فیلم زمانی برای مردن نیست یا وقت مردن نیست، بیست و پنجمین قسمت از مجموعه فیلمای جیمز بانده که بخش زیادی از اقبال خودشو مدیون طرفدارایی هست که تونسته تا پیش از این کسب کنه. جیمز باند هم خوشتیپه، هم مرد زندگیه، هم کلی کارای اکشن بلده و تقریبا زنی نیست که توی داستان ملاقات کنه و عاشقش نشه. امتیازای فیلم رو میشه خیلی خوب ارزیابی کرد و هم منتقدا و هم بیننده‌های عمومی، این فیلمو تحسین کردن. چنانچه دنبال یه کار سرگرم کننده هستید، وقت مردن نیست، خیلی وقته که امتحان خودشو پس داده.
 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

یه بخشی از تکنیکایی که برای به‌تصویر کشیدن اتفاقات این فیلم استفاده شده، متعهد به تکنیکای نسبتا کلاسیکی هستن که توی کارای شاخص مرتبط با ژانر تعلیق استفاده شده اما بخش اکشن و درام ماجرا، کمی امروزی‌تر هستن و یه جورایی به جیمز باند یادآور میشن که تو دیگه مال دنیای امروز نیستی و وقتشه که بازنشسته بشی.

هشدار: ادامه‌ی این مطلب می‌تونه داستان فیلم رو لو بده.
با احترام به همه‌ی طرفدارای جیمز باند افسانه ای، این فیلم یه اقتباس خیلی ضعیف از این شخصیت به حساب میاد که یه اتمسفرسازی خیلی خوب و بازی‌های نسبتا تحسین برانگیز رو با یه داستان بسیار سطحی نگرانه ترکیب کرده.
شاید اوج شخصیت پردازی و داستان سرایی ضعیف رو بشه زمانی دونست که شخصیت شرور داستان دهن باز میکنه و سعی میکنه تا انگیزه ها و جهانبینی خودشو شرح بده. به سختی میشه تصور کرد که همچین شخصیتی قادر باشه همچین فاجعه ای رو ایجاد کنه.
درک شخصیت اصلی داستان نسبت به موضوع خیر و شر، پاشنه آشیل داستان های مرتبط با قهرمانای نامدار و ابرقهرمانا به شمار میاد چرا که دقیقا دنبال کردن چنین اهدافیه که اسم این شخصیت ها رو پررنگ میکنه. با توجه به کمبود شخصیت های قهرمان تحسین برانگیز در دنیای واقعی، به سختی میتونید طی یک تحلیل، ضعف شخصیت های قهرمان داستان‌های جریان اصلی سینما رو زیر سوال ببرید اما درمورد شخصیت های شرور، این موضوع با توجه به فراوانی شخصیت های شرور در دنیای واقعی، کار دشواری نیست.
شخصیت‌های شرور صرفا با میزان تخریبی که به بار میارن تبدیل به افراد کاریزماتیک و جالبی نمیشن بلکه بخش زیادی از جذابیتشون به این برمیگرده که چه انگیزه و اهدافی رو دنبال میکنن. وقتی شخصیت شرور این داستان مانیفست خودشو ارائه میده، به راحتی میشه فهمید که یه شخص سطحی نگره و نمیتونه کنجکاوی لازم رو در بیننده ایجاد کنه.
نهایت شرارت، توی بسیاری از کارای هیجان انگیز که یه مرد جنتلمن قراره دنیا رو نجات بده، در قالب یه انفجار بزرگ که ترجیحا باید انفجار اتمی باشه به تصویر کشیده میشه اما به سختی میشه تصور کرد که این نهایت نبوغ یه ذهن شرور باشه. بیشتر نوعی ناامیدی لازمه تا کسی این مدل از نابودی رو برای یه تمدن آرزو کنه.
شرارت میتونه در قالب نوعی سبک زندگی ظاهر بشه و برای ثابت کردن هدف خودش، نوعی داستان تراژیک دنباله دار رو پیش روی آدما قرار بده. شرور درون این داستان، زبونش از سرهم کردن داستان قاصر نیست اما صرفا دوست دختر جیمز باند رو برای شنیدن داستان خودش دعوت میکنه که لزوما داستان سرایی جالب و کاریزماتیکی هم از آب در نمیاد.
شما وقتی یه بمب رو روی سر آدما بندازید، اونا ممکنه توی یک لحظه یا مدت کوتاهی، از بین برن و دیگه فرصتی پیدا نمیکنن که بخوان داستان شما رو بشنون و ریشه‌ی شرارتی که روی زندگیشون پیاده شده رو درک کنن. داستان های شرورانه، با نوعی حس خودخواهی و در عین حال، بهره کشی زالوصفتانه همراه هستن یعنی یک سازمان یا شخص هست که سعی میکنه از بیچارگی بقیه لذت ببره. برای درک میزان منطقی بودن این گزاره کافیه نگاهی به دنیای واقعی بندازید و اون موجوداتی که امثال جیمز باند در مسیرشون قرار میگیرن.
حتی افرادی که گزینه ی نابودی اتمی رو پیش روی خودشون دارن و از قضا شخصیت های شروری هم دارن، ترجیح میدن که این گزینه رو برای شرایط خاصی به کار ببرن و از دشمن خودشون بیش از پیش، برای بهره کشی و سودجویی استفاده کنن. شرورا حتی اگر به خودنمایی علاقه ای نداشته باشن، سعی میکنن ایدئولوژی خودشون رو شدیدا توی چشم بقیه فرو کنن و نوعی لذت سادیستی رو تجربه کنن.
حالا شما این ابرشرورای دنیای واقعی رو با شخصیت شرور این داستان مقایسه کنید که سعی شده تا جای ممکن، چهره ی سادیستی و خونسردی براش ساخته بشه. این شخصیت نمی تونه کاریزماتیک ظاهر بشه چون بیش از پیش یه شخصیت فیک و فانتزی داره و اتفاقا درعمل، اون اندازه که ادعا میکنه، شخصیت سادیستی‌ای نداره و بیشتر شبیه یه شخصیت پوچ‌گراست. چنین شخصیتی، شانس زیادی برای تحت تاثیر قرار دادن بیننده نداره چون ظاهر و عملش یکی نیست. در حرف، سعی میکنه خشن و سرد باشه اما در عمل، صرفا سرراست ترین راه رو برای نابودی موجوداتی که ازشون نفرت داره یا بهتره بگیم ازشون ناامید شده انتخاب میکنه.