سناریوی مورد تایید هالیوود و قتل شارون تیت| بخش اول
28 فروردین · · خواندن 6 دقیقه
فیلم Once open the time in Hollywood ساخته ی کوئین تارانتینو، نوعی ادای احترام به دوره ی طلایی هالیوود به حساب میاد یا حداقل به این اسم شناخته شده. اتفاقات این فیلم در لس آنجلس سال 1969 اتفاق میوفته و سه شخصیت اصلی داره.

ریک دالتون با بازی لئوناردو دی کاپریو که بازیگر تلویزیون بود و در جریان این فیلم، دوره ی شهرتش داره رو به افول میره.
کلیف بوث با بازی برد بیت که بدلکار و دوست صمیمی ریک به حساب میومد و همچنین شارون تیت با بازی مارگو رابی که بازیگر جوون و همسایه ی ریک بود و سرنوشت واقعیش در تاریخ، نقش مهمی در این فیلم داره.
فیلم ترکیبی از شخصیت های خیالی و اتفاقات واقعی هست و ماجرای قتل خانواده ی منسون رو میشه در واقعیت هم مورد مطالعه قرار داد. تارانتینو با یه پیچ داستانی، تاریخ واقعی رو بازنویسی کرده و پایان متفاوتی ارائه میده که به عنوان نوعی انتقام سینمایی از خشونت واقعی، شناخته شده.
یکی از صحنه های جالب این فیلم، پای برهنه و کثیف مارگو رابی هست و قضیه اش اینه که شارون تیت واقعا زیاد پابرهنه بیرون میرفت. تارانتینو هم معروفه به اینکه علاقه ی زیادی به نمایش دادن پا داره و توی این فیلم هم پاهای مارگو رابی، واقعا در حالی نشون داده میشه که بابت راه رفتن در محیط فیلم برداری، کثیف شده.
کوئین تارانتینو یکی از تاثیرگذارترین و خاص ترین کارگردان های تاریخ سینماست و سبک منحصر به فرد خودش رو داره.

معمولا فیلم هاش به خاطر دیالوگ های طولانی شناخته شدن و بعضا تند و تیز و ترکیب شده با طنز سیاه یا مسائل فلسفی هستن.
میشه خشونت اغراق شده رو توی بعضی از آثارش دید که با نوعی زیبایی شناسی خون آلود، عملا تبدیل به امضای این هنرمند شدن.
روایت های غیرخطی، بخشی از سبک کاری تارانتینو به حساب میان و شاید در Pulp Fiction بشه بیشتر از هر جایی، روایت های غیر خطی پیچیده و بازی زمان رو دید.
معمولا کارای این کارگردان، نوعی یادآوری آمیخته به احترام به عناصر سینمایی هستن و عمدتا به ژانرهای قدیمی مثل وسترن، فیلم های سامورایی و نوآر رو میشه در رزومه اش دید.

هرچند که دیالوگ های این کارگردان و نویسنده، پیچیده و طولانی هستن اما در عین حال، محبوبیت خاصی پیدا کردن و خیلیا سراغ حفظ کردن و اجراشون میرن. شخصیت هایی که بهشون میپردازه هم شانس ارتباط گرفتن زیادی با مخاطب دارن چون عموما سراغ شخصیت های خاکستری میره و از فیلمنامه استفاده میکنه تا شخصیتشون رو بشکافه و انتزاعی ترین حالات درونی رو تبدیل به کلمات قابل بیان کنه.
تارانتینو تا امروز تونسته چندین جایزه ی اسکار، گلدن گلوب و نخل طلای کن رو به دست بیاره و فیلم هاش بیش از 1.9 میلیارد دلار فروش جهانی داشتن.
این کارگردان، تقریبا همه ی فیلمنامه هاش رو خودش نوشته و این یکی از دلایل اصلی خاص بودنش هست و بابت این موضوع، دوبار جایزه ی اسکار بهترین فیلمنامه رو به دست آورده. در مصاحبه هاش هم گفته که فیلمنامه هاشو با دست مینویسه و از کیبورد استفاده نمیکنه و معمولا هیچ طرح کلی ای نداره بلکه شخصیت ها خودشون مسیر داستان رو تعیین میکنن و دیالوگ هاش، مثل یه رمان نوشته میشن و پر از جزئیات، ریتم و شخصیت پردازی عمیق هستن.
با دست نوشتن یا تایپ کردن، درنظرم معنای متفاوتی نداره و بعضا تایپ کردن رو خیلی بهینه تر میدونم اما اعتمادی که یک نویسنده به خلاقیت ذهنی خودش داره و لذتی که از در لحظه نوشتن میبره، همواره قابل تحسینه.
تارانتینو خودش گفته که نوشتن با دست، براش یه جور رابطه ی زنده با داستان ایجاد میکنه و مثل اینه که داره با شخصیت هاش حرف میزنه و جمله ی معروفی داره که میگه: نمیتونم شعر رو با کامپیوتر بنویسم.

نویسنده ی محبوب و منبع الهام تارانتینو، نویسنده ای به اسم والتر هیل هست و این کارگردان، به خودش بابت اینکه فیلمنامه های بزرگ، اپرایی و پر از جزئیات مینویسه، مشخصا افتخار میکنه و اینو تبدیل به بخشی از وجهه و امضای خودش کرده.
اما برگردیم به فیلمی که موضوع این مقاله است.
شارون تیت یه بازیگر آمریکایی بود که در سال 1969 به دست اعضای فرقه ی منسون به طرز فجیعی کشته شد و این درحالی بود که داشت ماه آخر بارداری خودش رو طی میکرد.
هرچند که پابرهنه بیرون رفتنش هم به نوعی شبیه بعضی رفتارهای فرقه ای هست اما هیچ مدرکی وجود نداره که نشون بده این بازیگر، به فرقه ی خاصی وابستگی داشته. صرفا اینطور گفته میشه که شارون تیت از کفش پوشیدن متنفر بود و حتی یه روش خلاقانه برای دور زدن قانون کفش الزامی در رستوران ها داشت و میومد با استفاده از کش های تزئینی و مهره دار، دور مچ پاهاش رو میبست تا شبیه صندل بشه ولی درواقع پا برهنه بود.
این رفتارش نه فرقه ای و نه نمایشی شناخته شده بلکه بخشی از سبک زندگی آزادش میدونن که در دهه ی 60، محبوبیت داشت. شارون تیت صرفا به عنوان قربانی فرقه ی منسون شناخته شده. در شب 8 اوت، اعضای فرقه ی منسون به خانه ی شارون حمله میکنن و اون و 4نفر دیگه رو به طرز فجیعی میکشن.
جالبه که بدونید شارون همسر رومن پولانسکی معروف و پرحاشیه است و شوهرش در اون زمان، به اروپا رفته بود و داشت فیلم جدیدی میساخت که این هم تراژدی این قتل رو پررنگ تر میکنه.
فرقه ی منسون به رهبری چارلز منسون، این قتل ها رو به دلایل پیچیده ای انجام داد و اونچه که درموردشون گفته میشه برمیگرده به میل به انتقام جویی از صنعت موسیقی، درست کردن ترس و تلاش برای شروع یک جنگ نژادی که خودش اسمش رو گذاشته بود Helter Skelter.

این قتل در سال 1969 افتاد و کمتر از یک دهه بعد، یعنی در سال 1977، رومن پولانسکی به جرم رابطه ی جنسی غیر قانونی با یک دختر 12 ساله به اسم سامانتا گایمر در لس آنجلس اعتراف کرد و بعد از آمریکا فرار کرد و تا امروز به اونجا برنگشته.
اتهامات اولیه شامل موارد سنگینی بودن منجمله تجاوز با استفاده از مواد مخدر، اعمال جنسی انحرافی، رابطه ی جنسی با فرد زیر 14 سال و دادن مواد مخدر به کودک که البته با توافق فضایی، صرفا اتهام رابطه ی جنسی غیر قانونی با فرد زیر سن قانونی اثبات شد و رومن پولانسکی به این موضوع اعتراف کرد و بقیه ی اتهامات هم حذف شدن.
هیچ مدرک یا اتهام رسمی ای وجود نداره که شارون تیت خودش قربانی تجاوز یا آزار جنسی از طرف پولانسکی بوده باشه اما گزارش هایی از دوستانش هست که نشون میده رابطه شون پیچیده و کنترل گرانه بوده. مثلا پولانسکی به شارون میگفته چطور لباس بپوشه و چه آرایشی انجام بده و گفته شده که شارون رو مجبور به رابطه ی جنسی سه نفره کرده و نفر سوم رابطه هم زن هایی بودن که خوده رومن انتخاب میکرده.
جمع بندی بخش اول
بعد از باردار شدن شارون، پولانسکی از خوابیدن باهاش خودداری کرده و ازش خواسته که سقط جنین کنه. با این وجود، خود شارون هیچ وقت به طور عمومی یا قانونی، پولانسکی رو متهم نکرده و در زمان قتل، به عنوان فردی شناخته شده که عمیقا عاشق بوده و منتظر تولد بچه شون.
ولی بعد از قتل شارون، بعضی رسانه ها به خاطر فیلم Rosemary's Baby که درباره ی شیطان پرستی بود، شروع کردن به شایعه سازی که پولانسکی ممکنه در قتل نقش داشته باشه یا با فرقه های شیطانی در ارتباط باشه. این شایعات بعدها کاملا رد شد و قاتل های واقعی، یعنی فرقه ی منسون، دستگیر و محکوم شدن.