نقد و بررسی فصل سوم سریال مانی هیست| خانهی کاغذی
10 خرداد · · خواندن 3 دقیقه
سریال مانی هیست تونست فصل اول و دوم جالبی داشته باشه اما توی فصل سوم به سندرم نت فلیکس دچار شد یعنی شروع کرد به صحبت کردن در مورد ایدئولوژیهای مدرن که به موضوعاتی مثل جنسیت و نژاد اختصاص دارن. مثلا فکر کن چند نفر رفتن که بزرگترین دزدی قرن رو به انجام برسونن و نصف وقتشون صرف این میشه که به همدیگه آموزش مسائل جنسی و نحوهی جفتگیری رو بدن یا یاد بگیرن که چطوری به جنسیتهای مختلف احترام بذارن.

بقیه در ادامهی مطلب。.゚+ ⟵(。・ω・)
گرچه این حرفا به خودی خود بد نیست اما افراط کاریهای نت فلیکسی بیشتر خوش آیند لیبرالایی هست که توی جوامع توسعه یافتهای زندگی میکنن و بدبختی براشون فراتر از مانیتور تلویزیون نمیره.
اولین تغییری که به لحاظ ظاهری میشه توی فصل سوم مانی هیست مشاهده کرد، افزایش کیفیت فیلمبرداری و تصاویر هست. فیلترهای رنگی تا حدی تغییر کردن و از اتمسفرهای بیشتری برای به تصویر کشیدن اتفاقات و موقعیتهای مختلف استفاده شده. همچنین با وجود اینکه در پایان فصل دوم، برلین پرکشید و رفت اما توی فصل سوم، اینقدر فلش بک در مورد صحبتا و ایدههای برلین وجود داره که عملا جزو بازیگرای این فصل هم به حساب میاد و نقش قابل توجهی هم داره.
ماجرای دزدی از ضرابخونه توی فصل دوم تموم میشه و حالا با یه پروژهی دزدی جدید رو به رو هستیم. چیزی که در مورد این دزدی جدید زیاد جالب نیست، انگیزهی افراد برای ملحق شدن به این پروژه است. ریو در حالی که مغز متفکر گروه در زمینهی تکنولوژی بود، حماقت آمیزترین اشتباه رو انجام داد که باعث لو رفتن موقعیتش شد و حالا گروه میخواد این مغز متفکر رو نجات بده.
کافی بود انگیزهی گروه برای شروع یه دزدی جدید رو به علاقهشون به ماجراجویی گره میزدن و میگفتن ما دزدی میکنیم چون یه هنره و از انجام دادنش لذت میبریم.
افت سناریو توی سریالای چند فصلی یه موضوع کاملا رایجه و میتونه از اینجا نشات بگیره که وقت کمتری برای تدوین سناریو گذاشته میشه. اتکا به موفقیت فصلهای قبلی و تاثیر پذیرفتن از بازخوردهای جمعی ریز و درشت، بالاخره تاثیر خودشو نشون میده و این تاثیر رو میشه روی فصل سوم سریال مانی هیست هم دید. ایدهی اولیهی مانی هیست، توی فصل سوم، شروع به وا رفتن میکنه و استقلال اولیه رو نداره.
صرف دزدیدن از افراد ثروتمند، سبب ریشهکن شدن شرارت و کاهش قدرتشون نمیشه. خوده پروفسور هم اینو میدونه که هیچ وقت این افراد ثروتمند نیستن که قراره فقیر بشن و هر زمان که بخوان، میتونن نقدینگی رو افزایش بدن و ثروت مردم رو ازشون بخرن. جمعیتی که بیشتر از همه از جریان این دزدیهای کلان ضرر میبینه خوده مردم معمولی جامعه هستن.
تیم پروفسور، بخش زیادی از ثروت خودشو صرف خرید ادوات نظامی و اشیایی کرده که توی بازارهای زیر زمینی به فروش میرسن. کسی برای رضای خدا اسلحه و ادوات غیر قانونی رو به فروش نمیرسونه.
اونچه که ما توی این سریال میبینیم، صرفا ظاهر موجه، روابط عاشقانه و فداکاریهای دوستانهی شخصیتهاست و همینا کافیه تا بخش زیادی از اخلاقیاتی که در جریان تحقق این دزدی نادیده گرفته شده، از چشم بیننده هم پنهان بمونه.
برای انجام یه پروژهی سنگین و حساس، سطح وفاداری زیادی لازمه و اینکه شخصیتهای اصلی، در حین انجام دزدی، بعضا مست میکنن و مشغول لاس زدن میشن یا پلیس میتونه به راحتی اونا رو تحت تاثیر مسائل احساسی قرار بده، بیش از پیش اونا رو برای انجام چنین پروژهای، ضعیف و ناشی نشون میده.
جمعبندی
فصل سوم رو میشه سرازیری سریال مانی هیست در نظر گرفت و باید ببینیم که توی فصلای بعدی، چه سناریویی رو تدارک دیدن. چیزی که در مورد این سریال برام جالبه اینه که جزو کارای پر بیننده است و افراد زیادی مطمئنا تحت تاثیرش قرار گرفتن. چیزایی که دوست دارم بدونم اینه که مردم دقیقا تحت تاثیر چه مسائلی قرار گرفتن و این تاثیر، چه اندازه مثبت و چه اندازه منفی میتونه باشه؟ چه اندازه از این تاثیرها، ناخودآگاه هستن و ارزش نقد بیشتری دارن؟