هانیبال 2001، قسمت دوم سکوت بره هاست و شاید چیزی که بیشتر از همه توی ذوق میزنه، عوض شدن بازیگر زن اصلی باشه. توی این قسمت، بیش از پیش کاراکتر هانیبال رو رمانتیزه و در عین حال، صاحب نوعی هاله ی قدرت غیر این جهانی کردن. 
به شخصه قبل از دیدن این مجموعه فیلم، با توجه به توصیفاتی که شنیده بودم فکر میکردم هانیبال تصویر خوبی از سایکوها رو نشون داده اما هانیبال، بیشتر میتونه تصویری از یه شرور تحریک کننده باشه. اون انگیزه های توجیه شده ای داره و معمولا سراغ افرادی میره که درنظرش گستاخ و ناخوش آیند باشن. بیننده هم میتونه پتانسیل نفرت از چنین افرادی رو داشته باشه. 
 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

استثنایی که هانیبال برای خانوم پلیس قائل میشه و کارهایی که براش انجام میده، بعضا اغراق شده هستن و با وزن شخصیت پلیس، همخوانی ندارن. اون زن مسئولیت پذیر و اخلاق مداری هست اما هانیبال، به اون شبیه یک قدیس نگاه میکه. حتی با درنظر گرفتن پیشینه ی شخصیت هانیبال و محرک هاش برای تبدیل شدن به یک قاتل، باز هم پلیس زن، سزاواری خودش برای جلب نظر چنین موجود خشنی رو نشون نمیده. 
هانیبال، قتل های نمادین جالبی انجام میده اما بیشتر از اینکه تصویری از یک شرور باشه، فانتزی های فرهنگ عامه برای مجازات افراد خودخواه و بی مسئولیت رو برآورده میکنه و قادر نیست ذهن بیننده رو برای فکر کردن به انگیزه های یک سایکو تحریک کنه، چه برسه براش جوابی داشته باشه. 
دلیل عدم حضور مجدد جودی فاستر به عنوان بازیگر نقش اصلی، به انتخاب خود این بازیگر برمیگرده. اون گفته بود که فیلمنامه ی هانیبال رو خونده و ازش خوشش نیومده. به نظرش فیلمنامه بیش از حد خشن و پر از صحنه های وحشتناک بود (که البته این چیزا دقیقا در کتاب اصلی هم هست) و مهم تر از همه، به شخصیت کلاریس استارلینگ، بی احترامی شده. 
در کتاب و فیلمنامه، کلاریس در این ماجرا، گرفتار یک رابطه ی عاطفی پیچیده با هانیبال میشه و جودی فاستر احساس میکرد که این با شخصیت محکم، مستقل و اخلاقمداری که در سکوت بره ها ساخته بودن در تضاده. در نتیجه، نقش به جولیان مور رسید. 
در سکوت بره ها، هانیبال لکتر یک هیولای مرموز و دست نیافتنی بود. خشونتش تند و سریع و بی پرده ظاهر میشد و ما فقط نتیجه ی وحشی گریش رو می دیدیم و ذهن مخاطب، درگیر رمز و راز شخصیتش میشد. 
اما در هانیبال 2001، کارگردان یعنی ریدل اسکات و بازیگر، شخصیت رو به سمتی بردن که هانیبال تقریبا تبدیل به یه ابرقهرمان شیطانی و باهوش شد. در اینجا دیگه شاهد یه قاتل زنجیره ای مرموز نیستیم بلکه عملا یه نابغه ی همه چیزدان، خوش پوشی، خوش خوراک و با سلیقه رو میبینیم که گاهی برای تنبیه آدمهای بد، دست به کارهای عجیب میزنه. این دقیقا فانتزی فرهنگ عامه برای مجازات هست. 
در سکوت بره ها، رابطه ی لکتر و استارلینگ بر پایه ی نوعی احترام فکری متقابل بود. لکتر بازی ذهن کلاریس رو تحسین میکرد، نه لزوما وجود خودش رو. گویا استارلینگ براش جذاب بود چون یک راز دردناک رو درون خودش داشت و لکتر مایل به کشف کردنش بود. 
اما در هانیبال، این رابطه به یک شیفتگی یکطرفه و ایده آل تبدیل میشه. هانیبال به معنای واقعی کلمه، شیفته ی خوبی و پاکی کلاریس میشه و اون رو در حد یک قدیس میپرسته. این تغییر، شخصیت عمیق و خاکستری کتاب رو به یه رابطه ی عاطفی ساده تر و شاید بشه گفت کلیشه ای تر تبدیل کرد. 
فیلم هانیبال دیگه نمیخواد روانشناسی یک قاتل زنجیره ای رو تحلیل کنه. میخواد از هانیبال لکتر یه اسطوره ی ترسناک و در عین حال جذاب بسازه. دقیقا به خاطر همین، انگیزه های واقعی یک آدم سایکوپات، که معمولا بی هدف، پوچ و ترسناکه، در اینجا کمرنگ میشه. به جاش ما یه شرور محرک داریم که کارهاش شاید برای بیننده حتی قانع کننده هم باشه، چون قربانی هاش عموما واقعا آدم های بدی هستن. 
هانیبال 2001 بیشتر از اینکه دنباله ی مستقیم سکوت بره ها باشه، یه بازتعریف از شخصیت هانیبال لکتر در قالب یه تریلر جنایی و عاشقانه ی لوکس و پر زرق و برقه. خشونتش نمایشی تر شده، شخصیت ها اغراق شده ترن و رابطه ی عاطفی عجیب بین هانیبال و کلاریس، وزن روانی فیلم اول رو نداره. دقیقا به خاطر همین تغییر فضا بود که جودی فاستر ترجیح داد در قسمت دوم بازی نکنه. 
ریدلی اسکات رو ممکنه با فیلم هایی مثل بلید رانر، گلادیاتور و پادشاهی بهشت بشناسید. توی سال های اخیر هم ناپلئون و گلادیاتور 2 رو ساخت. کارهاش تنوع زیادی دارن و اخیرا هم مصاحبه ی جالبی داشت که گفت همه ی فیلم های این دوره زمونه مزخرفن و صرفا کارای خودم خوبن. البته این حرف رو در ظاهر به شوخی گفت، با این وجود واضحه که مرزی بین خودش و سینمای جریان اصلی تصور میکنه. 
ریدلی اسکات بارها در مصاحبه هاش به سینمای مدرن و ابرقهرمانی تاخته و نقل قولش اینه که "بیشتر فیلم ها امروزه افتضاح هستن، طولانی، شلوغ و پر از شخصیت های احمق" ولی شاید بشه گفت تمام ایراداتی که ریدلی اسکات به سینما میگیره، دقیقا در فیلم های خودش هم وجود داره. اون شاید یک چپگرا به معنای اینستاگرامیش نباشه ولی نوعی چپگرایی کلاسیک رو در اغلب کارهاش میشه مشاهده کرد و بارها به ارزش های غربی، به شکل جانبدارانه ای حمله کرده. 
درمورد مجموعه فیلم های مربوط به هانیبال، ریدلی اسکات صرفا هانیبال 2001 رو ساخته و بقیه ی قسمت ها به دست کارگردان های دیگه ای ساخته شدن. 
اما قبل از سکوت بره ها، یک فیلم به اسم Manhunter در سال 1986 ساخته شد که بازیگر نقش هانیبال رو برایان کاکس بازی کرد و تفسیر نسبتا متفاوت تری از این شخصیت ارائه داد. خودش در مصاحبه ای گفته که نقش رو با ظرافت و سریع بازی کرده، درحالی که آنتونی هاپکینز بعدا با وقار و قدرت بیشتری نقش رو ایفا کرد. 
فیلم من هانتر در زمان اکران، چندان موفق نبود و فروش کمی داشت اما بعدها به یک فیلم کالت تبدیل شد. این فیلم درواقع از روی همون رمان اژدهای سرخ ساخته شده اما اسمش رو به من هانتر تغییر دادن چون تهیه کننده نگران بود مردم فکر کنن یه فیلم رزمیه. 
مجموعه فیلم هانیبال در دوره ای ساخته شد که لیبرال رادیکال، هنوز چندان در سینما قدرت نداشت و به نوبه ی خودش، به هر نوع اقلیتی طعنه ای زده که البته به شخصه انتقاد خاصی به این بخش ها ندارم. چیزی که این نوع داستان پردازی، به طور غیر مستقیم تداعی میکنه، زمینه ی ذهنی و فرهنگی خالق داستانه. 
هانیبال، تصویری زنده از ایده آل های یک مرد سفیدپوست وسواسی و نظم طلبه که ناهماهنگی و بی مسئولیتی های درون جامعه، توی ذوقش میزنه. اون به روش خودش سعی میکنه نظم رو برقرار کنه و در این زمینه، پتانسیل خوبی برای تحت تاثیر قرار دادن مخاطب بالقوه ی چنین داستانی داشته. 
محموعه فیلم های هانیبال، بخصوص اون هایی که توی دهه ی 90 و اوایل 2000 ساخته شدن، در بستری شکل گرفتن که هالیوود هنوز تا این حد تحت تاثیر گفتمان بیداری اجتماعی یا همون لیبرال رادیکال قرار نگرفته بود. 
در دنیای مدرن، ما روزانه با بی نظمی، بی مسئولیتی و ناهماهنگی رو به رو هستیم. هانیبال نماینده ی کسی هست که دیگه طاقت نداره و میخواد با این آشفتگی مقابله کنه. جالب اینجاست که قربانی های هانیبال، معمولا آدم های بی نظم، بی ادب، پررو و خودخواه هستن. آدمایی که تو جامعه ی مدرن به خاطر رفتاراشون مجازات نمیشن. هانیبال میانجیگری میکنه که این خلاء رو پر کنه. 
هانیبال نه تنها آدم میکشه بلکه با سلیقه این کار رو میکنه. شام مفصل، موسیقی کلاسیک، رفتار اشرافی. این تقابل بین زیبایی روش و زشتی اعمال قربانی هاش، حساسیتش روی نظم طلبی رو نشون میده. 
توماس هریس، نویسنده ی کتاب های هانیبال، خودش روزنامه نگار جنایی بوده و از تجربه ی همین شغل، برای نوشتن کتاباش استفاده کرده. اما چیزی که توی کتاباش برجسته است، نوعی محافظه کاری اخلاقیه. در سکوت بره ها، قاتل زنجیره ای، بوفالو بین، یه آدم به هم ریخته و بی نظمه. در مقابل، هانیبال با وجودی که قاتله، منظم، باسواد و با سلیقه است. 
در اژدهای سرخ، فرانیسی دلاراید، آدمی با گذشته ی آشفته و ذهن نابسامانه. هانیبال تقریبا همیشه با نظم و کنترل شناخته میشه. حتی وقتی آدم میکشه، همه چیز تحت کنترلش هست.

جمع بندی
دهه ی 90 و اوایل 2000، دوره ای بود که جوامع غربی با سرعت بیشتری به سمت چند فرهنگی و تنوع پیش میرفتن. ارزش های سنتی به چالش کشیده میشد و نوعی بی مسئولیتی در فرهنگ عمومی، رو به افزایش بود. در همچین فضایی، هانیبال لکتر به عنوان یه نخبه ی سفیدپوست باکلاس، که به همه ی این بی نظمی ها نه میگه، تبدیل به یه نماد در ناخودآگاه فرهنگ عمومی شد. بیننده شاید نتونه با آدم کشی علنا موافقت کنه ولی میتونه با نفرت از بی نظمی و تحسین قدرت و کنترل، با هانیبال همدلی کنه.