قسمت ۶، یه ریتم تند و فضای نیمه تاریک داره و تضادهای مهمی که به سناریوی این انیمه شکل دادن رو روایت میکنه.
توی این قسمت، سعی شد تا زندگی خرگوش شیطانی و دلیل تبدیل شدنش به موجودی که امروز هست رو توضیح بده و دوباره شاهد یه داستان جالب هستیم که دلایل خودشو به یک الگوی خیلی تکراری و ناشیانه گره زده.

خرگوش یه آدم بوده و با یک نژاد دیگه، ارتباط قلبی گرفته اما نتونسته اونا رو به شکل سالمی با جامعه‌ی انسان ها مرتبط کنه بلکه عادتشون داده به یه زندگی انگلی. در حالیکه میتونست رفته رفته حرف بزنه و ارتباط سالمی بگیره و از مردم خودش مراقبت کنه و آخرسر هم به خاطر از بین رفتن مهاجرا، عقده ای شده و تصمیم گرفته برعلیه همه بجنگه. آخه اینم شد دلیل؟
داستان با یه پتانسیل قوی شروع میشه ولی به جای اهمیت دادن به پیچیدگی‌های این ارتباط، میره سراغ یه مسیر ساده سازی شده.

جمع‌بندی
این الگو، علاوه بر تکراری بودن، درد خرگوش رو کم اعتبار میکنه و مثل یه مسیر میانبر برای درست کردن انگیزه ی مهم ترین شخصیت داستانه.
به شخصه خیلی با دیدن همچین داستان هایی حرص میخورم چون یادآور میشه که چقدر بعضیا ممکنه در زمینه ی حرف زدن و حل کردن مشکلات از راه مسالمت آمیز، تنبل باشن. گاهی آدما به جای حرف زدن، ترجیح میدن قهر کنن، بجنگن یا سکوت کنن و نتیجه اش میشه یه دنیای پر از سوءتفاهم و خشونت.