نقد و بررسی فیلم Return to Seoul 2022| بازگشت به سئول

وقتی که به ملیت فیلم بازگشت به سئول نگاه کنید، ممکنه اسم کشورای مختلفی به چشم‌تون بخوره ولی اتمسفر غالب بر داستان، بیش از پیش یادآور کارای شدیدا فرانسویه.

بعد از دیدن این فیلم، خیلی کنجکاو شدم که ببینم دیگران چجور قضاوتش کردن و آیا تونسته تاثیری متفاوت با اونچه که دریافت کردم داشته باشه یا آدما بیشتر ترجیح دادن که با نقش اول داستان، به نوعی همدلی برسن و بهش حق بدن که اینقدر خودخواهانه و بیمارگونه رفتار کنه.


بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

هرچند که این کار چندان دیده نشده و میشه یه کار دراپ شده در نظرش گرفت اما امتیازای خوبی رو به دست آورده. برای فیلمی که حدود سه سال از انتشارش میگذره، 9 هزار مشارکت کننده در سایت IMDb چیز خیلی کمیه اما همین تعداد هم به شکل دست و دلبازانه‌ای امتیاز 7 از 10 رو به فیلم بازگشت به سئول دادن.

ممکنه توی لیست ژانرای این کار، با کلمه‌ی کمدی بربخورید اما بهتره بدونید که نه‌تنها قرار نیست بخندید بلکه ممکنه به اون حس پوچی بعد از دیدن کارای فرانسوی دچار بشید. ایده‌ی این کار، اقتباس نه‌چندان وفادارانه‌ای از زندگی یک فرد واقعیه که کارگردان باهاش همراه شده و تلاشش برای پیدا کردن والدین بیولوژیکیش رو از نزدیک دیده.
یه موضوعی که خیلی توی درام‌های فرانسوی بهش پرداخته میشه مساله‌ی تعلقه. یعنی شخصیت‌ها عمدتا نوعی سردرگمی رو تجربه می‌کنن و نمی‌تونن اونچه که ریشه‌های هویتی‌شون رو تعریف می‌کنه، به‌راحتی پیدا کنن. در اینجا هم اتفاق مشابهی در‌حال رخ دادنه. طعنه‌ها و رفتار شخصیت اصلی داستان به صورتیه که در ابتدا فکر می‌کنیم بابت دور شدن از خونواده‌ی اصلیش ناراحته و براش خیلی مهمه که بتونه اونا رو از نزدیک ببینه. ممکنه این حس بهمون دست بده که پایان خوب، اینطور رقم می‌خوره که خونواده دوباره بتونن همدیگه رو ملاقات کنن و در کنار هم زندگی کنن ولی هیچ‌کدوم از این اتفاقات نمی‌افته و شخصیت اصلی، با این که بارها فرصت داشتن خونواده و ریشه زدن رو پیدا میکنه اما ترجیح میده که به‌شکلی رها و سردرگم به سفر خودش ادامه بده.

یکی از مشکلاتی که بیننده‌ها با این کار داشتن اینه که فردی، شخصیت اصلی داستان، شخصیت زیادی پیچیده‌ای داره، رفتارای غیر منتظره‌ای رو نشون میده و مشخص نیست که دقیقا داره چه انگیزه‌ای رو دنبال میکنه و این دقیقا چیزیه که لایق بی‌رحمانه‌ترین قضاوته. “فردی” به‌صورت ناگهانی تصمیم می‌گیره که به سئول بره و برنامه‌ی چندان روشنی برای پیدا کردن والدینش نداشته. این کارو هم کمابیش به تاخیر انداخته و به‌نظر نمیاد که چندان مشتاق باشه.
اینکه چرا فردی ناگهان به سمت همچین کاری میره رو میشه در تغییر رویه‌اش در سال‌های آینده جست‌و‌جو کرد. من فکر نمی‌کنم که رفتار فردی مثل رابطه گرفتنش با مرد متاهلی که سن زیادی نسبت‌به خودش داره و خیانت و رها کردن متمادی دوست پسراش یا تند حرف زدنش با دیگران، ربط خاصی به این موضوع داشته باشه که تراژدی فرزند‌خونده بودن رو پشت‌سر گذاشته بلکه بیشتر به‌نظر میاد که فردی توی برهه‌ای تصمیم می‌گیره که خودخواهانه زندگی کنه تا ببینه چی میشه و آیا می‌تونه از این رویه، سود ببره یا نه. اون برای سال‌های متمادی داشته زندگی خوبی رو در کنار والدین فرانسویش می‌گذرونده و یه زن مستقل بوده و مثل هر فرد دیگه‌ای، با رسیدن به بزرگسالی، می‌تونه تصمیم بگیره که چجوری وارد جامعه بشه و به‌قولا آدم خوبه باشه یا آدم بد.

میشه حس کرد که اون رفته‌رفته به بی‌تعهدی علاقه‌مند میشه و موضوع فرزند خواندگیش هم صرفا منشا الهامش قرار می‌گیره یعنی احتمالا با خودش میگه هیچ‌کدوم از پیوند‌های رسمی و غیر‌رسمی و خونی و غیر‌خونی دلیل نمیشه که بخوام نسبت به یه آدم، مسئولیت‌پذیری نشون بدم و در کنارش بمونم. من آزادم که به هر جایی که توانشو دارم برم و هر‌کسی رو دلم بخواد تنها بذارم، و دقیقا هم همین کارو انجام میده. بقیه بیشتر براش شبیه یه‌جور موش آزمایشگاهی هستن و از تجربه‌ی قطع پیوند‌های مختلف، به‌نوعی لذت میبره.
صرفا برای اینکه از طرف دیگران تحت فشار قرار نگیره، درمورد اونچه که واقعا دنبال میکنه صریح نیست و افشاگری خاصی انجام نمیده. در‌ظاهر ممکنه خودشو پیگیر نشون بده، نسبت به هنر دوست‌پسرش اشتیاق نشون بده، از دوست‌پسر سفید پوستش بابت اینکه باهاش به سئول اومده تشکر کنه، با آرامش به موسیقی‌ای که پدرش برای درست کرده گوش بده، جلوی مادر بیولوژیکیش اشک بریزه اما در‌عمل، به هیچ‌کدوم از این افراد، ذره‌ای تعلق و دلبستگی رو احساس نکنه.
توصیفش درمورد فروش موشک و اسلحه هم مشخصا یه توصیف آمیخته به دروغه و بیشتر به‌نظر میاد که شیفته‌ی خودخواهی درون این شغل شده.


فردی می‌دونه که بهترین انتخاب‌ها برای به ثبات رسوندن زندگیش، داشتن شروع‌های جدید، داشتن خونواده و تجربه‌ی تبادل عشق چیه و بارها هم چنین انتخاب‌هایی پیش‌روش قرار می‌گیره اما آگاهانه به همه‌شون پشت‌پا میزنه و کم‌کم یاد می‌گیره که از خوده آشفتگی لذت ببره. نوعی پوچ‌گرایی شدیدا رایج در کارای فرانسوی که فرد رو تشویق میکنه تا به جای دل‌بستن به چیزهایی که کنترلی روشون نداریم و نمیشه روی ماندگای همیشگی‌شون حساب کرد، سعی کنیم از خوده آشفتگی زندگی لذت ببریم.

سکانس پایانی ممکنه در‌ظاهر، غم انگیز به‌نظر برسه اما دقیقا همون چیزیه که فردی از زندگی میخواد. برخورد با اونچه که پیش رومون هست، بدون ترسیدن از اینکه ممکنه اشتباه کنیم یا دقیقا اون چیزی نباشه که می‌خوایم. اون دوست نداره چیزی که به‌نظر درست میاد و می‌تونه بی‌نقص انجامش بده رو اجرا کنه، دوست نداره وارد رابطه‌ای بشه که اصول تعهد و عشق ورزیدنش روشنه، دوست نداره خونواده‌ای داشته باشه یا با اطرافیانش، اونطور که انتظار میره برخورد کنه و در نهایت هم به ایده‌آلش میرسه.

جمع‌بندی
حالا اینکه رفتار فردی اخلاقی هست یا غیر اخلاقی، موضوعیه که بیننده درموردش به چالش کشیده میشه. خوده فیلم، تا حدی تونسته روایت بی‌طرفانه‌ای رو ارائه بده. صرفا یه‌مقدار احساسات بیننده درگیر تراژدی‌ای میشه که فردی از سر گذرونده وگرنه درکش چندان سخت نیست که این دختر، تبدیل به فرد خودخواهی شده و بازگشتش به سئول هم صرفا تلاشی بوده تا بتونه منبع الهام یا بهونه‌ای برای تغییر رویه و خودخواهانه زندگی کردن پیدا کنه.