نقد و بررسی فیلم Spider-Man 2004| اسپایدرمن 2
24 تیر · · خواندن 6 دقیقه
وقتی برای اولینبار بهسراغ فیلم اسپایدرمن سم ریمی رفتم، انتظار نداشتم که بتونه قسمت اول رو جوری تموم کنه که مشتاقانه سراغ قسمت دومش برم. بازی توبی مگوایر توی این مجموعه فیلم رو شاید بشه تحسین برانگیزترین بخش این اثر هنری دونست که اونو به چیزی فراتر از یه اثر ابرقهرمانی سرگرمکننده و اکشن تبدیل کرده.

بقیه در ادامهی مطلب。.゚+ ⟵(。・ω・)
پیتر پارکر این فیلم، تشنهی تبدیل شدن به یه ابرقهرمان نیست و شخصیت خوبش، بعد از تبدیل شدن به مرد عنکبوتی، حتی مسئولیتپذیرتر هم میشه و بهسرعت سعی میکنه تا نقش اجتماعی جدیدش رو جستوجو کنه.
قسمت دوم این مجموعه فیلم، تونست حتی بیشتر از قسمت اولش بینندهها رو تحتتاثیر قرار بده و درحال حاضر، 85 درصد پسند مخاطبای گوگل و امتیاز 7.5 رو از سایت IMDb داره.
شاید جالبترین شخصیت و چالش جدید این قسمت رو بشه دکتر اختاپوس درنظر گرفت ولی نقطهعطف داستان رو در نحوهی ارتباط و آشنایی جدیدی که بین پیتر پارکر و مردم ایجاد میشه میدونم.
هشدار: ادامهی این مطلب میتونه داستان فیلم رو لو بده.
مردم بعد از دیدن چهرهی پیتر تصمیم میگیرن رازشو حفظ کنن و این حرکت گروهیشون، جزء مسائلیه که دور از انتظاره و نوعی تثبیت رو در شخصیت پیتر ایجاد میکنه. پیتر پارکر همیشه نوعی سردرگمی داره درمورد اینکه آیا کارشو بهعنوان یه ناجی ادامه بده یا نه؟ هر بار هم که سعی میکنه از این وضعیت فاصله بگیره و دلشو به یه زندگی معمولی خوش کنه، یه اتفاقی رخ میده که حس مسئولیت پذیری و همدردیشو تحت تاثیر قرار میده و اونو به رویه ی سابقش برمیگردونه.

اون تحت تاثیر رفتار آدمای خوب، متوجه میشه که نحوه ی برخوردش با جامعه یه رفتار دو جانبه است و انجام دادن کارای قهرمانانه، صرفا چیزی نیست که بتونه بهش کمک کنه تا هیجان خودشو تخلیه کنه یا اعتماد به نفس خودشو افزایش بده.
پیتر پارکر یه قهرمان تک رو هست که تقریبا همیشه با چالش اینکه قراره پسر خوبی بمونم یا آدم بدی بشم؟ درگیره. اون خودشو در خدمت جامعه قرار میده چون میبینه که قدرتش رویایی و فراانسانیه اما در حالت عادی، اینقدر اعتماد به نفسش کمه که حتی نمی دونه چطور کوچکترین مسائل زندگیشو مدیریت کنه.
خیلی از تراژدی ها هم نه لزوما بابت کم شانس بودن پیتر بلکه به خاطر ناشی گریش در حرف زدن و بیان احساساتش رخ میده که البته گاهی تبدیل به چیزی بیش از کمبود مهارت روانی میشه. نویسنده اجازه نمیده شخصیت اصلی داستانش چند تا حرف ساده اما سرنوشت سازو بزنه تا صرفا دراما و صحنه های اکشن جدید درست کنه.
این رویکرد، نه واقع گرایانه است و نه شخصیت محور بلکه یه روش خیلی رایج برای ساخت داستان هایی هست که هدف اصلیشون، ساخت موقعیت های اکشن و هیجان زده کردن مخاطبه.

خیلی از این مدل داستانا عمدا روی چالش های ساده یا درگیری های غیر ضروری تمرکز میکنن تا بتونن زمینه ای برای صحنه های اکشن پرهیجان و مخاطب پسند درست کنن. این رویکرد شاید گاهی جذاب جلوه کنه یا سرگرم کننده باشه اما غالبا دور از واقع گرایی هست و توسعه ی شخصیتی چندانی هم نداره.
این روش، معمولا برای ایجاد ریتم سریع و دراماتیک مورد استفاده قرار میگیره که شاید کمتر برای مخاطبی که دنبال روایت های عمیق تر و شخصیت پردازی پیچیده تر هست، جالب باشه.
ژانر ابرقهرمانی، در موارد خیلی محدودی سراغ سطح بهتری از این نوع داستان پردازی رفته و شاید دلیل جذابیت بیشترش در گذشته، تازگی داشتن این ابرقهرمانا و شکل خودنماییشون بوده اما حالا، ضعف داستان سرایی این ژانر، بیش از پیش خودنمایی میکنه و بعضا سوژه ی گسترش ژانر کمدی کارای ابرقهرمانی هم شده.
تازگی و نوآوری شخصیت ها و قدرتهاشون در گذشته، واقعی جذابیت زیادی داشت اما بعد از گذشت چند دهه و تکرار فرمول های سابق، این ژانر در زمینه ی داستان سرایی، نوعی مشکل جدی رو تجربه میکنه.

کمدی کردن زندگی ابرقهرمانا که توی کارایی مثل Deadpool یا The Boys به شکل موفق تری اتفاق افتادن، نوعی واکنش به همین ضعف ها میتونه باشه.
گاهی اوقات با خودم فکر میکنم اگر منطق داستانی کارای ابرقهرمانی افزایش پیدا کنه، چیزی ازشون باقی میمونه؟ در این حالت، شاید ابرقهرمان، بیش از پیش تصویر یک ایدئولوژی که امید به نجات جامعه داره رو به خودش بگیره یا تراژدی زندگی افرادی که سعی میکنن ارتش تک نفره باشن و بخش زیادی از مشکلات جامعه رو حل کنن، به تصویر بکشه.
فکر نمیکنم مخاطبا هیچ مشکلی با نگاه واقعی و تاریک تر به زندگی فرضی یک ابرقهرمان داشته باشن. ابرقهرمانایی که لزوما قرار نیست موفق بشن.
بحث اینه که برخی از ایدئولوژی های مدرن منجمله لیبرالیسم و گهگاه فمینیسم، برای خودنمایی و جذاب جلوه دادن خودشون، بیشتر از هر مفهوم دیگه ای به کارای ابرقهرمانی چسبیدن و سعی دارن خودشون رو به عنوان راه حل نهایی جلوه بدن؛ حتی اگر این کار به قیمت از بین رفتن منطق داستان تموم بشه.

جالبه که توی قسمت دوم، با وجود اینکه پیتر پاکر با فشار مسئولیت ها و زندگی روزمره طرفه و مجبوره توی یه خونه ی خیلی فقیرانه زندگی کنه اما هنوز هم دنبال مجرمای خیابونی میگرده و رویکرد انتقادی خاصی نسبت به ساختار جامعه پیدا نکرده. این با خیابونی ها میجنگه درحالیکه توی روزنامه، همیشه یه بالادستی فاسد و بداخلاق رو تحمل میکرد.
پیترپارکر، نمادی از عدالت طلبی در مقیاس کوچیکه و بیشتر روی مشکلات روزمره ی مردم تمرکز داره اما به مسائل ساختاری تر و فساد سیستماتیک، توجه کمتری نشون میشه.
شاید بشه گفت که این وضعیت در شخصیت پردازی پیتر، به نوعی نشونه ی نگاه ساده انگارانه به عدالت در این ژانر باشه.
مفهوم عدالت میتونه معنای خیلی پیچیده تری داشته باشه که همچین محصولاتی سعی دارن نشون بدن.
محصولاتی مثل فیلم های ابرقهرمانی، معمولا عدالت رو در قالب یک درگیری مستقیم و قابل فهم برای عموم به تصویر میکشن اما در دنیای واقعی، عدالت اغلب نیاز به تغییرات بنیادی تر در ساختارهای قدرت، قوانین ناعادلانه یا حتی تغییر در نگرش های جمعی داره.
شخصیت اوتو اوکتاویوس، که به عنوان یه دانشمند باهوش معرفی شده، در برخی موقعیت ها، بیشتر شبیه یه فرد ناشی جلوه میکنه. این شخصیت عمق لازم رو نداره و بیشتر شبیه یه رواین ساده انگارانه از سقوط اخلاقیه. این نوع شخصیت پردازی، گاهی برای مخاطبای جوون یا افرادی که دنبال کلیشه های قابل پیش بینی هستن میتونه جذاب باشه.
فکر میکنم سوالی که بهتره در اینجا مطرح بشه اینه که نشون دادن همچین تصویری از تحول یه فرد و انتخاب شرارت، چه تاثیری روی ذهن مخاطب داره؟
این کار میتونه به راحتی، آدمایی رو بسازه که می تونن به یه فرد حمله کنن یا فردی رو بابت یه کار خیر ریاکارانه، شدیدا تحسین کنن.
اینکه ما آدما رو با یه مکانیزم ساده قضاوت کنیم دلیل بر این نمیشه که اونا واقعا تبدیل به آدمای ساده و قابل پیش بینی ای بشن. دنیا بر مدار ذهن ما نمیچرخه و هزاران آدم میتونن توی دنیا باشن که پیچیدگی ذهنشون، در تصور طیف زیادی از مردم نگنجه.
دلیل ضرورت پیچیده تر جلوه دادن افرادی مثل اکتاویوس اینه که یه فردی تا این اندازه سطحی نگر، خیلی بعیده که تبدیل به یک دانشمند و در ادامه، تبدیل به یک ابرشرور بشه.
جمع بندی
اگر منطق داستانی در همچین فیلم هایی تقویت بشه، احتمالا ژانر ابرقهرمانی وارد مرحله ی جدیدی میشه که به جای تکیه بر قدرت های فراانسانی و موفقیت های بی چون و چرا، روی واقعیت های تلخ تر و چالش های انسانی تمرکز کنه. این تغییر میتونه مخاطب رو به سمت درک تراژدی های و جنبه های انسانی تر ببره و زمینه ساز سناریوهایی بشه که دغدغه های اجتماعی و اخلاقی بیشتری دارن.