یه استاد داشتیم که خیلی دغدغه‌ی نقشه کشیدن داشت و مثلا برای تکلیف کلاسی هم میگفت نقشه بکشید. موقع تدریس هم میگفت بیاید یه نقشه‌ی بزرگ روی تخته بکشید. ازم راضی بود چون میدید نه تنها نقشه بلکه هر شر و وری که توی کتاب بود رو نقاشی میکردم. 
اصلا به درساش علاقه نداشتم و صرفا یه وسواسی روی نقشه کشیدن داشتم که الانم دوباره به ذهنم رسیده.

نقشه‌ها درظاهر شاید تصاویر رندومی باشن اما وقتی بری تو کارشون میشه دید که چقدر متنوع و جالبن. من نقشه‌هایی رو دوست دارم که تا جای ممکن، جغرافیای طبیعی رو با خطوط یا مرزهای سیاسی ترکیب کنن و تراکم کوه ها یا جاهای سبز و بیابانی مشخص باشه. نقشه‌هایی که تغییرات مرزهای سیاسی در طول تاریخ رو نشون میدن هم جالبه.

فعلا توی وبلاگم یه نقشه از محوطه‌ی تاریخی بیشاپور هست. از بین شخصیت‌های مرتبط با بیشاپور، برده‌هایی که این شهر رو ساختن درنظرم داستان جالب تری دارن. اونها عمدتا از انطاکیه به این شهر کشیده شدن و وادار شدن تا هنر و مهارتشون رو برای ساخت شهری مجلل‌تر از اونچه در گذشته توسط رومی‌ها ساخته شد به کار بگیرن.

ظاهرا بخش زیادی از این برده‌ها، مسیحی‌هایی بودن که سابق بر این، خیر زیادی از رومی ها ندیدن و خود والرین که توسط شاپور تحقیر شد هم حسابی آزارشون داده.

گزارش خاص چندانی درمورد اینکه چی به این برده‌ها گذشته وجود نداره و صرفا حین نقاشی و مرور اونچه که باقی مونده، برای خودم خیالپردازی‌هایی دارم. تا قبل از این بیشتر درمورد بیشاپور نقاشی کشیدم اما دوست دارم کم کم برم سراغ آثار و تاریخ شهرهایی که این برده‌ها بهشون تعلق داشتن.

استادای منم فکر میکردن جوان خوش آتیه‌ای هستم و قراره برای درساشون مایه بذارم ولی من صرفا نقاشی و خیالپردازی‌های خودمو دوست دارم و پادشاها و نقشه‌هایی که برای همدیگه میکشیدن به خودی خود برام اهمیتی نداره. دوست دارم بدونم این برده‌ها واقعا چه احساسات و آرزوهایی داشتن و دلشون برای چی تنگ میشد. در نهایت حتی یک ترمو هم تموم نکردم و استادای نه چندان دوست داشتنی و نه چندان محترم خودمو تنها گذاشتم.