ی اولیه‌ی خیلی زیادی دارن. دزدی‌های کوچیک، با هزینه‌ی کم شروع میشن و سودی که ازشون به دست میاد، می‌تونه صرف جبران هزینه‌ها و نیاز خوده دزدا بشه. اما پروژه‌های سنگین، نیاز به سرمایه‌گذاری‌های زیادی داره و عملا باید اشخاصی نه تنها باهوش بلکه سرمایه‌دار، پشت صحنه‌اش حضور داشته باشن.

افرادی که هوش و حوصله‌ای در حد شخصیتای اصلی این سریال دارن، می‌تونن بدون دست زدن به کارایی که اونا رو به دردسر بندازه هم به ثروت قابل توجهی برسن، بخصوص وقتی توی یه کشور پیشرفته زندگی می‌کنن. 
آدم اولش با خودش فکر میکنه که بعضی از کارایی که داره توی نتفلیکس و سینما منتشر میشه یه امیدی بهشون هست و واقعا علاوه بر ظاهر زیبا، دارن یه پیغام خوب و پیشرو رو منتقل میکنن اما ارزنده‌ترین کاری که انجام میدن همینه که محتوایی برای پر کردن وقت بقیه درست میکنن و برندای خودشون رو می‌سازن.