فیلم پلتفرم 2 تجربه ی خاصی بود که بعد از دیدنش هم خیلی به وجدم آورد و هم نقدهای منفی زیادی به ذهنم رسید ولی وقتی به سراغ بررسی بازخورد دیگران رفتم، متوجه شدم اونقدرا هم بقیه رو تحت تاثیر قرار نداده.
 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

بازخوردها درباره ی فیلم پلتفرم 2 2024 عمدتا منفی بوده و بسیاری از منتقدها و مخاطبا اون رو تکراری، گیج کننده و فاقد عمق در مقایسه با قسمت اول دونستن، هرچند بعضی صحنه ها و ایده های تازه در ابتدای فیلم، توجه ها رو جلب کرد.
منتقدها عقیده دارن بازگشت به این ایده اشتباه بوده و فیلم در نیم ساعت اول، جذابیت داره اما خیلی زود به تکرار و سردرگمی می افته. نمادهای مذهبی و سیاسی به جای عمق، بیشتر سطحی و مبهم هستن. در راتن تومیتوز، امتیازها پایینه و منتقدها میگن فیلم شروع خوبی داره اما بعد از 20 تا 30 دقیقه، از ایده ها خالی میشه و به نسخه ای شلوغ تر و بی هدف از قسمت اول تبدیل میشه.
در سال IMDb خیلی ها میگن نیمه ی اول فیلم جذاب و پرکشش هست اما نیمه ی دوم به آشفتگی بی معنا تبدیل میشه. پایان فیلم به شدت مورد انتقاد قرار گرفته و خیلی ها اون رو بی معنی و هدر دادن زمان توصیف کردن. بعضی کاربرها حس کردن کارگردان بیش از حد تلاش کرده فیلم رو فلسفی و هنری جلوه بده اما داستان، انسجام لازم رو نداره.
شروع فیلم با معرفی شخصیت های جدید و قوانین تازه، توجه مخاطب رو جلب میکنه. بعضی از کاربرها از بازگشت شخصیت های قسمت اول و ارتباط داستانی بین دو فیلم لذت بردن. صحنه های اکشن و خشونت تصویری همچنان تاثیرگذاره و برای بعضی ها جذاب بوده.
به شخصه خیلی از دیدن قسمت دوم لذت بردم. فیلمبرداری این قسمت رو خیلی دوست دارم و زوایای جالبی رو نشون میده. بازی پیرمرد و مرد چاق خیلی جالبه و خوشحال شدم که کاراکتر پیرمرد شرور، در قسمت دوم هم حضور داشت. بازیش همون شرارت آنتونی هاپکینز رو داره.
قسمت دوم، بیش از پیش به سنت های مسیحی انتقاد کرده و آلترناتیو خودشو هم ارائه داده که البته این دقیقا چیزی نیست که نسبت بهش نقد منفی دارن. جهانسازی این داستان، به نظر میرسه یک الگوبرداری از سنت های گنوسی هست. تجسم زندگی به عنوان چرخه ای که ظاهرا با میل و اراده ی خودمون اما درواقع با تعدادی فریب و دروغ به درونش کشیده شدیم و راه فراری هم ازش نیست.
شخصیت های اصلی در قسمت اول و دوم، صرفا کیفیت مرگ خودشون رو تغییر میدن و با نوع مرگ، رستگاری رو تضمین میکنن. این موضوع رو عینا در سنت های گنوسی میشه دید؛ جایی که بعضا مرگ خودخواسته در زمان ظاهرا مناسب، میتونه فرد رو از چرخه نجات بده و به سمت رستگاری ببره.
این آموزه ها، صریحا سادومازوخیستی و البته نابهنجار هستن و ردپاش رو عمدتا میشه در سنت های شرقی دید.
استدلال اینه که زندگی، تجربه ی رنجه و تعداد خیلی کمی از افراد میتونن حاشیه ی امن خودشون رو داشته باشن که باز هم تضمینی بر دائمی بودن این حاشیه ی امن نیست. بودن در طبقات بالای برج، به صورت موقت و اتفاقی تصویر میشه، چیزی که باورمندان به تناسخ و گنوسیسم بهش باور دارن؛ اینکه زندگی به صورت کلی، یک تجربه ی عذاب آور و ناعادلانه است و ما محکوم به رنج کشیدن هستیم چون کلیت این چرخه، به دست یک ذهن شرور و حیله گر و قدرتمند، در حال کنترل شدنه.
درنهایت چی باعث تسلی خاطر نقش اصلی میشه؟ ما در پایان قسمت دوم میفهمیم که مرد شخصیت اصلی در قسمت اول، پدر بچه ای هست که توی نمایشگاه زن شخصیت اصلی در قسمت دوم مرده. هر دو مشخصا بابت از دست رفتن بچه ناراحتن و رو به تنبیه کردن خودشون آوردن. اونها لزوما مثل خیلی از افراد درون برج، مرتکب جرم مهرزی نشدن. سیستم فکری حاکم بر سناریو، به این نتیجه رسیده که این دو نفر، افراد بی گناهی هستن و لیاقت اینو دارن که به رستگاری برسن.
اما به این موضوع هم اشاره میشه که بچه ها همون افرادی هستن که بعد از بزرگ شدن، قراره در جامعه زجر بکشن پس دلیلی نداره که بابت نبودشون حسرت و افسوس خورد، حتی اگر مرگشون نتیجه ی سهل انگاری والدین باشه.
در پایان قسمت دوم، چیزی که باعث تسلی خاطر شخصیت های اصلی میشه نه بازگشت بچه و نه جبران گذشته، بلکه اعتراف سیستم به بی گناهی و شایستگی شون برای رستگاریه.
برج و نظام فکری حاکم، این دو نفر رو از مجرم های واقعی جدا میکنه و بهشون جایگاهی متفاوت میده. همین حس دیده شدن و پذیرفته شدن، نوعی آرامش ایجاد میکنه.
در جهان فیلم، مرگ نه پایان، بلکه راهی برای خروج از چرخه ی رنج و رسیدن به رستگاریه. شخصیت ها وقتی میفهمن مرگشون معنا داره، تسلی پیدا میکنن.
فیلم به طور تلخ میگه بچه ها هم محکوم به رنج آینده هستن، پس نبودشون از دید جهان بینی گنوسی، نوعی رهایی محسوب میشه. این نگاه، هرچند بی رحمانه، ولی برای شخصیت ها به معنی پایان حسرته.
تسلی خاطر از اینجا میاد که شخصیت ها میپذیرن رنجشون بخشی از چرخه ی کنترل شده است اما مرگشون معنای رستگاری داره. درواقع، آرامش نه از زندگی، بلکه از پایان دادن به چرخه ی رنج حاصل میشه.
چیزی که این سناریو سعی داره توجیه کنه، نکبت بار بودن زندگی در شکل فعلیش و بی ثمر بودن تلاش برای تعادل بخشیدن بهش هست.
توجیه نهاییش هم اینه که شما نمی تونید زیر سایه ی زندگی ای که بازیچه ی دست یک ذهن شرور و سادیست هست، جامعه ی سالمی رو تشکیل بدید چون بالاخره یک عده هستن که تعادل این جامعه رو خراب کنن و زور بقیه هم بهشون نمیچربه.
گویا صاحب سیستم، عمدا این افراد شرور رو به سیستم اضافه میکنه تا نظم رو به هم بزنه. این الگو رو به راحتی میشه در آیین های گنوسی و اندیشه های مشابه پیدا کرد.
مثل تئوری رپتایل ها و موجوداتی که ذاتا برای شرارت خلق شدن و درکی از مفاهیمی مثل عشق و همدلی ندارن و اونها رو عامل شرارت در دنیا میدونن. ته این حرفا مدام به این نقطه میرسه که کنترل دنیا به دست یک موجود نابهنجاره و مبارزه ی باهاش میتونه به هیچ نتیجه ای نرسه.
درواقع فیلم با تاکید بر نکبت بار بودن زندگی و بی ثمر بودن تلاش برای تعادل، یک جهان بینی گنوسی رو بازسازی میکنه. در این نگاه، زندگی به عنوان دام دیده میشه. چرخه ای که ظاهرا با اراده ی ما پیش میره اما در اصل تحت کنترل یک ذهن شرور و سادیستیکه. هر تلاشی برای ساختن جامعه ی سالم شکست میخوره چون سیستم عمدا افراد شرور رو وارد چرخه میکنه تا تعادل رو به هم بزنه. این ایده شبیه به تئوری گنوسی و حتی روایت های مدرن مثل ماتریکس هست و در جریانشون ما شاهد موجوداتی هستیم که ذاتا برای شرارت خلق شدن و هیچ درکی از عشق ندارن.
در نهایت، مبارزه با این ذهن شرور به هیچ نتیجه ای نمیرسه چون کل ساختار جهان بر پایه ی فریب و رنج بنا شده.
فیلم با این ساختار، به نوعی میگه: رنج ذات زندگیه، عدالت و تعادل فقط توهمی موقتی هستن و رستگاری نه در اصلاح سیستم بلکه در خروج از چرخه، در قالب مرگ یا رهایی معنوی، معنا پیدا میکنه.
شاید بگید که خب این جهانبینی، اونقدرا هم بی معنی نیست. جوابم اینه که سوالی مثل اینکه چه ذهنیتی در دنیا قدرت بیشتری داره، سوال ساده ای نیست که بخواد جواب ساده ای داشته باشه. جواب هایی مثل اونچه که مکتب گنوسی ارائه میده، شاید درظاهر بسیار باستانی و اسرارآمیز به نظر برسن اما در جواب چنین سوالی، بیش از حد ساده هستن.

جمع بندی
پرسش از اینکه چه ذهنیتی یا چه نیرویی در دنیا قدرت بیشتری داره، ذاتا پرسشی پیچیده و چندلایه است. هیچ پاسخ ساده ای نمیونه همه ی ابعادش رو پوشش بده. این جواب، تقلیل گرایانه است و جهان رو به یک ذهن شرور یا موجود نابهنجار تقلیل میده درحالیکه واقعیت اجتماعی و روانی، بسیار متکثره. باستانی و اسرارآمیز بودن روایت، جذابیت نمادین داره اما عمق تحلیلی رو کم میکنه.
با وجود ساده انگاری، جهان بینی گنوسی یا مشابهش یک کارکرد دارن و اونم اینه که به آدم ها تصویر نمادین میدن تا رنج و بی عدالتی رو معنا کنن. به عنوان استعاره، میتونن الهام بخش نقد اجتماعی یا فلسفی باشن ولی وقتی به عنوان توضیح نهایی پذیرفته بشن، خطر ساده سازی بیش از حد رو دارن.