ایچیکو یکی از جالب‌ترین فیلمای ژاپنی‌ای هست که طی چند وقت اخیر موفق به دیدنش شدم. این کار رو به افرادی که به درامای روانشناختی علاقه دارن و حوصله‌ی دیدن یه رمان تصویری رو دارن پیشنهاد میدم. روند داستان، میتونه خیلی آروم و پر از لحظه‌های سردرگم کننده به نظر برسه اما اگر درمورد شناخت شخصیت آدما کنجکاو باشید، با اصرار زیادی تا پایان فیلم رو خواهید دید تا بالاخره بفهمید که شخصیت اصلی داستان، دقیقا داره به چی فکر میکنه و چه اهدافی رو دنبال میکنه.

هشدار: ادامه‌ی مطلب میتونه داستان فیلم رو لو بده. 


بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

اتفاقی که برای وضعیت روانی ایچیکو میوفته، نتیجه‌ی یه سری اتفاقات پی در پی هست که ما در نهایت باید قضاوت کنیم که روحش رو چقدر تاریک کرده. شاید خیلی از بیننده ها به ایچیکو حق بدن که به همچین مرحله ای برسه یا حتی اقداماتش رو تحسین کنن اما ایچیکو بیش از پیش، با ویژگی های یه شخص سایکو هماهنگی داره. نگاه های سرد و فریکیش حتی زمانی که در شیرینی فروشی رویاییش مشغول کار میشه، تصویری از اینه که ایچیکو داره زیر سایه‌ی سنگینی از نابهنجاری زندگی میکنه که قراره حتی بعد از داشتن شغل مورد علاقه اش هم ادامه دار باشه. 
این دختر، هرچند که وانمود میکنه به دنبال یه زندگی خوب و دنبال کردن رویاهاش هست اما میشه حس کرد که نوعی خنجر رو به سمت خودش گرفته و هر لحظه ممکنه که گیر بیوفته و بابت کاراش مجازات بشه. بعد از به قتل رسوندن خواهر خودش، میشه حس کرد که اون دیگه نمی تونه به راحتی با موقعیت‌های خوب زندگی و پیش آمد های خوب، رو به رو بشه. به نحوی با پس زدن این موقعیت های خوب، خودشو بابت قتل خواهرش سرزنش میکنه. 
صرفا خوده قتل خواهرش هم نیست که اذیتش میکنه. خواهرش فردی بوده که بدون هیچ دلیل روشنی، به ضعیف ترین حالت ممکن میوفته و شدیدا به دیگران وابسته میشه و مشخصا هزینه ی سنگینی هم به خونواده تحمیل میکنه. اینقدر نگهداری ازش دردناکه که وقتی مادر خونواده متوجه میشه ایچیکو خواهر خودشو کشته، ازش تشکر میکنه.

شادی، از زندگی این خونواده، با بیمارتر شدن خواهر کوچکتر ایچیکو دور میشه و میشه حس کرد که همین سوال فلسفی درمورد اینکه چرا باید این بلا سر این خونواده و خواهر کوچکتر بیاد، وضعیت روانی ایچیکو رو به هم میریزه. 


شاید اینطور به نظر بیاد که ما با یه داستان شخصی و فردگرایانه طرفیم که چندان هم شخصیت های متنوعی نداره اما بار دیگه، ما با تاثیر یه فرهنگ و قانون اجتماعی رو به رو هستیم که سایه ی سنگینی رو روی سر سلامت روان و کیفیت زندگی آدما میندازه. چنانچه چنین جامعه ای میتونست حمایت بهتری از خواهر مریض ایچیکو به عمل بیاره، شاید هیچ کدوم از این اتفاقات رخ نمیداد. 
سراسر این فیلم، تصویری از فشار و رنج کشیدن بابت بودن در جامعه ای هست که عشق، درونش عنصر کمیابیه که آدما گاها ممکنه نتونن به خاطر یه بحران، اولیه ترین نیازهای زندگیشون رو برطرف کنن. وقتی رفاه اجتماعی کم بشه، آدما از خودشون این سوالو میپرسن که چرا برخی میتونن داشته باشن و من نمی تونم داشته باشم؟ یعنی ارزش انسانی من کمتره؟ و آدما شروع میکنن به اینکه دنبال مقصر بگردن. وقتی حتی در صورت پیدا کردن مقصر، نتونن حق خودشون رو بگیرن یا انتقام ارضا کننده ای رو تجربه کنن، شما می تونید انتظار داشته باشید که انواعی از خودتخریبی و دگرتخریبی و کلی رفتار نابهنجار دیگه، رواج پیدا کنه. 
تلاش رقت انگیز ایچیکو برای تجربه ی شادی و لذت، مثل حشره ای هست که خودشو با سر به یه منبع نور مصنوعی میکوبه و بدون اینکه از پورتال خاصی رد بشه و زندگیش عوض بشه، ممکنه صرفا گیج بشه و بمیره. جنون، بیش از پیش می تونه رفتارای ایچیکو رو توصیف کنه و شاید به همین دلیل هم هست که برای اطرفیانش، درک منطق درون رفتاراش دشوار میشه.

جمع‌بندی 
افزایش مهارت ها ارتباطی در دوره هایی که آدما مستعد تجربه ی بحران روانی هستن و نیازه که ترمیم و التیام رو دریافت کنن، بیش از پیش اهمیت پیدا میکنه اما حتی عاطفی ترین و دغدغه مند ترین شخصیت های درون این فیلم، نمی تونن مانور خوبی رو اجرا کنن و همدلی چندان دندون گیری رو نشون بدن. قدرت همدلی و مهارت های ارتباطی، لزوما چیزی نیستن که قوانین یا حاکمیت یه جامعه بتونه به مردمش تحمیل کنه یا یاد بده و نتیجه ی تلاش خوده ما برای بهبود کیفیت زندگیمون هستن. فقدان این مهارت ها در جریان این فیلم، خیلی خوب به تصویر کشیده شده و از این بابت، میتونه الهام بخش یه بیننده ی منتقد قرار بگیره.