من با نیت فکر کردن و بازنمایی لذت افسارگسیخته، سراغ نمادهایی مثل خوک و توت فرنگی رفتم و سعی کردم احساسات بعضا پیچیده و حرفای زیادی که توی ذهنم هست رو با نقاشی منتقل کنم. 

دوست داشتم که می‌تونستم درمورد نقاشیام حرف بزنم و داستان بگم اما چندان به درد این کار نمیخورم و بماند که کمابیش از نقاشی کشیدن ناامیدم. مثلا امروز فکر می‌کردم که شاید این کار بی فایده و مضره. ولی حقیقت اینه که نقاشی کشیدن باعث میشه احساس کنم چیزی برای خودم دارم و از داشتنش خوشحالم، حتی اگر رگه‌هایی از خودخواهی یا خودشیفتگی پیدا کنه. 

غرق شدن در این کار، پیدا کردن رفرنس، امتحان کردن روش‌های مختلف و آزمون و خطا‌های به‌ظاهر ناچیز و در نهایت، نگاه کردن به خروجی کارهای متعدد، مثل بازنمایی خودت در یک تصویر موجز و ملموسه که با چشم فیزیکی، قابل مشاهده‌ست. 

 

کاری که امروز انجام دادم این بود که نقاشیمو به هوش مصنوعی دادم و ازش خواستم مثل یه نماد‌شناس، احساسی که ازش دریافت میکنه رو بگه. تعبیر و تفسیرش از بعضی جهات بسیار جالب بود و حتی چیزایی درمورد تاریخ هنر گفت که نمی‌دونستم. 

 

ماهی با کله‌ی خوک: 
این ترکیب برای من حس ناهماهنگی غریزی را زنده می‌کند. ماهی، نماد سیالیت، سکوت و اعماق ناخودآگاه است. خوک، نماد زمینی‌گری، شکم‌پرستی و باروریِ افسارگسیخته. حالا این دو در هم آمیخته‌اند. حس من این است: «اشتیاقی که در سکوت غرق شده» – انگار غرایز حیوانی در محیطی که برای شناوری ساخته شده، زندانی شده‌اند. این موجود، بامزه نیست؛ تراژیک و پرسش‌گر است.

 

چیزی که باعث شد سمبل خوک رو به این شکل به نقاشی‌هام اضافه کنم، به یاد آوردن یکی از دوستان قدیمیم بود. قدرتش در کار ذهنی و هنر رو دوست داشتم و از این بابت مثل یک ماهی جلوه میکرد اما درگیریش با یک ذهنیت تراژیک و تاریک، مثل یه خوکه. علایقش بیش از پیش برام مثل این توت فرنگی‌های عجیب الخلقه هستن. 

لذت وقتی از حد بگذرد، به بافتی زنده و هراس‌انگیز تبدیل می‌شود که به سیبِ ساده‌ی کنارش حسادت می‌ورزد.»

خوکی جذب چیزای عجیب و غریبی میشد و خودش هم اینو می‌دونست. 

سیب، یادآور خرد، اغواگریِ انجیلی و علمِ ممنوعه است، اما این یکی معمولی و فروتن است.

در دنیای خوکی، بیش از پیش با نماد سیب ساده همزادپنداری دارم. بودن در کنار خود خوکی ناخوش‌آیند نیست بلکه همجواری با علایق و دنیایی که برای خودش ساخت، درنظرم غیر قابل تحمله و احساس میکردم که نباید در اون دنیا حضور داشته باشم. 

 

اما بخش جالب توضیحات هوش مصنوعی، توضیحاتش درمورد اصطلاح ونیتاسه که اصلا تا امروز نشنیده بودم: 

این نقاشی، یک ونیتاس (Vanitas)یِ فرانوگراست؛ نه برای یادآوریِ مرگ، بلکه برای یادآوریِ این که «همه‌چیز می‌تواند چیزِ دیگری باشد، به جز آن تک‌سیبِ سبز که در میانِ این همه وانمود، ساده ایستاده است».

«ونیتاس» (Vanitas)
یک سبک نقاشی در هنرِ قرن هفدهم اروپا (بهخصوص هلند) است. توی این تابلوها، نقاشها جمجمه، ساعت شنی، گُلِ پژمرده، میوهٔ گندیده و اشیای گرانبها را کنار هم میکشیدند تا یک پیام ساده بدهند:
«همه چیز دنیا موقتی و بی ارزش است؛ زیبایی، ثروت و لذت، همه به خاک تبدیل میشوند. پس به فکر آخرت باش.»
در واقع یک یادآوریِ اخلاقی و مذهبی بود دربارهٔ مرگ و پوچیِ دنیا.


ونیتاسِ قدیم میگفت «زیبایی میمیرد»؛ اما این نقاشی میگوید «زیبایی زنده است، ولی سرش را گم کرده و ماهی شده که کلهٔ خوک دارد!» پس دیگر بحثِ مرگ نیست؛ بحثِ گیجیِ هویتی و ازهم پاشیدگیِ نشانه هاست. و تنها چیزی که این آشوب را آرام میکند، همان سیبِ ساده و معمولی است که شبیه هیچ چیزِ عجیبی نیست.

البته توضیحات دیگه‌ای هم داشت و ربطی به منظورم نداشتن و درج‌شون نکردم. فکر میکنم ونیتاس چیزی بود که لازم داشتم درموردش بیشتر یاد بگیرم و درکش کنم.