بعد این همه سال، تازه دارم کمی درک می‌کنم که چرا بعضی از نقاشا به رغم مهارت زیاد در کشیدن اجسام به همون شکلی که هستن، اینقدر از استعاره و نماد استفاده کردن و مثلا چرا به جای کشیدن یه آدم در یک حالت خاص، یه میوه رو به طور نمادین به نقاشی اضافه کردن. 

اگه فقط دوست داشته باشی یه آدم چاق بکشی، مدل قرار دادن یه آدم چاق کافیه. اما اگه بخوای یکی از احساساتی که یه آدم چاق تجربه می‌کنه رو بکشی، اون وقت صرف کشیدن آناتومی بدن همچین آدمی اصلا کافی نیست و حتی حضور مستقیمش در اثر هنری، ممکنه باعث دور شدن از هدف اصلیت بشه. 

در بین اشیای نمادین، میوه‌ها و گیاهان درنظرم خیلی عجیبن. این نمادها خیلی متنوع هستن و آناتومی‌های بعضا عجیب و غریبی دارن. در ظاهر خیلی پیش پا افتاده و مجردن اما وقتی در فرهنگ عمومی جست و جو کنی میبینی خواه ناخواه چقدر ازشون به عنوان نماد استفاده می‌کنیم. تبلیغات، شوخی‌های مبتذل یا استفاده ازشون در طراحی لباس و اکسسوری و دکور. 

خوراکی ها درظاهر صرفا برای سیر شدن و حفظ بقای بدن فیزیکی کاربردی جلوه میکنن اما درواقع میتونن نمادهایی کاربردی برای اشاره به احساسات انتزاعی و پیچیده باشن که بعضا گفتن‌شون خیلی پیچیده‌ست.