نقد و بررسی فیلم Detachment 2011| گسیختگی
9 خرداد · · خواندن 4 دقیقه
گسیختگی رو شاید بشه یکی از کارای بسیار آیکونیک سینما در ژانر درام روانشناختی به حساب آورد که فضای غم انگیزی داره. آدرین برودی هرچند که خودشو توی انواعی از نقش ها ثابت کرده اما در نشون دادن اندوه و تراژدی، خلاقیت قابل ملاحظه ای داره و گسیختگی، یکی از بهترین فیلمایی هست که میشه از این بازیگر دید.

بقیه در ادامهی مطلب。.゚+ ⟵(。・ω・)
این فیلم بازخوردای خیلی خوبی داشته و امتیازای بالایی رو از اغلب سایتای نقد فیلم به دست آورده. بیش از 100هزار مشارکت کننده در سایت IMDb داشته که بهش امتیاز 7.7 دادن و 83 درصد مخاطبای گوگل هم پسندیدنش.
در اشاره به ژانر این فیلم، از دو اصطلاح روانشناختی و داستان روانی استفاده شده که شاید بهتر باشه قبل از شروع مطلب، درموردشون یه صحبتی انجام بشه. بعضی از فیلما هستن که شما بعد از دیدنش، لزوما قرار نیست که شناخت بیشتری نسبت به درونیات آدما پیدا کنید بلکه صرفا فیلم تونسته با فضاسازی خاصش، بیشتر درون اتمسفر روانی آدما سیر کنه و ذهن بیننده رو چندان درگیر ظواهر نمیکنه.
این فیلم تونسته هر دو ژانر رو پوشش بده و میشه اونو کمابیش یه کار انتقادی به حساب آورد که سیستم آموزشی رو زیر سوال میبره.

با وجود تمام تحسین ها و نقدای مثبتی که نسبت به این فیلم وجود داره، چند نکته است که مقداری توی ذوقم زد و در ادامه قراره درموردش صحبت بشه. هیچ کدوم از این نقدای منفی به این معنی نیست که گسیختگی ارزش دیدن نداره. این یکی از بهترین محصولات هالیووده و به شخصه خیلی از دیدنش لذت بردم اما این به معنی کاملا امن بودن محتواش نیست.
هشدار: ادامه ی این مطلب میتونه بخش هایی از داستان فیلم رو لو بده.
مشکلی که به شخصه با سناریوی گسیختگی دارم اینه که سعی میکنه یه فضای بیش از حد تاریک و ناامید کننده از یه جامعه نشون بده که اتفاقا فرصت های خیلی خوبی پیش روی مردمش هست. غیر قابل انکاره که خیلی از آدما دارن با خودخواهی زندگی میکنن ولی شما نمی تونید برای کسی دلسوزی کنید که صرفا در ظاهر، نقش یک قربانی رو داره و کوچکترین تلاشی نمیکنه تا با دنیای اطرافش ارتباط بگیره و نقش مثبتی رو ایفا کنه. ما نمی تونیم همیشه منتظر بمونیم تا یکی پیدا شه و بهمون عشق بورزه بلکه هنر خودمون در عشق ورزیدن هم تعیین میکنه که چطوری راه خودمون رو توی جامعه پیدا کنیم و دوستان جدیدی رو به زندگی مون بیاریم.

خیلی از چیزایی که شخصیت های درون این داستان از دستش مینالن و فکر میکنن که وجودشون نشونه ی زوال و گسیختگی جامعه است، به خودی خود اصلا اهمیت خاصی نداره یا شاید بهتره بگیم که نشون دهنده ی آزادی آدما در انتخاب سرنوشتشون هست. اینکه بچه ها می تونن انتخاب کنن که آینده ی خودشون رو توی دانشگاه بگذرونن یا وارد هنر یا بازار کار بشن، کاملا به خودشون ربط داره و بیزاریشون از دانشگاه، لزوما یک تراژدی به حساب نمیاد اما توی این داستان، طرف جوری سر دیدن چنین موضوعاتی به هم میریزه انگار که دانش آموزا با نشون دادن عدم علاقه شون به ادامه تحصیل، دارن یه کار زشت و غیر انسانی انجام میدن و چنین انتخاب هایی، قراره اونا رو به تباهی برسونه.
وقتی یک نفر، شدیدا قربانی یک موقعیت ظالمانه میشه، ما عموما در قضاوت شخصیت و اشتباهاتی که اون شخص انجام داده، ممکنه دچار عقب نشینی بشیم و شروع کنیم به دلسوزی و ترحم بیمورد و به این نقطه برسیم که بگیم دنیا چه جای ظالمانه ای هست و چرا باید همچین فردی، اینطوری زیر پا له بشه اما واقعیت اینه که هر کدوم از ما به اندازه ی خودمون فرصت اینو داریم که درون جامعه ی اطرافیمون مشارکت کنیم و هرچقدر هم که زندگی جبرآلودی داریم، یه سری انتخاب ها در حوزه ی اختیارات و اراده ی ما قرار میگیرن که لازمه درموردشون مسئولانه عمل کنیم.
همچین چیزی درمورد مادر معلم این داستان و نحوه ی مرگش هم صدق میکنه. فیلم فقط سعی میکنه درد و رنج و ظلمی که به مادر و پسر رسیده رو نشون بده اما ما نمیفهمیم که مادر این معلم، چقدر اراده و انتخاب های مختلف داشته و واقعا چقدر تلاش کرده تا بتونه از تنها فرزندش مراقبت کنه. آسیب زدن به خود، کار بی رحمانه ای هست بخصوص وقتی سرپرستی یک نفر با شما باشه و بچه ای داشته باشید که به لحاظ احساسی، شدیدا به شما وابسته است.
جمع بندی
انتقاد کردن به نابهنجاری های اجتماعی، طبعا کار جالب و تحسین شده ای هست و چنانچه به روش خوبی انجام بشه، میشه انتظار داشت که نوعی تغییر مثبت رو ایجاد کنه اما گسیختگی، بیشتر شبیه داستان دردناکی هست که بخش هاییش از واقعیت دور شده تا بتونه به کار دردناکتر اما تخیلی تری تبدیل بشه.