نقد و بررسی فیلم The Outrun 2024
28 تیر · · خواندن 7 دقیقه نقد و بررسی فیلم The Outrun 2024| فرار از سرنوشت
درام های انگلیسی معمولا به پیوندهای خونوادگی و اونچه که شخص تونسته به ارث ببره اهمیت زیادی میدن. در اینجا هم با شخصیتی طرفیم که به شدت درگیر باورها و تعلقاتی هست که بین خودش و خونواده و فرهنگش شکل گرفته و همین موضوع هم منجر به ایجاد یه اتمسفر شدیدا غم انگیز و دردناک شده.

بقیه در ادامهی مطلب。.゚+ ⟵(。・ω・)
چیزی که پیش از شروع این فیلم لازمه بدونید اینه که شما با یه درام معمولی طرف نیستید و فضای این داستان میتونه گاها بسیار مالیخولیایی و جنون آمیز بشه و مناسب افرادی که دوست دارن صرفا یه کار سرگرم کننده ببینن و روحیه ی حساسی دارن نیست.
سرشه رونان در نقش رونا، شخصیت منزوی و آسیب دیده ای هست که معمولا با قاب های بسته ای ازش طرفیم. یعنی همه چیز در این فیلم، درباره ی اون و سفر روانی ای هست که برای ترک اعتیادش شروع کرده.
اون معمولا در انزوای خودش، به کمک موسیقی نه چندان پراحساسی از دنیای اطرافش جدا میشه و صحبت های جدی و عمیقش با دیگران، منجر به قضاوت های تند و تیز و دردناک میشه.
این فیلم از مجموع 13 هزار مشارکت کننده در سایت IMDb، تونسته امتیاز 6.9 رو به دست بیاره که هم به لحاظ تعداد مشارکت کننده و هم امتیاز، با اعداد منصفانه ای برای یه کار نسبتا مستقل طرف هستیم.
مخاطب عمومی، روی بهتری نسبت به این فیلم نشون داده و تا امروز، فرار از سرنوشت تونسته 79 درصد پسند مخاطبای گوگل رو به دست بیاره.
هشدار: ادامه ی این مطلب میتونه داستان فیلم رو لو بده.
فیلم فرار از سرنوشت، با وعده وعید های زیادی عرضه شد و مخاطبا انتظار داشتن که با کار تاثیرگذارتری رو به رو بشن. با این وجود، مدت ها از زمان شروع فیلم میگذره و شما عملا نه دیالوگ جالبی میبینید، نه شخصیت ها چندان خودنمایی کردن و نه کنجکاوی خاصی درونتون پدید میاد که کار رو پیگیری کنید یا درباره ی نحوه ی اتمامش حدس و خیالپردازی انجام بدید.
شخصیت اصلی، کیفیت زندگی واقعیش دچار تغییر محسوسی نمیشه و تجاربی که به دست میاره، از ابتدا تا انتها، درگیر نوعی کسالت هست. ظاهرا قرار بوده که سفر درونی این شخص، تبدیل به سوژه ی اصلی فیلم بشه اما سازنده ها نتونستن اتمسفر سازی چندان جالبی رو به بیننده ارائه بدن.
رونا شخصیت روانپریشی داره و پدرش از خودش هم بیشتر مستعد تجربه ی سردرگمی هست. اعتیاد به الکل، صرفا کوه یخی هست که بخش خیلی کمی از وضعیت روانی رونا رو به نمایش میذاره.
با وجود اینکه در جریان فیلم، بارها فلش بک هایی به گذشته دیده میشه و رونا همچنان با پدر دوقطبیش مشکلاتی داره اما نمیشه گفت که فیلم سعی داره مشکلات رونا رو به گذشته اش ربط بده. اون صرفا مثل پدرش، وضعیت روانی آسیب پذیرتری داره و هرچقدر هم جامعه سعی کنه ازش حمایت به عمل بیاره، باز هم با انتخاب های خودش و عاقبتی که براش دارن درگیر میشه.
فیلم، چندان ارتباطی با مفاهیم مذهبی و فرهنگ مسیحی نداره و اجازه میده که نقد های تند رونا مطرح بشه و بدون جواب هم باقی بمونن. به جای عقاید ماوراطبیعی، فیلم به سمت ایدئولوژی طبیعت گرایی میره و سعی میکنه نحوه ی تغییرات درونی رونا رو به اتمسفر طبیعت تشبیه کنه که در این زمینه، لزوما هم قادر به خلق داستان سمبلیک جالبی نمیشه.
رونا با غم و اندوه زیادی به مبارزه اش با اعتیاد به الکل ادامه میده در حالیکه انگیزه ی جدیدش در مورد اکولوژی، ممکنه مثل دوره های شیدایی پدرش، از هم بپاشه و دوباره ازش یه شخصیت شکننده بسازه.
درواقع این فیلم نمیتونه در مقابل باورهای مسیحی، قدرتی از خودش نشون بده و طبیعت گرایی رو جایگزین کنه. در این زمینه، با موفقیت شکست میخوره. چنانچه شما به عنوان یه فرد مذهبی به همچین فیلمی نگاه کنید، درنهایت ممکنه صرفا پوزخندی بزنید و حس کنید که سناریونویس، گل به خودی زده و نتونسته داستان رو اونطور که انتظار داشت، جمع کنه.
کارگردان این فیلم، نورا فینگشیدت آلمانی هست که علاوه بر کارگردانی، در زمینه ی نوشتن فیلمنامه هم فعالیت داره و با اینکه چند تا جایزه هم برده، هنوز فیلم چندان شناخته شده ای توی کارنامه اش نیست.
فضای سردی که توی این فیلم حاکمه هم، بیشتر از اینکه یادآور یک اتمسفر انگلیسی باشه، به سمت روانپریشی کارای آلمانی و فرانسوی رفته.
به شخصه درام های فرانسوی رو با این ویژگی میشناسم که شخصیت کلیدی، هرگز از رنج رها نمیشه و لزوما نمی تونه راه حل جدیدی پیدا کنه. در نهایت ممکنه صرفا آستانه ی صبر و تحمل شخص، افزایش پیدا کنه. طعنه زدن به فرهنگ مسیحی و ایده های کلاسیک مبارزه با افسردگی و پوچی، توی این قبیل سناریو ها نقشی نداره. با این وجود، هیچ جایگزین تحسین برانگیز و جالبی هم ارائه نمیشه و حرکت شخصیت کلیدی در زندگی، شبیه به حرکت روی لبه ی یک تیغ میشه. کشنده، پرریسک و در عین حال، پوچ.
چنانچه به عکس هایی که در خلال فیلم نشون داده شد دقت کرده باشید، جایی که رونا مجسمه ی پیدا شده در دریا رو توی دستش گرفته، با یه شخصیت زن دیگه رو به رو هستیم و این تصویر، عکسی از شخصیت واقعی فردی هست که این فیلم، براساس زندگی نامه اش ساخته شده.
ایمی لیپتروت، یه روزنامه نگار و نویسنده ی بریتانیایی هست که سابقا بابت همین کتاب زندگینامه تونست جایزه به دست بیاره ولی مشخصا فیلمی که بر اساس این کتاب ساخته شده، نتونسته همون حس تحسین رو درون منتقدا و مخاطب عمومی، ایجاد کنه.
شخصیتی که رونا در جریان فیلم فرار از سرنوشت از خودش نشون میده، بیشتر از اونکه به جامعه ی انسانی علاقه مند باشه و در قبالش نوعی مسئولیت پذیری رو نشون بده، منگ طبیعت یه عنوان یه پرتره ی بی آزار و دست نخورده است که به خودی خود، چیز زیادی ازش نمیخواد.
رونا از حس مسئولیت پذیری خودش در قبال انسانها، کوچکترین استفاده ای برای افزایش انگیزه ی خودش جهت کنار گذاشتن الکل نمیکنه، حتی زمانی که این مصرف بی رویه، باعث میشه تا معشوق خودش رو از دست بده. فیلم صراحتا سعی داره نشون بده که فقط طبیعته که موفق میشه منبع الهام رونا قرار بگیره و باعث بشه انگیزه ای برای ادامه ی مبارزه ی خودش دست و پا کنه.
این انگیزه، نه چندان به خوبی به تصویر میکشه و نه چندان منطقی به نظر میرسه. شما طبیعت رو بابت چی دوست دارید؟ اینکه یه ماهیت زنده داره و موجوداتی درونش هست که دوست دارن رشد کنن یا چون از شما توقعی ندارن که در قبالشون مسئولیت پذیر باشید؟
حس مسئولیت پذیری ای که در قبال جامعه و آدما و سلامت خودمون نشون میدیم، لزوما تاثیرپذیرفته از نوعی شفقت یا مهربونی نیست بلکه میتونه نتیجه ی احترامی باشه که برای بودن خودمون و رشد دیگران قائلیم. یعنی یه فرد مسئولیت پذیر، خیلی بیشتر از اینها میتونه مسائلی مثل اعتیاد رو مدیریت کنه. رونا این پتانسیل رو داره اما هیچ دلیلی نمیبینه که بخواد مسئولیت پذیر باشه. اون عموما در قاب های انزواآمیزی ظاهر میشه و حتی وقتی به دل طبیعت میره هم انگار داره از این محیط استفاده میکنه تا یادش بره که چقدر طبیعت نابهنجاری در درونش جریان داره.
جمع بندی
فیلم به دنبال ریشه یابی مشکل رونا نرفته شاید چون اصلا رونا نمی خواد اجازه بده که چنین اتفاقی بیوفته. اون وقتی عصبانی میشه، هر چی که دوست داره به دیگران میگه اما چیزهایی که از دیگران میخواد بشنوه، عمدتا به گفت و گوهای سطحی و روزمره، محدود میشن. اون نه شنونده ی خوبی هست و نه یه هم صحبت خوب.
وقتی که موضوع اصلی فیلم شما اختصاص پیدا میکنه به وضعیت روانی یک فرد، انتظار میره که در پایان، شخصیت کلیدی بتونه نوعی تغییر ملموس رو تجربه کنه و ما صرفا با نوعی انفعال، رو به رو نشیم. رونا نه عقبگرد بخصوصی رو تجربه میکنه و نه میتونه تغییر مثبت چندان ملموس و جالبی رو درون خودش درست کنه.