پرستیژ بعد از 20 سال
9 تیر · · خواندن 9 دقیقه
فیلم پرستیز 2006 به عنوان یک اثر عمیق و خاص شناخته شده. موضوع درمورد وسواس و رقابت مرگبار هست و نبرد بین آلفرد بوردن و روبرت انجیر رو نشون میده که صرفا محدود به رقابت شغلی نیست بلکه یک رقابت روانشناختی دارن.

بقیه در ادامهی مطلب。.゚+ ⟵(。・ω・)
هردو به مرور، هویت اصلی خودشون رو فدا میکنن و در پرده ی سوم، تبدیل به دو قربانی میشن. ولی در اینجا قرار نیست لزوما این فیلم مورد تحسین قرار بگیره. به شخصه منتقد نولان و حتی الگوی غالب فیلمایی هستم که بازیگرای اصلی این فیلم انتخاب میکنن. نولان درنظرم به لحاظ ایدئولوژیک، خیلی شبیه لیبرالیسم نخبگانیه، نه این لیبرالیسمی که برای تولیدات عامه پسند نتفلیکسی مورد استفاده قرار میگیره، بلکه یک لیبرالیسم به مراتب روانشناختی و فلسفی تر.
نولان رو میشه نماینده ی لیبرالیسم نخبگانی دونست که به جای تمرکز روی عدالت توزیعی یا گفتمان های هویتی، به معماری ذهن، ساختار ادراک و روانشناسی انتخاب فردی میپردازه.
قهرمان های نولان همگی مهندس ذهن یا فضا هستن. اونها با ابزارهای دانش تخصصی مثل معماری خواب، فیزیک نظری و شعبده بازی، به جنگ با محدودیت های جهان میرن. این مبارزه لزوما با بسیج توده ها یا تغییر نظام سیاسی اتفاق نمی افته.
در فیلم های نولان، ایدئولوژی نه در گفتمان، که در ساختار روایت جاسازی شده. مثلا در پرستیژ، رقابت دو شعبده باز، بازنمایی نبرد دو الیت در یک سیستم بسته است. سیستمی که تماشاگرها یا توده ها فقط مصرف کننده ی نهایی نمایشن و لزوما عامل تغییر به حساب نمیان.

توده در نظر نولان معمولا منفعل، فریب خورده یا نادان تصویر میشه و نجات یا رهایی توسط نخبه ی فنی و روانشناختی صورت میگیره که میتونه لایه های عمیقتر واقعیت رو درک کنه.
در پرستیژ، کشتن روزانه ی کلون ها برای حفظ شعبده یا در بین ستاره ای، قربانی کردن بعضی برای نجات گونه ی بشر، تصویری از عقلانیت ابزاری نخبگانی هست که هدف، وسیله رو توجیه میکنه.
نولان سیاست رو به فن شناسی ذهن تقلیل میده. مسائل اجتماعی در جهان نولان، اغلب به مسئله ای فنی و ادراکی تبدیل میشه مثلا در تنت، جنگ نه روی منابع، بلکه روی کنترل جریان زمان هست.
نولان به آزادی درونی و انتخاب فردی در شرایط محدود علاقه داره مثل انتخاب کاذب بین واقعیت و خواب، یا انتخاب برد بین ماموریت و خانواده اما این آزادی، کمتر متوجه آزادی های جمعی یا برابری ساختاری میشه.

انتخاب بازیگرهایی مثل کریستین بیل، هیو جکمن، لئوناردو دی کاپریو، مت دیمون، همه نماینده ی سوژه های لیبرال کلاسیک هستن. مردان سفیدپوست، عقلانی، مصمم و درگیر جنگ درونی بین مسئولیت و امیال فردی. حتی زمانی که زنان قدرتمند هستن مثل مال در "آغاز"، نقششون عمدتا به عنوان بازتاب دهنده ی کشمکش درونی قهرمان مرد تعریف میشه.
دیوید بویی نقش تسلا رو در فیلم پرستیژ بازی میکنه. خود بویی در زندگی واقعی یک اسطوره ی پاپ مرموز و فراتر از زمان بود، درست مثل تسلا که در فرهنگ عامه به عنوان دانشمندی رازآلود و تقریبا جادویی نشون داده میشه. هر دو، آیکان های بیرون از جریان اصلی بودن که هاله ای از رمز و راز و نبوغ غیر متعارف، اونها رو احاطه کرده بود.
تسلا در پرستیژ، نماینده ی مرز محو بین علم و جادو هست. دستگاه کلون سازیش در فیلم، در نگاه شخصیت ها مثل شعبده ی مطلق به نظر میرسه. اون آینه ی خارجی وسواس روبرت انجیر هست یعنی هر دو دنبال رسیدن به ناممکن هستن و اهمیتی به هزینه های اخلاقی خواسته شون نمیدن.

بویی با حضور سرد، آرام و تقریبا فراانسانی خودش، حس بیگانگی و نبوغ تراژیک تسلا رو به شکلی نمادین نشون داد. اگر به ایدئولوژی نخبه گرایانه ی نولان برگردیم، حضور تسلا و دیوید بویی، تجسم عینی نخبه ی رازآلود هست که فراسوی فهم عوام عمل میکنه. اون تنها کسیه که می تونه معجزه ی علمی رو محقق کنه اما درنهایت ابزار دست رقابت ویرانگر دو شعبده باز میشه.
خود بویی هم همون لیبرالیسم نخبگانی رو به سبک و سیاق خودش دنبال میکرد و ریشه های شرقی و عرفانی فردگرایی فلسفی رو میشه واضح تر درون کاراش دید. در پرستیژ، شخصیت های کلیدی، با فردیت و وجهه ی خودشون عمیقا درگیرن و این چیزی فراتر از خواستن ثروته. اونها هرچیزی رو قربانی فردیت خودشون میکنن و رفته رفته به این نتیجه میرسن که اگر تصمیمات خودخواهانه نگیرن و خودشون رو نسبت به اخلاقیات بدیهی که لازمه در حق دیگران اجرا کرد، در اولویت قرار ندن، آزادی و فردیتشون به خطر میوفته. اما فیلم درنهایت، این عمل رو توجیه میکنه. این اتفاق، به شکل پیچیده ای رخ میده اما رخ میده و تاثیرش رو قادره منتقل کنه.

فیلم نه تنها این فردگرایی قربانی کننده رو نشون میده بلکه اون رو به مثابه سرنوشت محتوم هنرمند و نابغه تقدیس میکنه. هربار که یکی از شخصیت ها تلاش میکنه پایبند به اخلاق متعارف باقی بمونه، مثل تلاش بوردن برای حفظ خانواده، یا تردید اولیه ی انجیر در کشتن کلون، شکست میخوره یا تحقیر میشه.
پیام پنهانش اینه که برای رسیدن به پرستیژ یا اوج هنر و علم، لازمه از اخلاق عامه عبور کرد.
بوردن برادرش و درنهایت هویت خودش رو قربانی راز حرفه ایش میکنه و انجیر هر شب کلون خودش رو میکشه تا حفظ ظاهر کنه. حتی تسلا با ادامه ی تحقیقاتش علی رغم خطرات، نوعی بی اعتنایی به پیامدهای اخلاقی کارش نشون میده. در این دنیا، رابطه ها همه قربانی حرکت به سمت کمال فردی میشن.
مرگ انجیر اصلی، در انتها به عنوان یک پیروزی تراژیک نشون داده میشه چون بالاخره بهترین شعبده باز شد حتی اگر هزینه اش مرگ روزانه ی خودش باشه.

اون تونست تماشاگر رو وادار به همدردی با کسی کنه که صدها نسخه از خودش رو کشته چون این کار رو برای هنر انجام داده.
نولان درظاهر نقد میکنه اما در باطن، تقدیس میکنه. صحنه های کلون سازی، مرگ ها و فداکاری ها با نورپردازی دراماتیک، موسیقی حماسی و ریتم هیجان انگیز ارائه میشن؛ انگار خود فیلم داره پرستیژ نبوغ ویرانگر رو به رخ میکشه.
ساختار معماگونه، ذهن تماشاگر رو وادار میکنه برای حل معما، همذات پنداری با وسواس شخصیت ها رو داشته باشه یعنی ما هم ناخودآگاه درک کنیم که چرا یک نفر به خاطر آرزوش، حاضره هدف رو به وسیله ترجیح بده.
فیلم هیچ الگوی اخلاقی متقابلی ارائه نمیده. کسی که انتخاب اخلاقی کنه، ضعیف یا حذف میشه.
پرستیژ میتونه تصویری از سینمای لیبرالیسم نخبه گرایانه باشه و میگه فردیت اخلاق، حتی اگر خودخواه و ویرانگر باشه، بر اخلاق جمعی برتری داره چون تنها از طریق این کاره که بشر به امکان های نو دست پیدا میکنه.
شخصیت های کلیدی، بهترین تجارب خودشون رو در لحظاتی به دست میارن که خودخواهانه پیش میرن، هرچند بزرگترین فجایع هم به همین شکل پدید میان.
این پارادوکس عمیقا ریشه در ایدئولوژی فردگرایی رادیکال داره که همزمان هم شکوفایی ایجاد میکنه و هم باعث ویرانی میشه. فیلم نشون میده که این شخصیت ها فقط در حالتی به معنای وجودی دست پیدا میکنن که مرزهای اخلاقی رو زیر پا بذارن. انجیر وقتی به پرستیژ میرسه که حاضر میشه هر شب خودش رو بکشه و بوردن وقتی استاد مسلم میشه که زندگی دوگانه رو میپذیره و هویت واقعی خودش رو قربانی میکنه.
نولان از اسطوره ی کهن هنرمند رنج کشیده استفاده میکنه اما اون رو به شکل افراطی مدرن درمیاره یعنی رنج دیگه فقط درون ذات نیست بلکه آگاهانه به دیگران و حتی به خود چندپاره تحمیل میشه.
در فیلم، کسی که مسیر میانه رو یا اخلاق مدار رو بره، بی اهمیت، منفعل یا حذف شده است. پیام ضمنی این تصویر اینه که اصالت فقط در افراطه.
صحنه های مرگ کلون ها، خودکشی سارا، یا آتش سوزی آزمایشگاه تسلا جوری با جلوه های ویژه ی جالب و موسیقی با شکوه نمایش داده میشه که تماشاگر ناخودآگاه مجبور به تحسین عظمت تراژیکش میشه و نمیتونه چندان از بی اخلاقی، نفرت پیدا کنه.
نولان توجیه و نقد رو به طور همزمان انجام میده و این نوعی هوشمندی متناقضش هست. از بیرون، نمایش فجایع، هشدار میده که وسواس فردی میتونه ویرانگر باشه ولی از درون، ساختار روایت و همذات پنداری اجباری با قهرمان ها، ما رو در جایگاه تایید کننده قرار میده. تماشاگر در پایان با انجیر مرده همدردی میکنه و لزوما تو فکر قربانی های نامرئی حقه اش نمیره.
نولان برای فردگرایی یک اتمسفر روانشناختی میسازه و یک الگوی رفتاری رایج، بعضا تقبیح شده یا خودخواهانه رو طوری جلوه میده که انگار از عمق ذات انسان نشات گرفته. اون ذات انسان رو درست مثل پالت رنگ فیلم هاش، خاکستری اجتناب ناپذیر جلوه میده. نتیجه اش این میشه که مخاطب، با شخصیت هایی همزادپنداری میکنه که بسیار رندوم اما در هاله ای فلسفی و با زبان روانشناسی، توصیف میشن. امثال نولان، نوعی فردگرایی نابهنجار رو توجیه و تحسین میکنن.
نولان با زیبایی شناسی سینمایی پیشرفته و روایت پردازی روانشناسانه، نوعی فردگرایی خودویرانگر رو به مثابه سرشت اجتناب ناپذیر انسان بازآفرینی میکنه و اون رو از قلمرو انتخاب اخلاقی به قلمرو جبر روانشناختی و فلسفی ارتقا میده.
در پرستیژ، انجیر و بوردن وسواس روانی دارن، نه حسادت یا طمع اخلاقی. در "آغاز" کاب گناه و فرافکنی داره، نه خیانت به همسر. با تبدیل خطای اخلاقی به تروما یا وسواس روان شناختی، شخصیت ها از قضاوت اخلاقی معاف میشن.
پالت رنگی خاکستری و سرد، نورپردازی تاریک، معماری هندسی و سرد در فیلم های نولان، جهانی میسازه که در اون اخلاق سیاه و سفید، غیر ممکن به نظر میرسه. در همچین دنیایی، خودخواهی فقط عقلانیت بقا هست.
شخصیت های نولان، رندهای فلسفی هستن و فقط برای پول یا قدرت تقلب نمیکنن، بلکه برای اثبات اصالت وجودی خودشون، مرزهای واقعیت رو از بین میبرن. مثل ماجرای کلون سازی در پرستیژ یا دستکاری خواب. این والایش هنرمندانه، رندی رو از عمل زشت به جست و جوی تراژیک تبدیل میکنه.
نولان در سطح نشون میده که این فردگرایی، ویرانگر هست و همه ی قهرمان هاش در پایان، تنها، شکسته یا میمیرن اما در زیرلایه، اون رو باشکوه و جذاب تجسم میکنن. ما با کاب همدلی میکنیم چون اون عاشق همسرشه، نه اینکه با فرافکنی، خودش رو در مرگ همسر مقصر نمیدونه.
ما با انجیر همدلی میکنیم چون اون هنرمنده نه اینکه اون صدها نسخه از خودش رو کشته. ما با بوردن همدلی میکنیم چون اون ایثارگره نه اینکه دروغ گویی پاتولوژیکاله که همسرش رو به سمت خودکشی سوق داده.
جمع بندی
این فردگرایی نابهنجار، درواقع بازتاب دهنده ی ایدئولوژی مسلط عصر ماست. سرمایه داری شناختی که از ما میخواد خود خالص خودمون رو بازارپذیر کنیم و فرهنگ شایسته سالاری که قربانی کردن روابط رو برای موفقیت توجیه میکنه. روانشناسی مثبت نگر که رنج رو فرصت رشد فردی میدونه، نه نتیجه ی بی عدالتی ساختاری. نولان این ایدئولوژی رو در قالب اسطوره های سینمایی پیچیده بازتولید میکنه. این کارگردان نشون نمیده که شخصیت هاش میتونن انتخاب دیگه ای هم داشته باشه، به کشلی که انگار در دنیایی که نولان میسازه، فردگرایی تخریبی تنها راه اصیل بودنه.
همونطور که گفته شد، نولان برای فردگرایی خودخواهانه، هاله ای فلسفی و روانشناختی میسازه تا اون رو از نقد اخلاقی آزاد کنه و به جای تقبیح، تحسینش کنه.