درابتدا فکر میکردم که فیلم پلتفرم خیلی ترسناک باشه اما بیشتر یه تجربه ی شگفت انگیز بود. پلتفرم در ظاهر یک فیلم ترسناک یا دلهره آوره اما درواقع بیشتر یک تمثیل اجتماعی درباره ی نابرابری، بقا و اینکه انسان ها در شرایط سخت چطور رفتار میکنن هست.
یک برج با طبقه های زیاد و یک سکوی غذا که پایین میره و یک تصویر ساده داره که کل نظام اجتماعی رو بازتاب میده. طبقات بالا همیشه سیرن و طبقات پایین گرسنه و ناامید. این تضاد نقدی بر جامعه ی طبقاتی و مصرف گرایی هست.
 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

فیلم نشون میده آدم ها در شرایط سخت چطور تغییر میکنن و پایان فیلم، بیشتر از اینکه جواب بده، سوالاتی رو در ذهن بیننده اش ایجاد میکنه.
پایان فیلم، درنظرم نقطه ضعفش هست. شاید در زمان انتشار، یعنی سال 2019، این پایان بندی قانع کننده تر بود اما بعد از کارایی مثل اسکویید گیم، فضای پلتفرم چیزی بیشتر از یک سرگرمی تاریک نیست.
این بازی، مناسب افرادیه که تصمیمات خودخواهانه ی واضح و سنگین میگیرن و روی جامعه، تاثیر منفی قابل توجهی دارن و سود قابل ملاحظه ای هم میبرن. فعالیت ها دقیقا رصد میشد، نگه داشتن ذره ای غذا، سریعا سبب تغییر دما میشد.
میشه تجسم کرد که بازدیدکننده هایی وجود داشتن، افرادی که پول میدادن تا رنج کشیدن بقیه رو ببینن و دلشون راضی بشه که بقیه ی مردم جامعه هم مثل خودشون خودخواه هستن، فقط در حالت عادی، قدرت و فرصت نشون دادنش رو ندارن.
پلتفرم محصول کشور اسپانیاست و عنوان اصلیش El Hoyo به معنی چاله یا گودال هست. این فیلم نمونه ای از موج جدید سینمای اسپانیاست که با استفاده از تمثیل های اجتماعی و فضاسازی مینیمالیستی تونست توجه جهانی رو جلب کنه. برخلاف بسیاری از کارهای ترسناک یا دلهره آور، پلتفرم بیشتر به عنوان یه کار فلسفی و اجتماعی شناخته شده و همین باعث شد در سطح بین المللی مطرح بشه.
بازی پیرمرد واقعا برام خیلی جالب بود و حس میکنم الهام گرفته از پیرمرد شرور هالیوود، آنتونی هاپکینز هست. نسخه ی اسپانیاییش هم بسیار عالی بود.
پیرمرد پلتفرم، تریماگاسی، با بازی زوریون اگیلئور دقیقا جنس بازی آنتونی هاپکینز رو داره؛ آرامش ظاهری، نگاه نافذ، و زیر پوست این آرامش، خشونت و بی رحمی زیادی وجود داره. هر دو شخصیت با کمترین حرکت و کلمات، فضا رو به دست میگیرن.
قانع کننده ترین رفتارها، چیزایی بود که از کاراکتر مادر میشد دید. اون به شخصیت اصلی داستان آسیب نزد و سگ مصاحبه کننده رو درظاهر، بی رحمانه کشت اما انگار هدفش انتقام گرفتن از مصاحبه کننده، بابت بی مسئولیتیش درمقابل ماهیت شرکت و تحمیل رنج به امثال خودش بود.
با فرض اینکه اون دختر بچه واقعا وجود داشت و ساخته ی توهم نبود، سیستمی که درگیرش هستن خیلی شرورانه تر و بی قانون تر از این حرفاست. دختر در پایین ترین طبقه قرار داشت و لباس رسمی اندازه ی خودشو هم داشت. یعنی سیستم به بچه هم رحم نکرده. بچه هم واضحا گرسنه بود.
مادرش سگ رو که عزیزترین دارایی مصاحبه گر بود رو کشت تا شاید رنجی رو بهش تحمیل کنه که خودش کشیده وگرنه میتونست خود مصاحبه گر رو بکشه، نمیتونست؟
مادر چند رفتار جالب دیگه هم داشت. بعد از زدن ضربه ی اول به پیرمرد، کارد رو به مرد داد تا از طرف خودش هم به پیرمردی که شکنجه اش داده ضربه بزنه. اون انگار کاملا میدونست که داره چیکار میکنه و اهمیتی نمیداد که کاراش، چجور قضاوت میشن. کاری که فیلم سعی داره اون رو نوعی عدالت بی رحمانه جلوه بده. عدالتی که چهره اش به مراتب خشونت آمیزتر از رفتارهای از روی ترس و ناامیدی دیگران بود.
کاراکتر ماد در پلفترم یکی از پیچیده ترین شخصیت هاست چون برخلاف بقیه، رفتارش صرفا از ترس یا ناامیدی نمیاد بلکه بیشتر شبیه یک عدالت بی رحمانه است که خودش تعریف کرده. برخلاف خشونت ناشی از ترس یا گرسنگی، خشونت مادر حساب شده و هدفمنده. همین باعث میشه چهره ی عدالتش حتی از رفتارهای ناامیدانه ی دیگران خشن تر به نظر بیاد.

بازخوردهای منفی پلتفرم بیشتر به پایان بندی، خشونت افراطی و روایت گاها بی منطقش مربوط میشه. بسیاری از منتقدها و تماشاگرها گفتن که فیلم ایده ی درخشانی داره اما در اجرا، مخصوصا در پایان، قانع کننده نیست.
خیلی ها عقیده دارن که پایان فیلم به سرعت جمع بندی شد و سوال های زیادی بی جواب موندن. این موضوع باعث شد بعضی از تماشاگرها حس کنن پیام فیلم ناقص یا سطحی شده. فیلم به خاطر نمایش صریح خون، خشونت و رفتارهای بی رحمانه، برای بعضی ها بیش از حد زننده و غیرضروری بود. بعضی از منتقدها گفتن این میزان خشونت باعث میشه پیام اجتماعی فیلم زیر سایه ی شوک تصویری گم بشه.
بعضی از بازخوردها اشاره کردن که فیلم در بخش هایی منطق روایی خودش رو از دست میده و بیشتر به یک استعاره ی خام و مسقیم تبدیل میشه.
بعضی از منتقدها فیلم رو با کارهایی مثل Snowpiercer یا Cube مقایسه کردن و گفتن که پلتفرم دربرابر اونها عمق کمتری داره و بیشتر به یک سرگرمی تاریک شبیهه.
در سایت هایی مثل متاکریتیک، امتیاز کاربرها حدود 6.9 بوده و بخش قابل توجهی از بیننده ها، تجربه ی فیلم رو متوسط یا ناامید کننده ارزیابی کردن.
فیلم پلتفرم در سایت IMDb امتیاز 7.0 از 10 گرفته و بیش از 317هزارنفر در امتیازدهی مشارکت داشتن. این امتیاز تصویری از استقبال خوب مخاطبا هست ولی بعضی از نقدها به پایان بندی و خشونت افراطی اشاره کردن.
به شخصه موافق هستن که پایان بندی میتونه توی ذوق بزنه. نحوه ی تاثیرپذیری مرد سیاه پوست از سیاهپوست ویلچرنشین و خردمند، بیشتر حالت فرقه ای و عرفانی داشت. مرد سیاه پوست رویه ی عجیبی داره و اصرار میکنه از طبقه ی 6 هم عبور کنه و توی مسیر رفتنش به پایین هم میشه دید که خیلیا رو میکشه. این کارا رو در حالی انجام میده که امید داره افراد طبقه ی صفر، شفقت به خرج بدن. آیا انتظار شفقت در همچین موقعیتی منطقیه؟
اون برای رسیدن به هدف، دست به کشتار میزنه. این یعنی عدالتش آلوده به همون بی رحمی ای میشه که میخواست علیهش بایسته. اون امید داشت افرادی که در بالاترین سطح قدرت و رفاع هستن، برخلاف بقیه، دست به همدلی بزنن. این امید بیشتر شبیه به ایمان یا باور عرفانی هست تا اینکه نتیجه ی یک تحلیل منطقی باشه.
در شرایطی که کل سیستم برپایه ی بی رحمی و خودخواهی بنا شده، انتظار شفقت از طبقه ی صفر عملا غیرمنطقی به نظر میرسه.
توی این بازی، حفظ کردن یک هم اتاقی خوب، میتونست شانس بقا رو افزایش بده. مثلا اگر زن مصاحبه گر زنده میموند، عملا هردو میتونستن تا مدت ها یک هم اتاقی امن تر داشته باشن. هر مرحله، یک ماه بود و شانسشو داشتن که بعد از یک ماه، توی طبقه ای باشن که بهشون غذا برسه.
بدن انسان میتونه مدت نسبتا طولانی بدون غذا زنده بمونه اما شرایطش خیلی سخت و آسیب زا هست. بدن اول از گلیکوژن یعنی ذخیره ی قند در کبد و عضلات استفاده میکنه و بعد سراغ چربی ها میره و درنهایت پروتئین های عضلات رو تجزیه میکنه. در شرایط بدون تحرک و با دسترسی به آب، بعضی افراد میتونن تا حدود 30 تا 40 روز زنده بمونن اما این مدت به وضعیت سلامت اولیه، وزن و شرایط محیطی بستگی داره.
یک ماه بدون غذا و فقط با آب، ممکن هست و این بازه دقیقا مرز بین امکان بقا و فروپاشیه که فیلم با انتخاب این مدت، شرایط رو به شکلی طراحی کرده که زندانی ها همیشه در وضعیت شکننده باشن.
چون هر ماه جای طبقه تغییر میکنه، زندانی ها همیشه امید دارن که ماه بعد در موقعیت بهتری باشن. این امید نوعی کنترل روانی ایجاد میکنه. یک ماه زمانی هست که هم برای فرسایش جسمی کافی باشه و هم باعث ایجاد بحران روانی بشه. بعد از هر ماه، زندانی ها ضعیف تر و ناامیدتر میشن ولی هنوز به چرخه ی بعدی پرتاب میشن.
نکته ی جالب دیگه ی بازی، وجود غذا به اندازه ی تمام افراده. درابتدا ازشون درمورد غذای مورد علاقه شون پرسیده میشه. طعنه ی جالبی از طرف سازنده هاست که میگه غذای مورد علاقه ی همه تون روی سفره هست ولی شما آدما، مثل ما افراد ثروتمند هستید. شما هم مثل ما حریص و بی رحمید، صرفا کافیه موقعیتش پیش بیاد.
این فیلم رو در روزهایی دیدم که بهش نیاز داشتم. ناخواسته خیلی به میزان درآمدم فکر میکنم. نه بابت اینکه درآمدم کفاف زندگیمو نمیده بلکه بابت عرف جامعه و توصیفی که از درآمد ایده آل وجود داره. این وضعیت به طور مستقیم و غیر مستقیم، ترغیبم میکنه که برای پول بیشتری تلاش کنم که بهش نیازی ندارم. درحالیکه وقتی از این فکرها رها میشم، میبینم که برنامه ی روشنی برای نحوه ی استفاده از انرژی و وقتم دارم و واقعا این فکر به سراغم میاد که چرا باید برای تصاحب چیزی تلاش کنم که میتونه در شرایط فعلی، به رفع کمبود دیگران کمک کنه؟ مگه وضعیت، برای خیلیا سخت نیست؟
من از چیزی که به دست میارم راضی هستم و مشکلات اجتماعی رو، مشکلات شخصی خودم نمی دونم اما چیزی که گاها باعث میشه این واقعیت رو نادیده بگیرم، قرار گرفتن در معرض عرف جامعه است.
درست مثل طبقات بالای پلتفرم، جامعه معیارهایی برای درآمد ایده آل میسازه که الزاما با نیاز واقعی افراد همخوانی نداره. این عرف، فشار روانی ایجاد میکنه حتی برای افرادی که از وضعیت فعلی خودشون راضی هستن.
فیلم یادآوری میکنه که مشکل اصلی کمبود نیست بلکه توزیع نابرابر و رفتار انسان هاست. این فیلم طعنه ی جالبی به افرادی داره که مهارت های بقا رو در واکنش های بسیار بدوی جست و جو و محدود میکنن. شکار و شکارچی، چیزی نیست که در این بازی، شانس بقا رو تعریف کنه و همدلی، مورد تمجید قرار میگیره.
میشه حدس زد که بسیاری از شخصیت های بازی، از بین افراد نابهنجار جامعه انتخاب شدن. مثلا شخصیت پیرمرد، فردی بود که نمی خواست دربرابر آسیبی که به دیگری زده، مسئولیت پذیر باشه و به امید کسب تجربه ی بهتر، ورود به بازی رو پذیرفته.
درمورد شخصیت مصاحبه گر، اون مدت طولانی، برای شرکتی کار کرده که ماهیت مجهولی داشته و زمانی وارد بازی شده که از زندگی خودش ناامید شده، وگرنه رفتارش، تصویری از مسئولیت پذیری نیست.
تلاشش برای دعوت طبقه ی پایین به رعایت عدالت، تلاش رقت انگیزی بود چون در سیستمی که اساسا بر حرص و بی رحمی بنا شده، چنین دعوتی بیشتر شبیه یک شعار بی اثر هست و یک کنش واقعی به حساب نمیاد.
فیلم نشون میده که منطق بدوی شکار و شکارچی در سیستم بسته ی پلتفرم کارایی نداره. کسی که فقط به خشونت و غریزه تکیه کنه، دیر یا زود قربانی میشه. خیلی از شخصیت ها عمدا از بین افرادی انتخاب شدن که در جامعه ی بیرون هم مشکل دار بودن؛ این انتخاب خودش نقدی هست بر اینکه سیستم، افراد آسیب پذیر یا نابهنجار رو به بازی میکشه تا چرخه ی خشونت رو بازتولید کنه.
پیرمرد نماد کسی هست که مسئولیت پذیر نیست و به امید تجربه ی بهتر وارد بازی شده. اون نماینده ی افرادی هست که آسیب میزنن اما هیچوقت مسئولیت قبول نمیکنن.
از اونجایی که بیشتر افراد انتخاب شده، نابهنجار و بی مسئولیت هستن، تلاش برای عدالت، درعمل شکست میخوره و به یک نمایش رقت انگیز تبدیل میشه. نکته ی جالب دیگه، امکان حرکت بین طبقانه. سیستم، قانون روشنی در این مورد نداره و شخصیت مادر، در طبقات مختلف میگشت و حتی بیشتر از یکروز در یک طبقه میموند. رفتن به طبقات پایین میتونست راحتتر باشه اما در عین حال، به معنی رو به رو شدن با غذای کمتره اما اگر طبقات بالاتر، برای کشوندن دیگران به بالا تلاش میکردن، میتونستن به طور همزمان، دور سفره ای بشینن که برای همه غذا داشت. ولی به دلایلی که در جریان فیلم آشکار شد، این کار رو نمیکردن.
اما بریم سراغ نقد منفی، و لازمه بگم که این نقدهای منفی، به معنی پس زدن فیلم نیست. همونطور که گفتم، فیلم جالبی بود و از دیدنش لذت بردم اما نقد منفی یک محتوا، بیشتر نوعی سپر دفاعی درمقابل تاثیرات نابهنجار محتواست. حتی بهترین محتوا هم ممکنه الگوهای نابهنجاری داشته باشه، بخصوص وقتی صحبت از یک داستان کامل و یک فیلمه.
این فیلم، پتانسیل خوبی برای ایجاد انگیزه، جهت قضاوت جامعه و رفتار انسان ها و اخلاقیاتی داره که انتخاب میکنیم. داستانی که پتانسیل به جریان انداختن افکار و کشف چرخه های علت و معلولی رو داره.
ارتباطی که بین شخصیت های شکل میگیره، هرچند جالب توجه اما نسبت به جامعه ی درگیر ماجرا، تاحدی محدوده. این ناقص بودن ارتباط ها، بخصوص در بخش پایانی فیلم، بیشتر حس میشه. دیالوگ ها جالب هستن اما کیفیت ارتباط ها، کمی پایینه.
هر محتوا، به شکل خاص خودش، میتونه یک اثر تعلیمی باشه. نحوه ی تعلیم این فیلم، همونطور که دیگران هم اشاره کردن، گاها زیادی نمادین میشه. "ببینم تو کمونیستی؟" همین واکنش در بخش های ابتدایی، فورا یادآور میشه که احتمالا با یه محتوای نمادین از ایدئولوژی های غالب بر جامعه رو به رو هستید که قراره تراژدی های تاریخی متعدد رو یادآور بشه.
بی طرفی، یک مزیته ولی این فیلم هم تا حد زیادی، نمی تونه ادعای بی طرفی کنه، هرچند که درنهایت، شانس تحریک مخاطب به قضاوت و تامل رو داره.

جمع بندی
هر محتوا، پتانسیل اینو داره که شهود مخاطبش رو به چالش بکشه. منظورم از شهود، نوعی قدرت متافیزیکی نیست بلکه بینشی هست که نوع عاقبت اندیشی رو تعیین میکنه. مثلا شخصیت اصلی این داستان، مردی هست که اخلاقیات متعددی رو اجرا کرده ولی در جریان بازی، تازه به این پی میبره که رفتاراش واقعا چقدر درست و کارآمد بودن. برخی چقدر بهتر از چیزی بودن که فکر میکرده و برخی نیاز به اصلاح داشتن.
شخصیت اصلی فیلم نوعی قهرمان هست که به لحاظ مهارت های روانی، دست برتری نسبت به بسیاری از بازیکن ها داشت.
اما پیام شهودی فیلم رو میشه زیر سوال برد. آیا رفتارهایی که در این فیلم تحسین یا تقبیح میشه، واقعا همین اندازه قابل تحسین یا غیر اخلاقی هستن؟ آیا ایده های اخلاقی ای که برای حفظ بقا ارائه و تایید میشه، واقعا کاربردی هستن؟
این فیلم شخصیت مادر رو بیش از حد تطهیر میکنه. مادر یک قاتله و احتمالا برای تامین غذای بچه اش، تمام طبقات رو طی میکنه و هر کسی که مانعش بشه رو میکشه. اون عدالت رو به سبک خودش اجرا میکنه و ما نمیدونیم اصول اخلاقیش چجور طراحی شده و چرا و چطور، خودش و یک بچه رو وارد همچین بازی وحشتناکی کرده. در این لایه از داستان، نوعی الگوی نابهنجار، ممکنه که وجود داشته باشه.