همیشه سخت‌ترین تجربه‌های نقد فیلم نوشتن رو از کارایی میشه به‌دست آورد که از محبوبیت اجتماعی زیادی برخوردارن. وقتی سعی می‌کنی این فیلما رو نقد کنی، ممکنه با کوچک‌ترین ایراد گرفتنی مورد نفرت افرادی قرار بگیری که از کار خوش‌شون اومده و با پشتوانه ‌ی طیف زیاد تحسین کننده‌های فیلم، نقدا رو کاملا رد می‌کنن و فیلم ارائه شده رو می‌پرستن.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

قاتلان ماه گل از اون کارایی بود که حسابی ترکوند و اسمای دهن‌پرکنی پشتشه. همین که لئوناردو دی‌کاپریو رو به‌عنوان نقش اول داریم، یعنی سازنده‌ها، جزء افراد مایه‌دار و پرقدرت هستن و خیلیا رو اسمشون قسم می‌خورن و برای دیدن فیلماشون، بدون هیچ پیش زمینه‌ی خاصی در‌مورد محتوا، به سینما میرن.
این کار هرچند که امتیازای خیلی خوبی رو از منتقدا گرفته اما میشه گفت که از طرف مخاطبای عمومی، بازخوردای آنچنان چشم‌گیری دریافت نکرده و بیشتر مورد توجه و تعصب افرادی قرار گرفته که ترجیح میدن کارایی از تولید کننده‌های با‌تجربه رو ببینن. کارایی که جایزه‌ها رو درو میکنن و معمولا طیف زیادی از ژانرا رو پوشش میدن.

بیش از سه ساعت داستان پر‌و‌پیمون، بیشتر تصویری از یه مینی سریاله که قراره پشت سر هم و بدون هیچ وقفه‌ای ببینیدش ولی با این‌حال، این تایم طولانی و نامعمول هم همچنان نتونسته حق مطلب رو به‌جا بیاره و بسیاری از مسائل رو میشد خیلی بیشتر از اینا توصیف کرد و انتظار داشت که بیننده هم باهاش همراه بشه. درامی که در‌مورد احساس اعضای خونواده نسبت به همدیگه وجود داره، می‌تونست خیلی بیشتر بیان بشه و از این طریق، بیننده رو بیشتر تحت‌تاثیر مفهومی قرار بده که در تمام طول فیلم، تلاش میشد که به ذهن مخاطب تحمیل بشه.
مشخصا با یه فیلم کاملا جانبدارانه طرفیم و پیام‌ها هم کاملا کلیشه ای و روشن هستن. هرچقدر هم که مارتین اسکورسیزی آدم معتبری باشه، میشه حس کرد که سعی داشته یه کار عمیق و در‌عین حال بازارپسند درست کنه و الان هیچی بازارپسندتر از ساخت یه داستان با رویکردای لیبرالی نیست.

توی این داستانا شما لازمه احساسات بیننده رو نسبت به یه گروه که داره توسط سیستم سرمایه‌داری یا یه‌عده افراد نژاد‌پرست، مورد ظلم قرار می‌گیره رو تا‌جای ممکن، مظلوم و قربانی جلوه بدید و بیننده رو تهییج کنید که آدم بدای داستان رو نفرین کنه و پیش خودش بگه دم سازنده‌ها گرم که سعی کردن مشکلات و رنج این گروه مظلوم رو نشون بدن.
هشدار: ادامه‌ی این مطلب می‌تونه داستان فیلم رو لو بده.

تصویری که سعی شده از سرخپوستا نشون داده بشه

حتی اگر چندان اهل سینما نباشید هم ممکنه به‌راحتی داستان‌هایی درمورد سرخپوستایی که مورد ظلم مستعمره نشینا قرار گرفتن رو شنیده باشید. داستان‌هایی که سرخپوستا درونشون افراد اصیلی نشون داده میشن که با چشمای رواقی، به افق چشم دوختن یا سعی میکنن انسان‌دوستی یا علوم اسراری رو درون قبیله‌شون زنده نگه دارن.
مستعمره نشین‌ها هم توی این داستانا عموما افرادی وحشی و حیله‌گر نشون داده میشن و چیز عجیب اینه که چرا سرخپوستا از بین این‌همه چیزایی که ازشون به غارت رفت، اینقدر روی زمیناشون حساسن و همیشه درموردش حرف میزنن؟

احتمالا نه سرخپوستای آمریکایی واقعا این تصویر اغراق‌شده رو زندگی کردن و نه مستعمره‌نشینا رو میشه به همچین ویژگی‌هایی محدود کرد. شاید سرخپوستای آمریکا بتونن بزرگترین میراث خودشون رو کلکسیونی از مواد مخدر و علوم اسراری‌ای بدونن که توی فرهنگ ما با عنوان عرفانای من‌درآوری و حیله‌گرانه و جادوی سیاه شناخته میشن و نه چیز دیگه. اصلا هم نمیشه این گروه رو صاحب فرهنگی انسان‌دوستانه در‌نظر گرفت که اگر اینطور بود، بالاخره توی دوره‌ی مدرن، فرصت اینو پیدا میکرد که بخشای خوب فرهنگش رو به دنیا عرضه کنه اما بیشتر از اونکه افرادی رو دیده باشم که تاثیر جالب و الهام‌بخشی از این فرهنگ گرفته باشن، صرفا تحت تاثیر عرفان‌های توخالی و فرهنگ استفاده از مواد مخدرش هستن.
این خیلی مهمه که اگر شما قصد دارید یه داستان خیالی بسازید، توی ژانرا یا توضیحات ابتدای فیلم ذکر کنید و اگر این تصویری هست که قصد دارید از واقعیت تاریخ نشون بدید، باید منتظر بمونید که افرادی پیدا شن که این تصویر رو زیر سوال ببرن. شاید نه در این مطلب که به‌دست یه منتقد معمولی نوشته شده اما گاها افراد صاحب‌نظری در تاریخ تحلیلی پیدا میشن که بتونن این تصاویر سانتی‌مانتال از فرهنگای نه‌چندان جالب و تاریخ گذشته رو زیر سوال ببرن و منتقدای سینمایی محدودی هم پیدا میشن که عقیده داشته باشن این تصویر هالیوودی از بومی‌های آمریکا، لزوما منطبق با واقعیت نیست.

نگران خودتون هستید یا واقعا فکر می‌کنید که دنیا باید جای بهتری بشه؟
شما در طول فیلم، مالی رو شخصیتی می‌بینید که سعی میکنه در صلح و عشق زندگی کنه و چهره‌ی بیمارش، حس معصومیت و بی‌آزار بودنش رو افزایش میده. اون سعی میکنه پیگیری قانونی انجام بده تا بتونه دلیل قتل‌ها رو بفهمه.
پول دردسر آفرینی با حجم زیاد در گردشه و مالی می‌تونست از همون اول هم تشخیص بده که جفت‌گیری با ارنست، کار پرریسکی هست اما خانومای سرخپوست توی این داستان، به جفت‌گیری با سفیدپوستا به چشم یه فرصت نگاه میکنن. اونا نژادی هستن که نادیده گرفته شدن و توی یه فرهنگ سنتی زندگی کردن اما ثروت جدیدی که به‌دست آوردن، بهشون فرصت میده تا با یه فرهنگ جدید که مزیت‌های خاص خودشو داره وصلت کنن.
پرریسک بودن این ثروت، دقیقا از اونجایی نشات می‌گیره که ناشی از منابع زمینیه که میشه حتی با فروش نوع خام‌شون، پول خوبی رو به‌جیب زد. شما همین الانش هم نمونه‌های زیادی از مردمی رو می‌تونید ببینید که ثروت زیادی زیر پاشون هست ولی نفت، نتونسته ثروتمندشون کنه که هیچ، کشورشون رو درگیر کلی مشکل کرده. ما آدما چشم نداریم که ثروت رو دست کسایی ببینیم که براش تلاشی نکردن و صرفا از روی خوش‌شانسیه که به‌دستش آوردن.

من فکر نمی‌کنم مالی واقعا فرد چندان دلسوز و عدالت‌خواهی بوده باشه. اون به ثروتی که بهش رسیده نه نگفته و در جوارش زندگی کرده و مثل هر فردی که به میراثش میچسبه، لازمه با دردسرهاش هم دست و پنجه نرم کنه. در‌واقع شما وقتی همچنان تعلقات قبیله‌ای و خونوادگی خودتون رو حفظ می‌کنید، صرفا چیزای خوب رو به ارث نمی‌برید و وارث بدبختی‌های اجدادی هم ممکنه بشید. درست مثل بیماری بسیار دردسرسازی که توی خونواده‌ی مالی دست‌به‌دست میشه.
سرخپوستای توی این داستان، صرفا بابت مزیت‌های تجاری هست که حاضر شدن چند‌تا وصلت خارج از قبیله‌ داشته باشن و در زمان دست‌و‌پنجه نرم کردن با ماجرای قتل‌ها هم شما به‌راحتی از نوع حرف زدنشون و اصطلاحاتی که استفاده می‌کنن می‌تونید بفهمید که افراد به‌شدت گروه‌زده‌ای هستن و منافع خودشون رو دنبال می‌کنن. اونا خودشون رو جزئی از ساختار جامعه یا نوع بشر نمی‌بینن و می‌خوان ثروتی که زیر پاشون پیدا شده رو تا جای ممکن، برای خودشون نگه دارن. ثروتی که حتی می‌دونن چقدر دردسر‌سازه و بین کیفیت زندگی خودشون و افرادی که نتونستن چنین میراثی به‌دست بیارن، تفاوت ایجاد کنه.

سناریو در این‌مورد، جانبدارانه کار کرده و تا حد زیادی، سرخپوستا رو صرفا قربانی جلوه داده. اونا رو صاحب فرهنگی جلوه داده که بشردوستانه و صلح طلبه اما در‌عمل، شاید بشه گفت که سرخپوستا بعضا از مستعمره‌نشین‌ها هم فاشیست‌تر هستن.

اونچه که به ارث می‌بریم و اونچه که می‌سازیم

یه ثروت بادآورده همیشه نمی‌تونه باعث رشد زندگی بشه و اتفاقا هرچه ثروت بیشتری داشته باشید، نیازه که با خرد بیشتری ازش مراقبت کنید. اونچه که از جنس منابع مختلف زمین به‌دست میاد، چنانچه با خرد ما ترکیب نشه و به‌شکل خودخواهانه‌ای مورد استفاده قرار بگیره، قطعا بهونه‌ای میشه برای ایجاد نابهنجاری اجتماعی. چه بخوایم دیگران رو منکر بشیم و خودمون رو جدای از دنیا بدونیم و چه سعی کنیم جهان‌وطنی فکر کنیم، جامعه یه مجموعه‌ی درهم پیچیده است و وقتی یه‌عده می‌بینن شما دارید با یه ثروت بادآورده تشکیل خانواده میدید، تولید مثل می‌کنید، خوش می‌گذرونید و بقای خودتون رو حفظ می‌کنید، قطعا این سوالو از خودشون می‌پرسن که من چیم از اونا کمتره که حق نداشته باشم به سبک اونا از زندگیم لذت ببرم؟ و با همین حرفا ممکنه به خودشون اجازه بدن که کارای نابهنجار انجام بدن یا در بهترین حالت ممکن، اهمیتی ندن که شما درگیر چه مشکلاتی هستید و تلاش نکنن برای رفع نابهنجاری‌ای که روی سر افراد توانمند سایه انداخته تلاش کنن.

ثروت فقط اون چیزی نیست که می‌تونیم توی حساب بانکی‌مون ازش نگهداری کنیم بلکه میشه یه فرهنگ خوب رو نوعی ثروت درنظر گرفت. توی این داستان، دقیقا خوده سفید‌پوستا هستن که سعی میکنن قانون رو اجرا کنن و اجازه ندن سلسله قتل‌های سرخپوستی ادامه پیدا کنه. سفید‌پوستا لزوما این کارو نمیکنن چون افراد همدل و مسئولیت‌پذیری هستن بلکه اجرای قانون، کمک میکنه تا ساختار جامعه‌ی مستعمره نشین، از افراد خودسر و گروه‌زدگی و مافیا‌های پرشمار، امن باقی بمونه. جامعه‌ی سرخپوستا نمی‌تونه ادعا کنه که تونسته توی شکل‌گیری چنین ثروتی نقش داشته باشه و در اجرای قانون و عدالت هم دست به دامن سفید پوستا میشن.

نقطه‌ی شروع سقوط شخصیت‌ها
اینکه دو فرد از دو نژاد مختلف که پیش از این هم چندان سابقه‌ی جفت‌گیری بین گروهی نداشتن تصمیم می‌گیرن که زندگی عاشقانه‌شون رو شروع کنن، به‌خودی‌خود چیز بدی نیست و اتفاقا پتانسیل ایجاد سازگاری و همکاری جمعی بیشتر رو فراهم میکنه اما بحث اینه که مالی اونقدرا هم سختگیری خاصی برای جفت‌گیری به‌کار نبرد. شوهرش دوستش داشت اما پول رو خیلی بیشتر از اون دوست داشت و مالی هم می‌دونست چرا همچین مردی سعی میکنه باهاش لاس بزنه.
آدما قابل پیش‌بینی نیستن ولی شما می‌تونید طبق قوانین و موقعیت خاصی با یه فرد، وارد پیوند ازدواج بشید تا اگر هم خواست ازتون یک روزی سواستفاده انجام بده بتونید امنیت خودتون رو تامین کنید. مالی در‌مقابل بدبینی‌های خودش مجبور بود عقب‌نشینی کنه چون یه شریک خونوادگی سفید‌پوست داشتن و شوهرش به این شریک، وابسته بود و دوم اینکه چند‌تا بچه داشتن و خودشم مریضی سختی داشت و داشتن یک مراقب، براش حیاتی بود. و این در‌حالیه که اتفاقا شوهرش پتانسیل زیادی برای آسیب زدن بهش داشت و از این بابت، نمیشه گفت که مالی وارد رابطه‌ی چندان امنی شده باشه. اینکه با ورود به چنین رابطه‌ای صرفا آینده و امنیت خودتو به خطر بندازی، کمتر سرزنش‌آمیزه تا زمانی که اقدام به تولید‌مثل هم میکنی و اجازه میدی که کیفیت رابطه، روی آینده‌ی بچه‌ها هم تاثیر بذاره.

جمع‌بندی
پیوند برقرار کردن با دنیا و معاشرت و دوستی با آدم‌هایی از گروه‌ها و فرهنگ‌های دیگه، چنانچه با انگیزه و شیوه‌ی مناسبی صورت بگیره، قطعا یه سود دوطرفه داره و می‌تونه باعث بازتولید بخش‌های مثبت فرهنگ دو طرف بشه اما نوع پیوندی که بین سرخپوستا و سفید‌پوستا صورت میگیره، خیر خاصی برای دیگری نداره و اگرم سرخپوستا بیش‌از‌پیش قربانی چنین پیوندی میشن لزوما به این معنی نیست که معصوم و بیگناه هستن بلکه صرفا می‌تونه دلیلش این باشه که زیرکی کمتری به‌کار بستن.
تولید کننده‌های این فیلم، مثل خیلی از افرادی که به مساله‌ی سرخپوستا و مستعمره نشین‌ها پرداختن، سعی کردن که تا حد زیادی، سرخپوستا رو آدم خوبه و مظلوم جلوه بدن اما اگر به‌شکل غیر مستقیمی به ناگفته‌های این اثر نگاه کنید و در‌مورد قضاوت شخصیت‌ها با خودتون رودروایسی نداشته باشید، ممکنه با پیغام صریح سازنده‌ها، چندان هم موافق نشید.