فیلم فیگورانت یه کار تاریخی محصول لهستان هست که با توجه به پیغامش، انتظار داشتم که حداقل یک دهه قبل ساخته شده باشه اما کار تازه ای به حساب میاد و به شدت کم دیده شده. تا الان صرفا 193 مشارکت کننده در سایت IMDb داشته که بهش امتیاز 6 دادن و 48 درصد مخاطبای گوگل هم پسنیدنش.
فیلم به صورت سیاه و سفیده اما دیالوگ‌های باورپذیر و داستان جالبی داره و به افرادی که دوست دارن یه درام کلاسیک و تر و تمیز بینن، توصیه میشه.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

هشدار: ادامه‌ی این مطلب میتونه داستان فیلم رو لو بده.

اینکه میگم انتظار داشتم فیلم قدیمی تری باشه در واقع به خاطر تاریخی بودن داستانش نیست بلکه به خاطر جانب داری بسیار شدیدی هست که میشه توی داستان فیگورانت دید. ما با یه داستان طرفیم که سعی داره درمورد مسیحیت صحبت کنه. شاید به نظرتون بیاد که نگاه بیطرفی به مسیحیت داره و صرفا سعی داره بگه آدما باید برای پرستش هر چیزی که دوست دارن آزاد باشن اما داستان هرچه که بیشتر پیش میره، بیشتر هم سعی میکنه که به شکلی ماورائی و عجیب و غریب، مرد داستان رو تنبیه کنه و جوری هم این اتفاقات در کنار هم چیده میشن که حس کنیم پدر خونواده داره بابت فعالیت های ضد کلیسایی خودش، مورد نفرت نیروهای مقدس قرار میگیره.
تنها سکانس رنگی فیلم هم در پایان هست که پنجره های کلیسا، نور رو با رنگ های مختلف خودشون روی سر مرد خونواده میندازن.
اگر شما بخواید با نویسنده همراه بشید و کلیتی که سعی داره به تصویر بکشه رو بپذیرید، صرفا نوعی تحریک حسی درونتون ایجاد میشه و مثلا اگه از خودتون بپرسید که چرا توی جامعه ای که اینقدر فرد معتقد داره، کمونیسم تونسته اینقدر قدرت پیدا کنه و یه همچین سازمان قدرتمندی رو برای مقابله با کلیسا ایجاد کنه، به جواب های چندان روشنی نرسید.
چه کلیسا و چه سیستم کمونیسم، برای قدرت گرفتن درون یک جامعه، نیاز به افرادی داره که براشون کار کنن. شخصیت بروک یا بانی، تا حد زیادی به صورت بی طرفانه وارد این سیستم میشه و سعی میکنه تا مدت زیادی، تعادل رو رعایت کنه و سراغ رفتارهای جنون آمیزی که اتفاقا دستش برای اجرایی کردنشون باز هست نره.
در لحظاتی میشه حس کرد که شغلش توی این سازمان، بیش از پیش براش یه منبع درآمد و یه کار سرگرم کننده است. روزمره ی اون در داخل خونه و جامعه، بیش از حد کسل کننده به نظر میرسه و میشه حدس زد که بانی، مردیه که زیاد از معاشرت با دیگران لذت نمیبره و زیر نظر گرفتن دیگران و جزئیات روزمره و ثبت کردنشون هست که براش سرگرم کننده است.

معشوق بانی یعنی مارتا، هرچند که تا پایان، محبوب قلب بانی باقی میمونه و عملا تنها فرد مهم زندگیش هست، اما همچنان فردی نیست که بانی برای صحبت کردن و معاشرت باهاش، وقت زیادی بذاره. اون شبیه یه تعلق اجتناب ناپذیره که در ادامه، تبدیل به اهرمی برای تحت فشار گذاشتن بانی و تنبیهش میشه.
مارتا کاملا حق به جانب پیش میره. چه درمورد افسردگیش برای بچه و چه ماجرای غسل دادن بچه و جداییش. برای اون اهمیتی نداره که بانی چی میخواد یا اصلا وجود داره. براش اهمیتی نداره که ثروت خونوادگیشون چطور داره تامین میشه و صرفا میخواد که یه بچه داشته باشه. اینکه یه بچه رو از دست داده دلیل نمیشه که بخواد شدیدا افسرده بشه و زندگی رو به کام شوهرش هم زهر کنه چون وفاداری اونها اصلا بر پایه ی فرزند آوری شکل نگرفته و عشق دوطرفه ای بینشون وجود داشته. اما مارتا اینقدر این رفتار رو ادامه میده که بانی باور میکنه مارتا برای مجازاتش فرستاده شده.
هرچند که هرازگاهی میشه فیلمای جالبی در نقد مسیحیت دید اما هنوز هم میشه گفت که سینما، در حال نوعی استفاده ی بیمارگونه و جانبدارانه از باورهای مسیحی هست و بخصوص وقتی پای سبک زندگی جوامع باورمند به مسیحیت وسط میاد، این باورها به چیزی فراتر از یک دین تبدیل میشن.
شاید مهم ترین نقدی که میشه به کلیسا مطرح کرد، همین حالت پیشمرگ بودنش در مقابل بار گناه افراد باورمنده. یعنی سیستم کلیسا سعی میکنه تا با اعتراف گرفتن از افراد گناهکار و درگیر کردنشون با کلیسا، منجمله دریافت حمایت و کمک های مالی و عاطفی، این حسو بهشون بده که میتونن غرامتی بابت کارای بد و بی مسئولیتی های خودشون پرداخت کنن. این سیستم ممکنه در ظاهر خیلی خوب و سازنده به نظر برسه اما نتیجه اش میشه یه جامعه ی خودخواه و بی تفاوت که افراد می تونن با پرداخت نیروی کار یا ثروت یا خدمات مختلف یا صرفا عبادت خالصانه، بهای واقعی اعمال خودشون رو پرداخت نکنن و مثل یک فرد سبکبال، به زندگی خودشون ادامه بدن.


مثلا فرد ثروتمندی رو در نظر بگیرید که میتونه مرتبا کمک های زیادی رو به کلیسا ارائه بده. طبیعتا همچین فردی علاوه بر احساس اینکه فرد خیلی خوبیه، با ایجاد ترازویی فرمالیته که طراحش سیستم کلیسا هست، میتونه بیشتر از هر فردی در درون جامعه، دست به کارای غیر اخلاقی بزنه و کمتر از هر فردی هم حس عذاب وجدان داشته باشه. شاید بشه گفت که این سیستم مذهبی، بیش از پیش در به وجود اومدن انواعی از سرمایه داری بیمارگونه نقش داشته و شهروندایی رو تربیت میکنه که بعضا یا به راحتی از زیر بار عواقب جرم و جنایت های خودشون فرار میکنن یا گناهانی رو برای مردم تعریف میکنه که عملا گناه به حساب نمیان و صرفا اونا رو به سیستم کلیسا، به عنوان یه تکیه گاه که میتونه حس گناهشون رو سبک کنه وابسته تر میکنه.
هرچند که بانی اشتباهات زیادی مرتکب میشه اما بخش زیادی از حس عذاب وجدان و گناهی که رفته رفته بهش تحمیل میشه، کاملا کاذب هستن و صرفا در عرف یه فرهنگ مسیحی خلق شدن. خیلی از کارای بانی، نه تنها نابهنجار نیست بلکه میتونه تاثیر خوبی در جامعه ایجاد کنه.
دخالت کلیسا در امور سیاسی به عنوان یه مرکزیت بسیار قدرتمند با پشتوانه ی مردمی، بیش از پیش باعث میشه که شخصیت های قدرتمند این سیستم، بتونن به نوعی مصونیت قانونی برسن و بتونن در خفا، دست به انواع فساد بزنن. این در حالیه که سیستم کمونیستی با تموم ویژگی های بیمارگونه اش، محیطی داره که وظیفه شناسی زیادی رو به اعضای خودش تحمیل میکنه و هرگز حتی رهبران چنین سیستم هایی، از فشار مسئولیت و بار روانی توقعاتی که برای انجام درست وظیفه به سمتشون فرستاده میشه، در امان نیستن.
کلیسا عمدتا تونسته به کمک سیستم ریاکارانه ی خودش، ثبات زیادی رو تجربه کنه و از قانون و بازرسی های زیادی فرار کنه و از طرفی، ثروت زیادی رو به دست بیاره و شهروندا رو به سمت خودش بکشونه. عملا نوعی استفاده ی شدیدا سیاسی و اقتصادی از باورهای دینی ای صورت میگیره که لزوما کمکی به بهبود زندگی مردم یا رشد ذهنی و مادیشون نمیکنه اما با تحریک احساسات، مشروعیت خودش رو تامین میکنه تا بتونه به حاکمیت خودش ادامه بده.

جمع بندی
این فیلم به لحاظ محتوایی، به سمت و سوی خیلی بدی رفته اما نمیشه منکر شد که کار بسیار خوش ساخت و جالبیه و چنانچه با یه نگاه انتقادی به سراغش برید، قرار نیست تاثیر بدی روی ذهنتون ایجاد کنه. بخصوص ما که درگیر یه جامعه ی مسیحی نیستیم و چنین تحریکات حسی ای، قرار نیست تاثیر بخصوصی روی ذهنمون بذاره.