نقد و بررسی فیلم Cold War 2018
17 تیر · · خواندن 3 دقیقه
فیلم کلد وار تجربه ی خیلی ناراحت کننده ای بود. این فیلم ساخته ی پاول پاولیکوفسکی، محصول لهستان هست و با سبک سیاه و سفید و داستانی شاعرانه، درباره ی عشق و جدایی در دل اروپای شرقی بعد از جنگ جهانی دوم و دوره ی جنگ سرد صحبت میکنه.

بقیه در ادامهی مطلب。.゚+ ⟵(。・ω・)
این فیلم نامزد اسکار بهترین کارگردانی، بهترین فیلم خارجی زبان و بهترین فیلمبرداری شد. داستان درمورد عشق پرتنش بین یک موسیقیدان و خواننده در دل نظام های سیاسی و مرزهای بسته ی اروپا هست.
درسته که جنگ سرد واقعا باعث مشکلات زیادی شد ولی این داستان، بابت نوع وفاداری بین شخصیتای اصلی هست که دچار تراژدی میشه. مخصوصا دختر داستان خیلی از کارایی که برای ثبات زندگیش ازش برمی اومد رو انجام نداد و بارها عشقشو به دردسر انداخت. درحالیکه اگر به هم وفادار میموندن و الکی جدا نمیشدن، شانس زیادی برای نجات دادن زندگیشون داشتن.
بی تعهدی و بچه بازی، هر زندگی ای رو خراب میکنه، حالا میخواد تو دوره ی جنگ سرد باشه یا نباشه. درواقع فیلم کلد وار نه فقط از سیاست، بلکه از انتخاب های شخصی و ناپختگی عاطفی برای گسترش داستان خودش استفاده میکنه.
این فیلم حدود 25 میلیون دلار در گیشه ی جهانی فروش داشت و با تحسین گسترده ی منتقدها رو به رو شد. این درحالی بود که بودجه ی تولیدش فقط 4.8 میلیون دلار هست. کلد وار در حال حاضر در سایت IMDb امتیاز 7.5 با مشارکت 65هزار نفر رو داره و در راتن تومیتوز هم 92درصد رضایت منتقدین رو کسب کرده.

اما نقدهای منفی، بیشتر متوجه شخصیت پردازی محدود، روایت سرد و فاصله گذاری و نبود عمق روانی در رابطه ی عاشقانه شده. بعضی از منتقدها و تماشاگرها احساس کردن که شخصیت های اصلی، بخصوص زولا، درست پرداخت نشده و تصمیماتش گاها غیرمنطقی یا بی ثبات به نظر میرسن، بدون اینکه فیلم، زمینه ی روانی کافی برای اونها ایجاد کنه. "شخصیت ها مدام اشتباه میکنن، و این اشتباهات از دل روایت نمیان بلکه انگار برای پیش بردن تراژدی تحمیل شدن."
بعضی از تماشاگرها به این موضوع اشاره کردن که فیلم با وجود زیبایی بصری، از نظر احساسی، سرد هست و رابطه ی عاشقانه ی مرکزی، به جای اینکه ملموس و عمیق باشه، بیشتر شبیه یک استعاره ی دور از دسترسه.
بعضی از منتقدها به این موضوع اشاره کردن که روایت فیلم، به خاطر پرش های زمانی و مکانی، گاهی گسسته و ناپیوسته به نظر میرسه. این ساختار باعث شده بعضی از بیننده ها احساس کنن که درک عاطفی شون از رابطه ی شخصیت ها ناقص هست. همچنین بعضی ها گفتن که فیلم بیش از حد به فرم و زیبایی بصری متکیه و این باعث شده که محتوا و تحول درونی شخصیت ها در حاشیه قرار بگیره.

شخصیت های اصلی، بیشتر از عاشق بودن، به خاطر مشکلات و آسیب های روانی ای که تجربه کردن به سمت همدیگه کشیده میشن. درواقع رابطه ی زولا و ویکتور، بیشتر شبیه نوعی پناه جویی روانی هست. زولا و ویکتور، هر دو در دل نظام های سرکوبگر، مهاجرت و بی ثباتی روانی زندگی میکنن. رابطه شون بیشتر شبیه تلاش برای فرار از تنهایی و ترسه تا اینکه نوعی انتخاب آگاهانه برای ساختن زندگیشون باشه.
کشش بینشون، گاهی بیشتر از جنس "نمیتونم تنها باشم" هست و این نوع رابطه، در روانشناسی به عنوان Codependent شناخته میشه یعنی جایی که دونفر، به جای رشد، همدیگه رو در زخم نگه میدارن.
جمعبندی
با این وجود، پایان بندی داستان طوریه که خود عشق رو نوعی بیماری نشون میده که زیر سایه ی جنگ سرد، بیش از پیش سبب رنج و تراژدی میشه و عملا همچین سناریوهایی، تفی به قامت عشق رمانتیک هست.
وقتی عشق، بدون تعهد، بدون بلوغ و بدون ساختن باشه، صرفا یک فانتزی خودویرانگر هست و نیاز به داستانی داره که وجه بیمارگونه اش رو افشا کنه نه اینکه همچین وضعیتی رو مورد ستایش قرار بده و به این نتیجه برسه که عشق، همین چیزی هست که میبینید.