انتقام اژدها

فیلم انتقام اژدها داستان پسری به اسم لوکاس هست که بعد از کشته شدن خانواده اش به دست مهاجمین، با یک اژدها و یک مزدور همسفر میشه تا انتقام بگیره. ظاهر فیلم، تا حد زیادی ناشیانه است و نمیشه انتظار داشت که بیننده ی بالغ، بتونه چندان از دیدنش لذت ببره.

این فیلم، پخش سینمایی نداشته و به صورت مستقیم برای انتشار خانگی تولید شده. در بعضی از کشورها مثل اسلواکی، نسخه ای از فیلم در قالب نمایش محدود تلویزیونی یا دیجیتال پخش شده اما هیچوقت به عنوان یک فیلم سینمایی با اکران گسترده در سالن ها عرضه نشده. این انتخاب معمولا برای فیلم هایی با بودجه ی متوسط، مخاطب خاص یا دنباله های غیر سینمایی انجام میشه و در مورد این فیلم، تمرکز بیشتر روی طرفدارهای مجموعه ی Dragonheart هست و چندان روی جذب مخاطب عمومی در گیشه تمرکز نکرده. 
 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

شروعش شبیه کارای ماجراجویانه و افسانه ای مثل ارباب حلقه هاست. یه رازی از سرزمین بریتانیا شروع میشه و آدمای خیلی معمولی رو درگیر خودش میکنه. 
لوکاس یه پسر کشاور ساده مثل فرودو یا آرتور هست که ناگهان وارد دنیایی میشه که پر از موجودات جادویی، شمشیرزن های مرموز و پادشاهان تاریکه و اژدها، صرفا یک موجود قدرتمند نیست بلکه مثل یک راهنمای معنوی عمل میکنه.

مزدور شمشیرزن، مثل یک نسخه ی زمینی از آراگورن هست که هم خشنه و هم دلسوز و نقش محافظ و همراه رو بازی میکنه. 
این فیلم با وجود اینکه یک کار کم هزینه بوده، تونسته بازخوردهای مثبتی هم دریافت کنه و بخصوص این بازخوردها از طرف افرادیه که دنبال یک داستان فانتزی خانوادگی با حال و هوای افسانه ای بودن. 


داستان قابل دنبال کردن و سرگرم کننده توصیف شده و خیلی ها گفتن که با وجود سادگی داستان، روایت منسجم و قابل قبولی داره و برای تماشا با خانواده مناسبه. 
شخصیت اژدها به خاطر شخصیت پردازی و شوخ طبعی خاصش تحسین شده و پیام اخلاقی فیلم درباره ی بخشش، انتخاب و قدرت درونی، برای مخاطب نوجوان و جوان جذاب بوده. 
با اینکه جلوه های ویژه در حد یک فیلم بزرگ نیست اما برای یک فیلم خانگی، کیفیت قابل قبولی داره و فضای فانتزی رو به خوبی منتقل میکنه و مناسب برای خانواده ها ارزیابی شده؛ چون خشونت شدیدی نداره، بدون الفاظ رکیک هست و با طنز ملایم، فضایی داره که میشه با بچه های نسبتا بزرگ دید.

اما بازخوردهای منفی هم سرجای خودشون هستن که همواره جزء موضوعات مورد علاقه ام هست. کیفیت پایین جلوه های ویژه به کرار مورد اشاره قرار گرفته و خیلی ها گفتن که جلوه های ویژه ی بصری فیلم نسبت به استانداردهای روز ضعیفه و گاهی حس مصنوعی بودن داره. بازیگری متوسط و سطحی ارزیابی شده. خیلیا عقیده دارن که این قسمت نسبت به نسخه های اول، احساسات واقعی چندانی نداره. لازم به ذکره که نسخه ی اصلی در سال 1996 منتشر شد.


صحنه های مبارزه، ضعیف و کم تنش توصیف شدن و بعضی از نقدها اشاره کردن که نبردها فاقد هیجان و طراحی سینمایی هستن و بیشتر شبیه تمرین های ساده ان. 
داستان هم قابل پیش بینی و ساده ارزیابی شده و بعضی ها گفتن که روایت، خیلی خطی و قابل حدس زدنه و پیچش های روایی یا شخصیت پردازی چندان پیچیده ای نداره. 
فیلم اصلی، با بازی دنیس کواید بوده و داستان اتحاد یک شوالیه با آخرین اژدها برای نجات سرزمین رو روایت میکنه و میشه گفت که محبوب ترین قسمت از این مجموعه فیلمه. 
قسمت بعدی در سال 2000 ساخته شد و داستانش درمورد یک اژدهای جوان و پسری یتیم هست که سبک کودکانه تر و خانوادگی تری داره. 
هر فیلم، نوعی پیمان قلبی بین انسان و اژدها رو روایت میکنه که صرفا تصویری از قدرت نیست بلکه بیشتر روی پیام های اخلاقی تمرکز داره. 
یه چیزی که زیاد توی این مدل فیلم ها نخ نما جلوه میکنه، ترکیب رفتارها و دیالوگ های خیلی مدرن با یک داستان کهنه است. گاها جوک ها و رفتارهایی که توی اینستا و تیک تاک ساخته شدن رو میشه توی فیلم دید که باعث میشه روایتش چندان جدی جلوه نکنه.

وقتی یه داستان کهنه مثل افسانه های اژدها یا شوالیه، با دیالوگ هایی که انگار از کپشن های اینستاگرام یا ترندهای تیک تاک بیرون اومدن ترکیب میشه، نوعی ناسازگاری روایی ایجاد میشه که نه طنز واقعی داره و نه چندان جدیت داستان رو میشه لمس کرد. این ترکیب نخ نما میشه چون زمان روایی با زمان فرهنگی نمیخونه یعنی داستان در قرون وسطی یا دنیای خیالی اتفاق میوفته ولی شخصیت ها مثل نوجوان های امروز حرف میزنن. 
جوک ها از بیرون روایت میشان و باعث میشن که داستان از درون خودش تهی بشه و شخصیت ها به جای زندگی کردن، انگار در حال بازی کردن تئاترن. شخصیت ها خودشون نیستن و صرفا انگار سعی دارن برای مخاطب مدرن، نقش بازی کنن تا باحال به نظر برسن. 
وقتی اژدها با لحن امروزی حرف میزنه یا شوالیه ها مثل استندآپ کارها دیالوگ میگن، اون حس رازآلود و نمادین افسانه از بین میره. 


خانواده ی طرف رو کشتن و حالا میخواد بره انتقام بگیره. این یه حرکت کلیشه ای برای شروع سفر و ساخته شدن یه قهرمانه. این الگوی کلاسیک رو میشه توی هزارتا داستان فانتزی دید. وقتی این الگو بدون پیچیدگی و بازآفرینی خاصی استفاده بشه، تبدیل به کلیشه میشه و شاهد نوعی اجبار روایی هستیم یعنی انگار نویسنده صرفا دنبال یه بهونه برای شروع اکشن هست. 
این الگو باعث میشه تا انگیزه ی قهرمان سطحی باقی بمونه و صرفا شاهد انتقام گرفتن بدون تامل یا تحول باشیم. تراژدی به جای معنا، تبدیل به نوعی ابزار میشه و مرگ خانواده دیگه لزوما یک تجربه ی انسانی نیست بلکه دکمه ی شروع ماجراجویی میشه. 
در این حالت، قهرمان به جای ساخته شده، صرفا واکنش نشون میده و انتخاب، تردید یا مسیر درونی خاصی نداره. یعنی شما آدمی رو میبینید که تا چند دقیقه پیش داشت بابت قتل والدینش گله و شکایت میکرد، حالا چشمش یه دختر رو گرفته و داره باهاش لاس میزنه. این نوع تغییر ناگهانی در لحن، نوعی پارگی در بافت روایته. سوگ واقعی، نیاز به زمان، سکوت و درون نگری داره ولی این شخصیت، هنوز خاک پدرش خشک نشد داره با دختر غریبه ارتباط رمانتیک میگیره. در این حالت، قهرمان به جای ساخته شدن، به یک کاراکتر مصرفی تبدیل میشه و فقط برای پیش برد صحنه ها طراحی شده و عملا درون داستان زندگی نمیکنه. 
الگوی دعوا توی کافه و خودنمایی شکارچی رو تاحالا چندبار توی فیلمای مشابه دیدید؟ این صحنه به نحوی شبیه نون و پنیر فانتزی های درجه ی 2 شده. قهرمان وارد کافه میشه، یه شکارچی یا مزدور با ژست خفن میاد وسط، دعوا راه میوفته و همه میفهمن کی قوی تره. 
این صحنه تکراریه چون یه راه سریع و کم هزینه برای معرفی قدرت شخصیت بدون نیاز به دیالوگ های عمیقه. فضای کافه، با نور کم و آدم های مشکوک، نوعی بستر آماده برای تنشه و مخاطب از قبل میدونه که قراره یه نفر کتک بخوره و یه نفر بدرخشه و این پیش بینی، گاهی به جای هیجان، تبدیل به نوعی سکانس کسل کننده میشه.

قسمت های قبلی Dragonheart معمولا جدی تر و احساسی تر بودن و این موضوع، بخصوص درمورد فیلم اول صدق میکنه. قسمت اول یک فضای حماسی و تراژیک داشت که خیلی ها هنوز هم به عنوان بهترین قسمت مجموعه ازش یاد میکنن. 
شاید من اشتباه میکنم اما هرجا صحبت از بخشش و دوری جستن از انتقام میشه، به این شک میبرم که داستان، با تکیه به افکار مسیحیت کاتولیک ساخته شده. در این اندیشه، برای بخشش، هیچ حد و مرزی وجود نداره درحالیکه بخشش یا حتی مفهوم وفاداری، به خودی خود نه خوبه و نه بد و بستگی به موقعیتی داره که مورد استفاده قرار میگیره. این فیلم هم به نوبه ی خودش در دام دوالیسم کاتولیکی افتاده. 
دوالیسم اخلاقی مسیحی، در بسیاری از داستان های فانتزی غربی ریشه داره و درواقع یکی از پایه های نقدپذیر روایت های کلاسیکه. در این جهانبینی، بخشش بی قید و شرط فضیلته و انتقام حتی اگر عادلانه باشه، گناه تلقی میشه. این دیدگاه، بعضی از پیچیدگی های موقعیت هایی که آدما به طور معمول ممکنه درونش قرار بگیرن رو نادیده میگیره و تن دادن بهش، مثل نوعی خودکشی عذاب آوره. 
به طور مثال اگر خانواده ی لوکاس توسط یک حاکم فاسد کشته شده باشن، آیا بخشش بدون هیچ تلاشی برای تغییر سیستم، واقعا فضیلت به حساب میاد؟ یا صرفا نشونه ی تسلیم شدن در برابر ظلمه؟
کارهایی مثل انتقام اژدها و بسیاری از فانتزی های کم بودجه، به راحتی توی دام دوالیسم میوفتن چون دوآلیسم قالبی آماده است که نیاز به پرداخت روانشناختی پیچیده نداره. برای فیلمی با زمان کم و بودجه ی کم، راحت ترین راه، تکیه به همچین مفاهیم از پیش آماده ای هست. 
این فیلم ها اغلب برای کودکان و نوجوانان ساخته میشن و پیام "بخشش خوبه، انتقام بده." پیام ساده، امن و قابل آموزشی تقلی میشه. 
سینمای فانتزی همیشه تحت تاثیر قصه های پریان اروپایی، که خودشون تحت تاثیر مسیحیت هستن بوده و شکستن این قالب نیاز به جسارت و بودجه ی بیشتری داره. 
شاید دلیل تکیه ی افراطی به مفهوم بخشش اینه که بازتولید همچین اندیشه ای در بین مردم عادی جامعه، ایده ی خوبی جهت کنترل کردنشون هست. عمده سفرهای ماجراجویانه با میل به انتقام شروع میشن. شخصیت اصلی این داستان، از دل جامعه ای بیدار میشه که مدت هاست داره به یک سیستم فاسد باج میده. اژدها هم موافق انتقام نیست و اتفاقاتی که در ادامه رخ میده، بیشتر ماهیت دفاعی دارن. 
کارکرد ایدئولوژیک داستان های بخشش محور به این صورته که صرفا یک پیام اخلاقی نیستن بلکه عملا میشه ازشون برای کنترل اجتماعی استفاده کرد و مسیحیت در برهه هایی کاملا در این زمینه موفق بوده. 
داستانی که انتقام رو محکوم میکنه، درواقع انرژی خشم مردم نسبت به سیستم فاسد رو منحرف میکنه. به جای تغییر ساختار، به تغییر فردی دعوت میکنه و میگه: دلت رو پاک کن، ببخش، درونت رو آروم کن. 
وقتی قهرمان که نماینده ی مردم عادی هست میبخشه و میره، به طور ضمنی به مخاطب میگه: شما هم باید با ظلم کنار بیاید، اون رو ببخشید و به زندگی عادی ادامه بدید. 
در بسیاری از این داستان ها، انتقام معادل خشونت کور نشون داده میشه. گزینه فقط دو تاست، یا ببخش و فراموش کن یا مثل شرورها رفتار کن. 
لوکاس نماینده ی انسان عادی تحت ظلم هست و سال ها در جامعه ای زندگی کرده که به سیستم فاسد باج داده. مرگ خانواده اش آخرین قطره ی ظلمی هست که کاسه ی صبرش رو لبریز میکنه. 
اما داستان بهش اجازه ی قیام نمیده و به جای تبدیل شدن به مبارزی علیه سیستم، فقط دنبال انتقام شخصی میره که اون هم محکوم میشه. 
پیام نهایی فیلم اینه که شر در چند فرد شرور خلاصه میشه نه در ساختار و کافیه اون افراد رو حذف کرد تا بخشید تا دنیا نجات پیدا کنه؛ این نوعی سیاست زدایی از مبارزه است. 
اژدها در این داستان نه یک هم پیمان انقلابی بلکه یک نها حکمت سنتی هست که میگه: خشونت ممنوعه و بخشش، فضیلت به حساب میاد. 
جالب اینجاست که اژدها به عنوان مظهر قدرت برتر، قدرتش رو در خدمت تغییر رادیکال قرار نمیده بلکه صرفا برای دفاع و نگه داری وضع موجود، یا برگشت به وضعیتی قدیمی تر به کار میگیره. این دقیقا نقش نهادهای مذهبی یا اخلاقگرای سنتی در تاریخه که گاها از قدرتشون برای حفظ نظم موجود استفاده میکنن. 
همونطور که گفته شد، اتفاقات بعدی داستان، بیشتر ماهیت دفاعی دارن و قهرمان هرگز شروع کننده ی مبارزه نیست، فقط وقتی مورد حمله قرار میگیره، دفاع میکنه. پیامی که ضمن همچین داستانی منتقل میشه اینه که تو حق نداری برای تغییر دنیا اقدام پیش دستانه کنی و فقط وقتی به تو ظلم شد، می تونی از خودت دفاع کنی، و حتی اون موقع هم بهتره ببخشی. این منطق، انفعال سیاسی رو ترویج میده. 
داستان هایی مثل انتقام اژدها با ترویج بخشش و دفاع، به جای انتقام و حمله، در پشت ظاهر اخلاقیشون، یک محافظه کاری سیاسی عمیق رو پنهان کرده و به مخاطب یاد میدن که خشم تو نسبت به ظلم، نادرسته و باید ببخشی؛ اقدام تو برای تغییر باید همیشه دفاعی باشه و حق پیش دستی نداری.
این روایت ها ادبیات تطبیق هستن و مردم رو به صبوری و انفعال دعوت میکنن. 
برداشت من از اتمسفر چنین داستانی اینه که عدالت فقط باید در حق یک قربانی آشکار اجرا بشه و هیچ دلیلی نداره برعلیه شرارتی اقدام کرد که هنوز قربانی نداشته یا قربانی هاش درمقابل دید جامعه نیستن. تا زمانی که قربانی، سبب جریحه دار کردن احساسات عمومی نشه، بخشش یک عمل پسندیده است و توصیه شده. چنین پیامی، نابهنجاره اما در عین حال، سنت دیرینه ی کلیساست. 
در این چارچوب، عدالت واکنشی هست، نه پیشگیرانه. مثلا اگر یک حاکم فاسد، سیستمی از فقر درست کنه که هزاران نفر رو به مرور نابود میکنه، چون قربانی مشخص واحد نداره و احساسات عمومی رو جریحه دار نمیکنه، اقدام علیه اون شر مجاز نیست. اما اگر همون حاکم، یک کودک رو آشکارا بکشه، اون وقت خشم عمومی برانگیخته میشه و عدالت گاها میتونه اجرا بشه. این منطق، عدالت رو به یک نمایش احساسی تقلیل میده. 
در همچین اتمسفری، بخشش زمانی پسندیده است که قربانی ها نامرئی باشن چون این بخشش عملا به معافیت مجرم از پاسخگویی منجر میشه. 
تا زمانی که احساسات عمومی جریحه دار نشده، عمل شر مجاز شمرده میشه. این یعنی عدالت تابعی از هیجانات عمومیه نه اصول عام. در این سیستم، مهارت شرور در پنهان کاری یا عادی سازی ظلم، پاداش میگیره در صورتی که بشه قربانی گیری رو نامرئی کرد. در این حالت، جامعه نه تنها علیه فرد عمل نمیکنه بلکه اگر کسی بخواد علیهش اقدام کنه اون رو کینه توز میدونن. 
سینمای هالیوود، بخصوص در ژانر فانتزی و ابرقهرمانی غالبا تحت تاثیر این اخلاق مسیحی هست مثلا ابرقهرمان معمولا فقط وقتی وارد عمل میشه که شرور آشکارا مرتکب قتل شده باشه. 
در کاری مثل V for Vendetta قهرمان نه برای انتقام شخصی بلکه برای سرنگونی یک نظام توتالیتر مبارزه میکنه. اون منتظر نمیمونه تا نظام، قربانی آشکار دیگه ای بگیره. یا در فیلم باراسایت (انگل) شرارت ساختاری رو در قالب نظام طبقاتی نشون میده که قربانی هاش هر روزه تحقیر میشن اما احساسات عمومی رو جریحه دار نمیکنن. فیلم هرگز از بخشش حرف نمیزنه بلکه از تضاد غیر قابل حل صحبت میکنه. 
یا در اساطیر یونان، خدایان گاها برای جلوگیری از ظلم آینده مداخله میکنن، نه فقط برای مجازات بعد از وقوع جنایت که پیشگیرانه است. 
انتقام اژدها و امثالش، نه داستان هایی درباره ی عدالت، بلکه داستان هایی درباره ی انضباط بخشی به خشم مظلومان هستن و میگن: حق داری عصبانی باشی اما فقط اگر عصبانیتت نسبت به یک جنایت، کاملا آشکار باشه و حتی در اون صورت هم بهتره ببخشی. 
این روایت، سیاسی ترین پیام ممکن رو در پوشش اخلاق شخصی پنهان میکنه و میگه وضع موجود لازمه حفظ بشه، حتی اگر فاسد باشه. 
به شخصه حتی نمیگن که نحوه ی عمل و فکر سناریویی مثل فیلم وندتا درسته بلکه میگم انتقام، عدالت، بخشش و وفاداری، هیچکدوم به خودی خود نه خوبن و نه بد، نسبی هم نیستن و برای اقدام کردن براساس هر احساسی، مرزی بین بهنجار و نابهنجار وجود داره که عمدتا توسط ایدئولوژی های رایج، اشتباه تعریف میشه.

جمع بندی
در دوره ی تفتیش عقاید کلیسا، عدم وفاداری به عقیده ی رسمی، نابهنجار و مجازات مرگ داشت. ایدئولوژی های مدرن هم این مرزها رو گاها اشتباه تعریف میکنن. ایدئولوژی ها معمولا توسط گروه های مسلط شکل میگیرن تا منافعشون رو حفظ کنن. مثلا تاکید مفرط بر بخشش در یک جامعه ی طبقاتی، ممکنه ابزاری برای آرام کردن خشم فرودستان باشه. ایدئولوژی ها دوست دارن جهان رو دو قطبی خیر و شر و ساده نشون بدن چون مدیریت همچین جهانی برای توده ها آسون تر هست. 
سینمای جریان اصلی نیاز به جواب های ساده داره و فیلم های هالیوودی معمولا نمی تونن بگن این عمل هم خوبه و هم بد چون مخاطب عام رو سردرگم میکنن. سرمایه گذاری نیاز به پیام جهانی داره. فیلمی که بگه انتقام گاهی ضروریه، ممکنه در فرهنگ های مختلف با سانسور رو به رو بشه اما فیلمی که بگه بخشش همیشه خوبه، بی خطر و قابل عرضه به تمام دنیاست.