نقد و بررسی فیلم The Rooster 2023| خروس

خروس یه روایت غم انگیز و درام از آدمایی هست که توی یه فرهنگ خونواده محور، عملا به خاک سیاه نشستن و تعلقات خودشون رو گم کردن. اگر به شنیدن داستان افرادی که به جنون رسیدن علاقه دارید، خروس یه فیلم کاتولیکی نسبتا متفاوته که می‌تونه کمی حس تعلیق و سردرگمی رو ایجاد کنه.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

مخاطبای گوگل صرفا 60 درصد پسندیدنش و در سایت IMDb هم با درصد مشارکت خیلی پایینی، امتیاز 5.6 رو به دست آورده. داستان درمورد یه پلیس تنها در ناحیه ای روستایی از ویکتوریای استرالیاست که بعد از مرگ دوست دوران بچگیش و از دست دادن خروسش، شروع میکنه به بیرون ریختن افکار و احساسات منفی ای که مشخصا تازگی هم ندارن.
دن برای مدتی مرخصی میگیره و در محیط جنگل، اتفاقات اصلی داستان شروع میشن. اون با یه مرد منزوی که در محیط جنگل زندگی میکنه رو به رو میشه و نحوه ی افزایش درک این دو نسبت به همدیگه، به سبب وضعیت روانی نه چندان جالبشون، تبدیل میشه به گره داستانی.
مشخصا با یه کار روانشناختی طرفید و ایده ی خوبی برای سرگرم شدن و دیدن در جمع نیست. اگر یه طبع منتقد دارید و دوست دارید فیلمای خارج از چهارچوب رو ببینید، خروس میتونه انتخاب خوبی باشه. این فیلم بعد از نمایش در جشنواره ی بین المللی ملبورن، به خاطر داستان شخصیت محور و احساسات عمیقی که به نمایش گذاشت، تونست توجه منتقدا رو به خودش جلب کنه و شانس خوبی برای تحریک ذهن افرادی داره که فیلم رو صرفا نه برای سرگرم شدن بلکه برای فکر و قضاوت کردن می‌بینن.


درواقع این فیلم، از اون مدل کارهایی هست که با ظاهر ساده و روایت کم حادثه، به سراغ بحران های روانی، تنهایی مردانه و موضوع فروپاشی درونی میره.
منتقدهایی مثل David Griffiths این فیلم رو یکی از مهم ترین آثار درباره ی سلامت روان مردها میدونن. رابطه ی بین دن و مرد جنگلی، بیشتر از اینکه دیالوگ محور باشه، برپایه ی سکوت، نگاه و هم زیستی در آسیب شکل میگیره و این خودش نقدی هست بر فرهنگی که مردها رو از بیان احساسات، منع میکنه.

فیلم با استفاده از فضای جنگلی، قاب های ایستا و نور طبیعی، حس انزوا و گمگشتگی رو تقویت میکنه. بعضی از منتقدا هم به این موضوع اشاره کردن که فیلم، گاها بیش از حد در عجیب نمایی غرق میشه و روایتش دچار نوعی لکنت میشه. اما همین لکنت، میتونه بازتابی از ذهن آشفته ی شخصیت ها باشه.
این فیلم، بدون اینکه اشاره ی مستقیمی به کلیسا داشته باشه، منطق نجات از طریق خانواده و پیوندهای سنتی رو به چالش میکشه. در واقع، فیلم نشون میده که وقتی ساختارهای سنتی دیگه توان حمایت ندارن، آدم ها ممکنه به مرز جنون برسن.
خروس در سایت راتن تومیتوز، طیف متنوعی از انتقادات رو دریافت کرده. بعضی ها این کار رو بابت پرداختی که درمورد مسائل روانشناختی داره تحسین کردن اما انتقادات قابل توجهی هم بابت روایت کند و فرم بیش از حد کنترل شده اش دریافت کرده.
چیزی که درمورد این سناریو، بیش از هرچیزی دوست دارم، توجهش به موضوع تنهایی مردانه است. در حالت عادی، اصطلاح تنهایی مردانه، معمولا به وضعیتی اشاره داره که درجریانش مردها، به خاطر موضوعات فرهنگی، روانی و اجتماعی، از بیان احساسات، نیازها یا آسیب هاشون عقب نشینی میکنن و به نوعی سکوت یا انزوا پناه میبرن.
گاهی با کلمه ی غار تنهایی مردها هم به این بحران اشاره میشه. این وضعیت، معمولا تحت تاثیر نقش های جنسیتی سنتی ایجاد میشه که انتظار میره مردها قوی، منطقی و کنترلگر باشن و آسیب پذیری، گریه یا نیاز به کمک، یک صفت مردانه نیست.
مردها اغلب یاد میگیرن که بیان احساسات، مساوی هست با ضعف نشون دادن و خیلی ها از کودکی یاد نمیگیرن که چطور احساساتشون رو نام گذاری کنن یا به زبون بیارن. گاها فرهنگ مردانه، استقلال رو تا مرز انزوا تشویق میکنه.
نتیجه ی این وضعیت، تا حد زیادی به خوبی در فیلم خروس به تصویر کشیده شده. حتی در روابط نزدیک، ممکنه که مرد احساس کنه کسی نمی فهمش و نوعی فروپاشی روانی اتفاق میوفته. چون دردها گفته نمیشن، درون فرد جمع میشن و گاهی به شکل خشم، افسردگی یا اعتیاد، بروز پیدا میکنن.
چون مرد، خودش رو نمیشناسه، نمیتونه بقیه رو درک کنه و نوعی ناتوانی در همدلی متقابل رو میشه شاهد بود.
با این وجود، تنهایی مردانه، ممکنه صرفا از عرف عمومی که مردها رو به سمت سکوت دعوت میکنه نشات نگیره. برداشت من اینه که مردها ادبیاتی برای بیان حالات روانی ای که تجربه میکنن ندارن. اینکه چرا ادبیاتی برای این موضوع طراحی نشده میتونه تاثیر پذیرفته از عرف عمومی باشه.
این موضوع میتونه نشات گرفته از این باشه که زن ها عمدتا فرصت بیشتری برای صحبت و تعامل دارن و درواقع مجبور به استفاده از صحبت کردن برای مدیریت موقعیت هایی هستن که ناخواسته درونش قرار میگیرن. اما جامعه همیشه راهی برای به کار گرفتن مردها داشته و اونها مثل زنها، مجبور نبودن که وقت زیادی رو به صحبت کردن درمورد انتزاعی ترین احساسات درونی خودشون اختصاص بدن.
شاید الان بگید که مردها نویسنده ی خیلی از کتاب های داستانی، علوم انسانی و فلسفه هستن اما صحبت در قالب یک مکالمه ی بسیار بی تکلف درمورد ریزترین احساسات درونی و خواسته های روانی، چیز دیگه ایه.
درواقع، مسئله فقط دعوت به سکوت نیست بلکه نبود زبانی خودمانی، بی واسطه و روزمره برای مردان، در مواجهه با حالات درونیه. این نه یک انفعال ساده بلکه یک نا-امکانی زبانی به حساب میاد.
فلسفه ی مردانه، اغلب دایره وار، انتزاعی و فراساختی هست و حتی در خاطره نویسی، مردها اغلب به روایت موقعیت تکیه میکنن نه نام گذاری زخم.
چیزی که حذف میشه، لحظه ی بی دفاع "من چنین حس کردم" هست. اما زن ها نه از سر انتخاب بلکه از روی اجبار، به خلق زبان برای عاطفه، زخم و وضعیت روانی تن دادن. چون اغلب در حاشیه ی قدرت بودن و زبان رو به ابزار بقا تبدیل کردن. در این وضعیت، توان فیزیکی تحمل، جای خودش رو به توان زبانی مقاومت داد.
تنهایی مردانه، درواقع نوعی شکست واژگانی به حساب میاد و تصویری از نوعی فقدانه. درواقع تنهایی مردانه میتونه به یک بحران ادبی تبدیل بشه که مستقیما از فقدان گفت و گو در دنیای واقعی نشات میگیره.

درمورد اصطلاح فلسفه ی مردانه
در اینجا، فلسفه ی مردانه صرفا فلسفه ای که به دست مردها نوشته شده نیست بلکه سبکی از تفکره که در تاریخ فلسفه غالب بوده و این سبک، معمولا مبتنی بر کنترل، تسلط و نظام مندی هست و سعی داره تا معنا رو تعریف، تثبیت و جهانی کنه.
فلسفه ی مردانه عمدتا تلاش میکنه دنیا رو در یک نظام بسته و خودارجاع توضیح بده. مثلا هگل یا اسپینوزا که سیستم های بزرگ فکری ای ساختن که همه چیز رو درون خودشون ببلعن. در این وضعیت، تجربه ی زیسته جزئی گم میشده چون باید توجیه بشه.
در این نوع فلسفه، اغلب دنبال جواب سوال هایی مثل حقیقت چیست؟ ما انسان ها چرا وجود داریم؟ و نظم کلی جهان چیست؟ میگردیم که ریشه در علاقه به توضیح همه چیز با یک اصل واحد داره اما در این روش، جزئیات انسانی، تفاوت ها یا حتی سکوت ها، زیر چرخ تبیین، له میشن.
در ادامه، زبان و مفاهیم تا حدی از تجربه ی انسانی فاصله میگیرن و دیگه فقط برای افراد همفکر قابل استفاده هستن و کار فکری، از حوزه ی آکادمی، چندان خارج نمیشه. در این حالت، بدن حذف میشه، جنسیت بی اهمیت یا نادیده گرفته میشه و عاطفه، اغلب به عنوان خطا یا مزاحم دیده میشه.
مثل اینه که فلسفه تصمیم میگیره تا فقط برای ذهن خالص بنویسه نه برای آدمی که زخمی، پر از شک و درگیر زیستن روزمره است.

جمع بندی
چیزی که در اینجا میشه به عنوان یه جایگزین پیشنهاد داد، فلسفه ای هست که زبان ساده رو جدی بگیره، از بدن، زخم یا سکوت نترسه و این سوال رو مطرح کنه که اگر نتونم اندوهم رو بگم، به چه دردی میخوره که بتونم درمورد وجود، حرف بزنم؟