در دوره ی کودکی و نوجوانی، به لطف خانواده ام تونستم استان‌ها و آثار تاریخی زیادی رو از نزدیک ببینم. حالا نه تنها اهل سفر نیستم که حتی بیرون رفتن از خونه هم برام نوعی سرگرمی نیست. اما بیشاپور تنها جایی هست که دوست داشتم می‌تونستم دوباره ببینمش. 

اونجا نوعی آرامش و اندوه اودیسه وار داره و خوندن تاریخش به خودی خود نمی‌تونه برام جوابی داشته باشه. امید دارم که نقاشی کشیدن باعث بشه که تخیلاتم به کار بیوفته و بتونم توی ذهنم داستان هایی رو ببینم که از اتمسفر این منطقه الهام گرفته. به هر صورت من که تاریخدان نیستم و مجبور نیستم فقط حقیقت مستند رو پیدا کنم. 

شاید مردی سفر پر مشقت خودش رو در اینجا به پایان رسونده و با تعلقاتش زندگی کرده اما تا پایان عمر، سفری که پشت سر گذاشته رو مرور کرده و اطرافیانش هم داستانش رو شنیدن و اتفاقاتشو تجسم کردن. 

شاید وقتی که یک سفر سخت به پایان میرسه، مشکلات نیستن که حس دلتنگی ایجاد میکنن بلکه تو بالاخره مستقر میشی و فرصت پیدا میکنی تا نگاهی به خودت بندازی، درحالیکه میبینی شبیه مرد ابتدای سفر نیستی و اتفاقاتی که پشت سر گذاشتی، ازت موجود کاملا متفاوتی ساخته. 

شاید چیزی که با وجود سرخوشی از تغییرات و قدرتمندتر شدن میتونه غم انگیز جلوه کنه، یادآوری این سواله که آیا این همه رنج، اجتناب ناپذیر بود؟