اتمسفر هالیوود در دههی 30
8 اردیبهشت · · خواندن 14 دقیقه
از سال 1934 به بعد، سانسور رسمی وارد سینما شد. در این دوره، یه اصطلاحی داریم به اسم کد هیز و سینما مجبور به نوعی پالایش اجباری شد که محتوای فیلم ها رو به شکل محسوسی تحت تاثیر قرار داد.

در دل رکود بزرگ، مردم سعی داشتن از وضعیت بد جامعه فرار کنن و فیلم های خاصی در این دوره منتشر شد که علاوه بر سرگرم کننده بودن، مثل خواب های جمعی عمل میکردن که شاید شناخته شده ترینشون که هنوز هم اقتباس های مختلفی ازش دیده میشه، The Wizard of Oz هست. دیدن همچین فیلمهایی به آدما کمک میکرد که از فقر، ترس و بی ثباتی فرار کنن.
دهه ی 30، مصادف هست با ظهور تاکی ها که اشاره به سینمای ناطق داره. فیلم های صامت، جای خودشون رو به فیلم های صدادار دادن و بازیگرها باید صدای خوب، بیان قوی و مهارت دیالوگ گویی پیدا میکردن. این تغییر باعث شد خیلی از ستاره های صامت کنار برن و نسل جدیدی ظهور کنه.
بقیه در ادامهی مطلب。.゚+ ⟵(。・ω・)
در این دوره، شاهد ظهور ستاره هایی هستیم که نفوذ اجتماعی قابل توجهی داشتن و در ادامه، درمورد بعضی هاشون صحبت میشه. ازجمله اسامی کلیدی این دوره میشه به کلارک گیبل و گرتا گاربو اشاره کرد.
پنج استودیوی بزرگ منجمله برادران وارنر، پارامونت و فاکس، کنترل کامل توزیع، تولید و نمایش رو در دست داشتن و بازیگرها قراردادهای بلندمدت میبستن و مثل دارایی های استودیو مدیریت میشدن. نحوه ی ساخته شدن فیلم ها، بیش از پیش مثل یک خط تولید منظم و سریع بود و همه ی این کارها دقیقا برای کسب درآمد بیشتر انجام میشد.
توی این دوره چیزی به اسم فیلم های هیولایی یونیورسال رو داریم که نماد ترس های اجتماعی شدن. دراکول، فرانکشتاین و The mummy طوری محبوب شدن که انگار جامعه داشت خودش رو توی چهره ی هیولاها میدید و باهاشون حرف میزد.
در دهه ی 30، تصویر زن هم سانسور شد و به شکل جدیدی بازتعریف شد. فرقی هم نداشت که قصد به تصویر کشیدن زن اغواگر رو داشته باشید یا زن مستقل.

پرحاشیه ترین چهره های دهه ی 30
کلارک گیبل، از معدود چهره های این دوره است که هنوز هم به کرار ازش صحبت میشه. کلارک برای مخاطب ها نوعی کاریزما داشت و در زندگی شخصیش، روابط بسیار پرتنشی رو تجربه میکرد. کلی شایعه پشت سرش بود و حتی تونست در جامعه، نوعی تاثیر سیاسی داشته باشه.
جین هارلو، بازیگر زن با موهای بلوند پلاتینی و نقش های اغواگرانه بود و در 26 سالگی مرد و شایعه های زیادی درباره ی زندگی شخصی و فشارهای صنعت سینما درموردش وجود داره.
در این دوره، زنی به اسم مارلن دیتریش وارد سینما شد که عمدتا لباس های مردانه میپوشید، مواضع سیاسی ضد فاشیستی داشت و سبک زندگی آزادانه اش، به خودی خود کافی بود که فضای هالیوود دهه ی 30 رو متوجه خودش کنه.
اما فارغ از این بازیگرها، خود هالیوود هم درگیر حاشیه های بزرگی شد که همه اش به موضوع سانسور و کد هیز برمیگرده.
در دهه ی 30، شخصیت های اقتدارگرا محبوبیت قابل توجهی پیدا کردن و تحلیل خیلی از منتقدها این بود که این نوعی گرایش فرهنگی به دیکتاتوری هست اما برای درک بهترش باید محدودیت های این دوره رو درنظر گرفت. طبیعیه که در دوره ی محدودیت، علایق عجیب و غریبی بیدار بشن.

چیزهای بیشتری درمورد کلارک گیبل
کلارک گیبل دقیقا یکی از چهره هایی بود که به فرهنگ علاقه به شخصیت های اقتدارگرا دامن زد. اون به عنوان یکی از اسطوره های بی چون و چرای دوره ی طلایی هالیوود شناخته شده و بهش لقب پادشاه هالیوود رو دادن.
گیبل 5 بار ازدواج کرد اما همزمان به زن بارهگی معروف بود. رابطه ی عاشقانه ای با کارول لومبارد داشت که یکی از معدود پیوندهای عاطفی واقعی و عمیقش بود ولی با مرگ تراژیک لومبارد در سانحه ی هوایی، به یکی از غم انگیزترین فصل های زندگیش تبدیل شد. (هرچند این برداشت فرهنگ عمومی از داستان زندگیش هست، به عنوان نویسنده ی این مطلب، افسانه ی عاشقی همچین آدمی رو باور نمیکنم.)
گزارش هایی وجود داره که گیبل عملا به هیچکس نه نمیگفت و با بسیاری از همبازی های زن خودش رابطه داشت و حتی متهم به رفتارهای آزاردهنده و کنترل گرانه شده. گفته میشه که با بعضی از بازیگرهای زن، برخوردهای فیزیکی و تحقیرآمیز داشته ولی هرگز به صورت رسمی بازخواست نشده.
کد هیز
کد هیز یکسری قوانین برای موضوعات اخلاقی و جنسی و سیاست و حتی حد و مرزهای خشونت بود که باعث شد فیلم ها به جای نمایش مستقیم بسیاری از اتفاقات، از نماد، استعاره و زیرمتن استفاده کنن.
نقد اجتماعی و جنسیت، اغلب در قالب های غیر مستقیم مطرح میشد؛ ولی با این وجود، سینما همچنان محبوبیت خودشو داشت. در دوره ی رکود بزرگ، ژانر های فرار از واقعیت محبوبیت پیدا کردن چون مردم دنبال فرار بودن. فیلم های ماجراجویی، موزیکال و ترسناک، محبوب شدن و هیولاها، قهرمان ها و دنیای فانتزی، جای واقعیت تلخ رو گرفتن.
ایده ی اصلی کد هیز این بود که فیلم ها نباید استانداردهای اخلاقی جامعه رو پایین بیارن. خشونت، جنایت و فساد اخلاقی، نباید جذاب یا قابل همدردی نشون داده بشن. رابطه ی جنسی خارج از ازدواج، همجنس گرایی و نژادآمیزی کاملا ممنوع بود و کلمات رکیک، صحنه های بوسه ی طولانی و نمایش بدن باید حذف یا محدود میشدن. قهرمان سازی از خلافکارها ممنوع بود حتی اگر یه سری شخصیت تاریخی و واقعی به حساب می اومدن.
دلیل شکل گرفتن کد هیز هم جلب توجه رسوایی های اخلاقی در هالیوود دهه ی 20 بود. توی این دوره نه فقط تجاوز، بلکه پرونده های قتل و اعتیاد بازیگرها هم به نوبه ی خودش زیاد جلوه میکردن یا حداقل درموردشون زیاد صحبت میشد که با توجه به ضعیف بودن رسانه در اون زمان، بسیار قابل انتظار و طبیعیه.
کلیساها و گروه های محافظه کار و سیاست مدارها تهدید کردن که اگر سینما اصلاح نشه، خودشون وارد عمل میشن و برای جلوگیری از سانسور دولتی، استودیوها تصمیم گرفتن خودشون دست به کار بشن و ویل هیز، یک کشیش پروتستان، مسئول اجرای این کد شد.
بعد از این ماجرا، فیلم ها مجبور شدن برای بیان مسائل خاص، از زیرمتن و استعاره استفاده کنن و مثلا فیلم ها به جای نشون دادن رابطه ی عاشقانه، فقط نگاه طولانی یا سایه ی روی دیوار رو نشون میدادن. به رغم ناخوش آیند بودن قضیه، سینما به سمت زبان بصری شاعرانه تری رفت.

رکود بزرگ
همونطور که گفته شد، این دهه همزمان با یک رکود اقتصادی بزرگ شد که از سال 1929 تا اواخر دهه ی 30 ادامه داشت. هالیوود هم مثل بقیه ی صنایع ضربه خورد و هزاران سینما تعطیل شدن، استودیوها ورشکست شدن و حقوق ها نصف شد.
تو این بین، فیلم های خاصی شانس جذب مخاطب قابل توجه داشتن و ژانر مشترکشون، فانتزی و تخیلی بود. فیلم های موزیکال، فانتزی و عاشقانه، مثل نوعی پناهگاه روانی عمل کردن. برای بازاریابی بهتر هم بلیط ها ارزون تر شدن و نمایش های دوگانه و شب های جایزه دار، وارد سینما شد.
با توجه به وضعیت اجتماعی، ژانرهای اجتماعی هم در کنار فیلم های فرار، قدرت گرفتن. این مدل فیلم ها معمولا از طرف استودیوهایی مثل برادران وارنر ساخته میشدن.
در دوره ی رکود اقتصادی، مردم پول زیادی برای تفریح نداشتن. سینماها برای اینکه مخاطب بیشتری جذب کنن، شروع کردن به نمایش دو فیلم پشت سر هم با یک بلیت و به این شکل بود که معمولا یک فیلم پرخرج و محبوب، نشون داده میشد و قبل یا بعدش، یک فیلم کم هزینه تر و کمتر شناخته شده هم پخش میشد. مخاطب ها با همون قیمت، دو فیلم میدیدن و حس میکردن که ارزشش رو داره.
این کار باعث شد که استودیوها فیلم های کم هزینه ی بیشتری تولید کنن و بازیگرهای تازه کار یا رو به افول رو بازی بدن.
شب های جایزه دار هم به این صورت بود که در شب های خاص، به مخاطب ها جایزه ی نقدی داده میشد. معمولا نیازی به بلیط خریدن هم نبود و صرفا باید ثبت نام میکردن و در سالن حاضر میشدن. این باعث میشد حتی افرادی که پول نداشتن، بیان سینما و شاید فیلم هم ببینن.
این روش بخصوص در شهرهای کوچک، محبوبیت پیدا کرد چون مردم دنبال هر فرصتی برای سرگرم شدن میگشتن.

فسادهای سینما در دههی 30
در سال 1943، خبرنگاری از روزنامه ی شیکاگو گزارشی منتشر کرد که داستانی درمورد فساد دهه 30 داشت. ادعای گزارش این بود که هر ماه حدود 300 دختر جوان که برای ستاره شدن به هالیوود می اومدن، قربانی سواستفاده، اعتیاد و قاچاق انسان میشدن. گفته میشه که استودیوها با کمک نهادهای خیریه و روابط عمومی، سعی کردن ماجرا رو کم اهمیت جلوه بدن.
اما فارغ از رسوایی های جنسی، فساد ساختاری قابل توجهی هم در این دهه وجود داشت. بازیگرها تحت قراردادهای بلندمدت با استودیوها بودن و هیچ اختیاری در انتخاب نقش، ظاهر یا حتی زندگی شخصی نداشتن. استودیوها تصمیم میگرفتن کی ازدواج کنه، کی طلاق بگیره و کی بچه دار بشه و اگر بازیگری نافرمانی میکرد، از صنعت حذف میشد.
این سیستم باعث شد خیلی از ستاره ها دچار افسردگی، اعتیاد و انزوا بشن و این درحالی بود که تصویر عمومیشون هنوز میدرخشید و کسی نمیتونست درون زندگیشون رو ببینه.
زندگی کلارک گیبل
کلارک گیبل 5 بار ازدواج کرد و همزمان به زن باره گی معروف بود. رابطه ی عاشقانه اش با کارول لومبارد یکی از معدود پیوندهای عاطفی ظاهرا واقعی و عمیقش بود که با مرگ تراژیک لومبارد در سانحه ی هوایی، به یکی از تراژدی های اون دوره از سینما تبدیل شد.
گزارش هایی وجود داره که گیبل با خیلی از هم بازی های زن خودش رابطه داشته و حتی متهم به رفتارهای آزاردهنده و کنترل گرانه شده. گفته میشه که با بعضی از بازیگرهای زن، برخوردهای فیزیکی و تحقیرآمیز داشته، بدون اینکه هرگز به طور رسمی، بازخواست بشه.
یکی از سنگین ترین حواشی، مربوط به رابطه اش با لورتا یانگ هست. طبق تحقیقات منتشر شده، گفته میشه که در سال 1935، گیبل بدون رضایت، وارد واگن قطار لوتا شده و بعدها این خانوم، باردار شد. لورتا تا سال ها درباره ی این اتفاق سکوت کرد و بعدها در سنین بالا، به صورت غیر مستقیم، ازش به عنوان تجاوز یاد کرد.
گیبل بعد از مرگ کارول لومبارد، به ارتش ملحق شد و به عنوان خلبان در جنگ جهانی دوم خدمت کرد. این حرکت، هم از نظر عمومی تحسین شد و هم به نوعی تلاش برای فرار از غم و شاید هم فرار از خودش بود.
معشوق افسانه ای گیبل یعنی کارول لومبارد، ستاره ی کمدی های اسکروبال دهه ی 30 به حساب می اومد.

ژانرهای محبوب دهه 30
کمدی اسکروبال که در بالا بهش اشاره شد، اصولا دیالوگ های تند و موقعیت های دیوانه واری داره و نوعی واکنش طنزآمیز به رکود اقتصادی به حساب می اومد و ممکنه بدون اینکه با اسمش آشنایی داشته باشید، نمونه های این نوع کمدی رو بارها دیده باشید. نمونه ی شاخصی از کمدی اسکروبال، فیلم It Happened One Night هست که نه فقط خنده دار بود بلکه مسائل جنسیتی و طبقاتی رو هم نقد کرد.
اسکروبال نوعی پرتاب غیر عادی هست که مسیرش برخلاف انتظار حرکت میکنه. این حرکت پیچ خورده و غیر قابل پیش بینی، استعاره ای از روابط و موفقتی های عجیب و غریب در ژانر کمدی اسکروبال شد. در دهه 30، منتقدهای فیلم، شروع کردن به استفاده از این کلمه برای توصیف فیلم هایی که ساختارهای سنتی عشق و ازدواج رو به هم میریختن و زن ها نقش غالب داشتن و مردها رو به دردسر مینداختن.
کمدی اسکروبال، به روح سرگردان تاریخ سینما تشبیه میشه از این بابت که در دوره ای، خیلی محبوبیت پیدا کرد ولی الان صرفا به عنوان یک بخش جزئی از فیلم ها ظاهر میشه و لزوما دیگه حالت غالب نداره.
کمدی اسکروبال کلاسیک در دهه های 30 و 40 شکوفا شد ولی از دهه ی 60 به بعد، کم کم از بین رفت و صرفا عناصر خاصش وارد ژانرهای دیگه شدن. شاید گاها توی کمدی های رمانتیک، ویژگی های کمدی اسکروبال رو زیاد دیده باشید که محبوب شدنشون هم چندان حتمی نیست یعنی حتی میتونه باعث از چشم افتادن فیلم بشه.
امروزه هنوز هم فیلم هایی پیدا میشن که کمابیش حال و هوای اسکروبال دارن ولی دیگه به اون اسم شناخته نمیشن.
در مقاله ای از Film Inquiry گفته شده که کمدی اسکروبال به نوعی برای قطعه قطعه شدن و تزریق به ژانرهای دیگه زنده مونده و ممکنه توی یه فیلم امروزی، دیالوگ های تند، زن هایی که داستان رو به دست دارن یا موقعیت های پر از سوتفاهم رو ببینید ولی اسمش دیگه کمدی اسکروبال نباشه.

توی این دهه، ژانر موزیکال هم محبوبیت خاص خودش رو پیدا کرد. موزیکال ها بیشتر تسلی خاطری برای جامعه ای بودن که داشتن فقر و ناامیدی رو تجربه میکردن. رقص، آواز و نور، باعث میشد بیننده برای لحظه ای از واقعیت تلخ زندگی جدا بشه.
ژانر گانگستری هم در این دهه محبوبیت پیدا کرد و نوعی پاسخ به ترس و آرزوهای مردم در دوره ی بحران اقتصادی بود چون گانگسترها افراد کله خرابی بودن که در مقابل بی پولی تسلیم نمیشدن و نماد قدرت و شورش و سقوط جامعه به حساب می اومدن.
وحشت کلاسیک، ژانری هست که اگر هنوز هم فیلمی در این قالب ساخته بشه، میتونه فروش خوبی رو تجربه کنه. در دهه ی 30، وحشت کلاسیک با فیلم فرانکشتاین و دراکولا خودنمایی کرد و بعضیا عقیده دارن که محبوبیت این فیلم ها، تصویری از ترس اجتماعی و روانی اون دوره است و در این فیلم ها، صرفا صحبت از ترس نیست بلکه درمورد مفهوم انزوا، مرگ و بی هویتی هم صحبت میشه.
فیلم Stagecoach 1939 شاخص ترین فیلم وسترن این دهه بود و قهرمان هایی مثل جان وین، وسترن رو به اوج محبوبیت خودشون رسوندن. مردانگی، استقلال و نظم در دنیای بی قانون، هنوز هم جزو ویژگی هایی هست که ژانر وسترن رو تعریف میکنه و با توجه به اتمسفر اجتماعی این دهه، وسترن هم محبوبیت خاصی به دست آورد.
معروف ترین فیلم های دهه 30
فیلم برباد رفته 1939 درام عاشقانه ی تاریخی با بازی کلارک گیبل و ویوین لی، نماد شکوه و تراژدی در وضعیت جنگ داخلی آمریکا بود. اما شاید فیلم کینگ کونگ 1933 بیشتر براتون آشنا باشه. نسخه ی 1933 این فیلم، داستان هیولای عاشق پیشه ای هست که ترکیبی از اتمسفر ترس، تکنولوژی و استعاره های نژادی و جنسی رو به نمایش میذاره.
فرانکشتایل 1931 فیلم ترسناک کلاسیکی هست که نماد ترس از علم و انزوا بود که شاید به همین دلیل هم مجددا مورد اقتباس قرار گرفته.
فیلم دراکولا در سال 1931 ساخته شد و به نوبه ی خودش، شروع فیلم های خون آشامی و ترس های اروتیک بود که هنوز هم محبوبیت خاص خودشون رو دارن.
توی این دهه، سفید برفی و هفت کوتوله 1937، جادوگر شهر از 1939 و صورت زخمی 1932 هم ساخته شد که هنوز هم داستان اصلیشون آشنا و محبوبه.
در سال 1936 فیلم عصر جدید از چارلی چاپلین منتشر شد که ممکنه بارها دیده باشیدش یا حداقل قسمت هایی از اون به چشمتون خورده باشه. این محتوای انتقادی، چیزی بود که در اون زمان انتظار میرفت و بیشتر از انتقاد سیاسی، ترس از تکنولوژی رو به دور از فضاهای تخیلی مثل فیلم فرانکشتاین، به نمایش گذاشت.

فیلم فرشتهی آبی
فیلم فرشته ی آبی در سال 1930 ساخته شد و محصول کشور آلمان هست. این فیلم نماد قدرت اغواگری، سقوط و بحران اخلاقیه و بیش از پیش تونست درمورد مردانگی و نقد وضعیت اجتماعی مردها صحبت کنه.
پروفسور رات، مردی محترم ولی خشک رفتار هست که برای تنبیه دانش آموزاش، به کاباره ی فرشته ی آبی میره. در اونجا با خواننده ی اغواگری به اسم لولا آشنا میشه و اونقدر عاشقش میشه که باهاش ازدواج میکنه. در ادامه، کم کم مقام اجتماعی خودشو از دست میده و تبدیل به یک دلقک تحقیر شده میشه و جلوی همون دانش آموزهای سابقش نمایش اجرا میکنه.
این فیلم، سقوط اجتماعی یک مرد رو نشون میده. مارلن دیتریش با این فیلم به شهرت جهانی رسید و تبدیل شد به نماد زن اغواگر، مستقل و ضد ساختار و این اثر، گذار از سینمای صامت به ناطق رو با ظرافت و قدرت نشون میده. این داستان، نقد عمیقی بر بورژوازی، اخلاقیات مردانه و فروپاشی اقتدار سنتی هست و در فضای سیاسی و پرتنش آلمان پیش از نازی، فیلم مثل یک پیش گویی تاریک عمل میکنه.
ترانه ی معروف Falling in Love Again (Can't Help It) که لولا میخونه، در ادامه تبدیل به امضای دیتریش شد و صحنه هایی مثل نشستن لولا روی صندلی با پاهای باز یا نگاه تحقیرآمیزش به مردها، هنوز هم حالتی نمادین در دنیای فیلم داره.
فرشته ی آبی در فرهنگ عمومی، نماد پاکی، نور و هدایت هست اما فرشته ی این فیلم، در کاباره است. رنگ آبی، هم به عنوان رنگ آرامش و هم به عنوان غم شناخته شده و نسبت دادنش به شخصیت اصلی این داستان، مثل یک آرامش ناراحت کننده است.
چیزی که بعد از گذشت این همه سال جالبه، خود این فیلم ها نیست بلکه تجسم تاثیری هست که روی جامعه گذاشتن.
جمع بندی
فیلم های دهه ی 30 به نحوی نقش های جنسیتی رو بازتعریف کردن و شاهد زن هایی هستیم که اغواگر، مستقل و قربانی هستن. ترس های اجتماعی، در این دوره به شکل صریح و گسترده تری مطرح شدن. فرانکشتاین یا دراکولا فقط هیولا نبودن بلکه نماد طرد شدگی، علم بی اخلاق و ترس از دیگری به حساب میان.
با شروع سینمای ناطق، زبان، تصویر رو تثبیت کرد و حتی نحوه ی نگاه کردن شخصیت ها، تبدیل به زبان مشترک خیالپردازی در قرن بیستم شد.