در زمان تحریر این مطلب، کلا 7 روز از انتشار فیلم حلقه‌ی زمان می‌گذره و کلا 741 نفر در سایت IMDb نسبت بهش واکنش نشون دادن که در مجموع این فیلم علمی_تخیلی رو به امتیاز 5.5 رسونده.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

مخاطبای گوگل هم 48 درصد پسندیدنش که مشخصا هیچ‌کدوم اعداد چندان جالبی به‌نظر نمی‌رسن با این‌وجود، این طیف کارای علمی_تخیلی که روی موضوع خودشون تاکید زیادی دارن و سراغ ریخت و پاشای داستانی نرفتن، می‌تونه برای افراد شدیدا علاقه‌مند به ژانر علمی‌تخیلی، جذاب و الهام‌بخش واقع بشه. اما جنبه‌های روانشناختی فیلم حلقه‌ی زمان، به بخش علمی‌تخیلیش می‌چربه و می‌تونه برای افرادی که نیاز به یه کار انگیزشی دارن، الهام‌بخش واقع بشه.

هشدار: ادامه‌ی این مطلب می‌تونه داستان فیلم رو لو بده.

با وجود موضوع جالب و شبیه‌سازی روانی خوبی که توی این داستان اتفاق میوفته، به‌راحتی میشه سناریو رو زیر سوال برد. این اتفاق جالبیه که شما بتونید هر‌زمان که دوست دارید، زمان رو یه هفته به عقب برگردونید و اشتباهات گذشته رو تکرار نکنید یا یه هفته بیشتر از بقیه زندگی کنید.
مزیتایی که چنین قرصی برای شخصیت اصلی این داستان داره باعث شده تا بتونه سوالای امتحانا رو ببینه و مجددا توی آزمونی شرکت کنه که در حالت عادی، پشتکار و شانس چندانی برای با موفقیت طی‌کردنش رو نداشته.


نحوه‌ی استفاده‌ی شخصیت اصلی داستان از این قرص، رقت‌انگیزه و میشه حس کرد که در استفاده از فرصت زندگیش، تا چه اندازه بی‌ذوقه. اون درجریان تکرار روزای آخر زندگیش، به‌شدت درگیر کسالت میشه و به‌سختی می‌تونه از چرخه‌ی تکرارپذیر و قابل پیش‌بینی روزمره‌اش خارج بشه و خودشو با فرصت زندگی، سرگرم کنه. به هر‌صورت اون مجبور نیست که همون کارای تکراری هفته‌ی قبل رو انجام بده و یه دنیای بزرگ، پیش روش هست. اون همچنین می‌تونه اطرافیانش رو دعوت کنه تا برنامه‌ی دیگه‌ای برای گذران وقت بچینن و درگیر کارای تکراری نشن.
اما نقدی که در ادامه مطرح میشه، ایرادی هست که میشه نسبت به تمام داستان‌های مشابه سفر در زمان مطرح کرد و اونم تبدیل شدن همه‌ی شخصیت‌ها به‌جز شخصیت اصلی داستان به سیاهی لشکره. یعنی انگار بقیه‌ی شخصیتا دیگه تجربه‌ی جدیدی از زندگی ندارن و دنیا برای شخصیت اصلی متوقف شده و مدام داره تکرار میشه. فقط فرقش اینه که نفر اصلی داستان، متوجه تکرار شدن اتفاقات هست و مفهوم سفر در زمان رو درک میکنه ولی بقیه، ذهن‌شون از اتفاقاتی که سابقا رخ داده خالی میشه.

حتی با فرض اینکه شخصیت اصلی، هر‌بار که در زمان سفر می‌کنه، وارد یه خط زمانی دیگه و یه دنیای موازی کاملا مشابه میشه هم سوالات زیادی درمورد هویت افراد درگیر، منجمله نسخه‌های دیگه‌ی شخصیت اصلی داستان مطرح میشه. این مدل داستانا سعی می‌کنن به ما یاد بدن که قدر زندگی و عشق ورزیدن رو بدونیم اما اینقدر زندگی رو در نظر فردی که با مسافر زمان همزاد‌پنداری کرده، فریکی و تصنعی جلوه میدن که به‌سختی میتونه با بقیه همدلی کنه و به این فکر کنه که بقیه‌ی این آدما که مدام کارای تکراری انجام میدن هم موجودات زنده‌ای هستن و دارن تجربه کسب می‌کنن.
فکر نمی‌کنم چنین سناریوهایی شانس چندانی برای انتقال پیامی مبنی بر لزوم همدلی داشته باشن؛ هرچند که سعی می‌کنن با افشا کردن رنج و تراژدی‌هایی که شخصیت‌های فرعی مشغول تجربه هستن، یادآور بشن که همه، مشکلات و ناگفته‌های خودشون رو دارن. این مدل سناریو‌ها، بیشتر نوعی تفکر اگزیستانسیالیستی رو تبلیغ می‌کنن و سعی می‌کنن به مخاطب خودشون بفهمونن که بهتره قدر لحظه‌لحظه‌ی زندگی‌شون رو بدونن و مشکلی با این نداشته باشن که چیزی بیشتر از این، قرار نیست توی سفره‌شون قرار بگیره.
چنین سناریوهایی، مخاطبو ترغیب می‌کنن تا با همین داشته‌های ملموس و تضمین شده، به زندگیش معنی بده و به کم و زیاد زندگی فکر نکنه.
جهانبینی این فیلم رو میشه از عنوانش به‌طور خلاصه درک کرد. زندگی در‌نظر سازنده‌ی این سناریو، یک انتها و سرانجام مشخص نداره و به مخاطب خودش حق میده که حسرت گذشته رو بخوره و به جای پی گرفتن زندگی، به این بچسبه که از فنا و نابودی فرار کنه و با اشتباهات گذشته‌اش درگیر بشه.

زویا در‌نهایت قرصا رو با امید و اشتیاق، به فرد خوش‌آتیه‌ای مثل پائولا میده تا پائولا بتونه روی این قرص تمرکز کنه و راه‌حلی پیدا کنه که بتونه به هر زمانی در گذشته که بخواد یا حداقل به چندین سال پیش سفر کنه و جلوی اشتباهات مرگبار رو بگیره.
این پایان‌بندی، بیشتر از اینکه امیدبخش و روشن باشه، یه تراژدی به‌حساب میاد و مشخصا قراره پائولا رو درگیر یه داستان پر از هذیان و سرخوردگی کنه. حتی با فرض اینکه پائولا موفق بشه راه حل بازگشت به گذشته‌های دور رو پیدا کنه، چنین کشفی قراره چه تاثیری روی زندگی خودش یا دیگران بذاره؟ قراره آدما رو تبدیل کنه به موجوداتی که توی زمان و مکان، سردرگم و مسافر میشن و سعی میکنن زندگی رو به انواع و اقسام مختلف، شبیه یه‌جور بازی شبیه‌سازی که هر‌بار دلمون بخواد به اول ماجرا برمی‌گرده زندگی کنن.
به‌سختی میشه تصور کرد که چنین کشفی قراره آدما رو به‌سمت تکامل هل بده و تجربه‌شون رو از زندگی بهبود ببخشه. این بیشتر شبیه نوعی فانتزی‌پردازی بیمارگونه است که به آدما درمورد رهایی از رنج و پیامد اشتباهات مخرب‌شون امید هذیان‌گونه میده.
ما یاد می‌گیریم و رشد می‌کنیم و همینه که کمک می‌کنه تا اشتباهات گذشته رو تکرار نکنیم و این آموخته‌ها رو با دیگران در اشتراک می‌ذاریم. عامل زمان کمک می‌کنه تا این آموزه‌ها گسترش پیدا کنن و تبدیل به باورهای جمعی بشن. در دنیایی که قراره آدماش مدام به عقب برگردن و زندگی خودشون رو تکرار کنن، عملا فرهنگی تولید نمیشه و به‌سختی میشه گفت که قراره جامعه‌ی مشخصی وجود داشته باشه چون نمی‌دونی فردی که الان رو‌به‌روی تو ایستاده، همون نسخه‌ی یه ساعت پیشه یا جایگزینی برای فردیه که تو رو رها کرده و به گذشته سفر کرده تا بتونه نسخه‌ی دیگه‌ای از زندگی‌شو تجربه کنه.

جمع‌بندی
مشکل داستان‌های سفر در زمان همینه که شاید به شخصیت اصلی، یه حس خوب بدن و کمکش کنن که چیزایی که در حالت عادی قادر به تجربه‌شون نیست رو بدون ترس از عواقبش تجربه کنه اما هر‌چه بیشتر با چنین سناریویی همراه می‌شیم، بیشتر هم میشه حس کرد که ارتباط فرد با آدمای اطرافش بریده میشه و بقیه، بیشتر و بیشتر، تبدیل به نوعی سایه یا پدیده‌های خیالی می‌شن.