معمولا دیالوگ هایی که زیرمتن سنگین تری دارن، میتونن اجرای دشوارتری هم داشته باشن. شخصیت چیزی میگه ولی منظورش چیز دیگه است و بازیگر، باید هم کلمات رو ادا کنه و هم معنای پنهان پشتش رو منتقل کنه. مثلا دیالوگ: "تو همیشه اینطوری حرف میزنی" میتونه با هزارنوع لحن و منظور مطرح بشه. این مدل دیالوگ ها مثل کوه یخ هستن که صرفا بخش کوچکی از اون در ظاهر دیده میشه ولی بخش اصلیش زیر متن قرار گرفته.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

دیالوگ هایی که در لحظه های جدایی، خیانت، مرگ یا اعتراف گفته میشن، به نوبه ی خودشون چالشی هستن و بازیگر باید احساسات متناقض رو همزمان منتقل کنن یعنی شاید لازم باشه به طور همزمان، حس عشق، خشم، ترس و پشیمونی رو نشون بدن. اجرای این دیالوگ ها نیاز به کنترل بدن، صدا و حتی سکوت داره.

داشتن لحن چند لایه و بروز تغییرات ناگهانی در بازیگری، در عین اینکه میتونه منجر به سکانس های فوق العاده دیدنی ای بشه، یکی از دشوارترین چالش های پیش روی بازیگر هم هست. دیالوگ هایی که در طول چند جمله، از شوخی به جدیت، یا از آرامش به انفجار احساسی میرن، ازجمله دشوارترین موقعیت ها هستن. بازیگر باید با ریتم و لحن بازی کنه، بدون اینکه مصنوعی جلوه کنه.

دیالوگ های شاعرانه 
دیالوگ هایی که واژه های ادبی، استعاره یا ساختار نحوی غیر معمول دارن، مثل اتفاقی که ممکنه توی فیلم های تاریخی بیوفته، یکی از انواع دیالوگ های دشوار به حساب میاد. اجرای این مدل دیالوگ ها نیاز داره که بازیگر بتونه موسیقی زبان رو درک کنه و در حین ادای جمله، معنا رو تا جای ممکن حفظ کنه. گاها این نوع سکانس ها مثل اجرای شعر هستن و صرفا یک گفت و گوی معمولی به حساب نمیان.

سکوت و تمرکز و لحظه هایی که دیالوگ خاصی ندارن اما لازمه که حس خاصی رو منتقل کنن، می تونن به نوبه ی خودشون یک دیالوگ دشوار باشن. گاهی نگفتن، مهم تر از گفتنه و بازیگر باید با نگاه، مکث و تنفس، معنای دیالوگ رو کامل کنه. این نوع دیالوگ ها اغلب در صحنه های عاشقانه یا بحران های روانی دیده میشن و بعضا جزو سکانس های ماندگار سینما به حساب میان.

وضعیت متناقض
گاهی هست که شخصیت درون داستان، قراره چیزی رو پنهان کنه یا درمورد بیان احساساتش صادق نباشه، در این حالت، بدن و رفتارش باید در تضاد با چیزی که میگه نشون داده بشه. مثلا شخصیت میگه "من خوبم" ولی بدنش لرز داره. بازیگر باید تضاد بین زبان و بدن رو آگاهانه اجرا کنه و در این حالت، چالش اینه که جلوی اغراق هم گرفته بشه.

برای درک بیشتر این موقعیت ها، شاید فیلم پدرخوانده، مثالی باشه که مخاطب احتمالی این مطلب، از قبل دیده و قادر به تجسم فضاش هست. این فیلم دیالوگ های دشوار قابل توجهی داره و بارها هم مورد استفاده ی افرادی قرار گرفته که دوست دارن مهارت خودشون در بازیگری و اجرای دیالوگ رو به چالش بکشن. دیالوگ های مایکل کورلئونه، مخصوصا در سکانس های تصمیم گیری یا مواجهه با خیانت، پر از زیرمتن و سکوت های معنادار هستن. اجرای این دیالوگ ها نیاز به کنترل دقیق نگاه، تنفس و لحن داره. 
اما مثال های کمتر آشنای زیادی وجود داره. 
توی یکی از سکانس های تاثیرگذار فیلم Manchester by the Sea شخصیت لی چندلر با بازی کیسی افلک، با همسر سابقش رندی رو به رو میشه و این مواجهه، یکی از دشوارترین دیالوگ های احساسی در سینمای معاصر رو رقم میزنه. در این صحنه، رندی با بعض و پشیمونی از لی میخواد که دوباره با هم ارتباط داشته باشن؛ حتی اگر شده صرفا به عنوان یه دوست معمولی ولی لی با صدای شکسته و لرزون میگه: نمی تونم ازش عبور کنم... نمی تونم شکستش بدم... متاسفم.
این جمله ی به ظاهر کوتاه و ساده، زیر متنی از درد، ناتوانی و پذیرش شکست رو داره و تصویری از اینه که لی نمیتونه با گذشته کنار بیاد. 
در همچین موقعیت هایی، بازیگر باید احساسات متناقض رو منتقل کنه. جمله ها ساده هستن ولی زیرمتنشون سنگین و خرد کننده است و سکوت و مکث و لرزش صدا، به اندازه ی خود کلمات مهم هستن. 


سکانس هایی که دیالوگ های سختی دارن معمولا نیاز به برداشت های متعدد دارن و طی این برداشت ها، لحن، ریتم و زیرمتن پنهان، توسط کارگردان و بازیگر کشف میشه؛ یعنی صحبت فقط رسیدن به یک برداشت درست نیست. 
دیالوگ هایی که چند احساس متناقض رو همزمان حمل میکنن، معمولا نیاز به 5 تا 15 برداشت دارن تا بازیگر بتونه تمام لایه ها رو منتقل کنه. کارگردان هایی مثل استنلی کوبریک یا دیوید فینچر معروفن به گرفتن ده ها برداشت برای رسیدن به اجرای کامل. مثلا فینچر در سکانس دعوای Marriage Story بیش از 50 برداشت گرفته تا بازیگرها بتونن به نقطه ی احساسی مورد نظر برسن. 
اگر سکانس شامل حرکت دوربین، تغییر نور یا هماهنگی با طراحی صحنه باشه، تعداد برداشت ها بیشتر میشه و میتونه گاها تا 20 یا 30 برداشت هم برسه. 
بعضی از بازیگرها مثل کیت وینسلت یا آل پاچینو می تونن در 2 یا 3 برداشت به نقطه ی اوج برسن ولی سکانس هایی با دیالوگ های سنگین، گاهی نیاز به استراحت بین برداشت ها دارن تا بازیگر بتونه دوباره انرژی احساسی رو بازسازی کنه. 
کیت وینسلت ازجمله بازیگرهایی هست که به خاطر انتخاب نقش هایی با بار احساسی بالا شناخته شده. این بازیگر اغلب از کلیشه های هالیوودی فاصله گرفته و نقش هایی با عمق روانشناختی رو ترجیح داده. بعضا حتی اگر توی یک فیلم کلیشه ای هم بوده، نقش خودش رو به سبک خودش بازی کرده. 
به عنوان یک مثال، در فیلم Blue Valentine سکانس های دعوا بین رایان گاسلینگ و میشل ویلیامز با دیالوگ های بداهه و احساسی، گاهی تا 30 برداشت گرفته شدن و این کار لزوما برای اصلاح اشتباه نبود بلکه برای رسیدن به لحظه ای بود که واقعی به نظر بیاد.

دیالوگ های سخت و فیلمنامه نویس
نوشتن دیالوگ هایی که اجراشون دشوار ولی تاثیرگذار باشه، نه فقط یک مهارت بلکه یکی از ظریف ترین و پیچیده ترین هنرهای فیلمنامه نویسی هست. نوشتن همچین دیالوگ هایی مثل استفاده از یک ساز حساس در موسیقیه و اگر خوب نوشته بشن، میتونن بازیگر رو به نقطه ی اوج برسونن. اما همونطور که در ابتدای مطلب هم گفته شد، بار زیادی روی دوش کارگردان و بازیگره و بسیاری از این قبیل دیالوگ ها، بر روی کاغذ میتونن خیلی ساده و حتی مسخره به نظر برسن. 
فیلمنامه نویس باید بتونه چیزی بنویسه که شخصیت "میگه" ولی درواقع داره چیز دیگه ای رو "منظور" میکنه. این یعنی شناخت دقیق روانشناسی شخصیت، موقعیت دراماتیک و تنش های پنهان؛ یعنی دیالوگ خوب، فقط حرف نیست و بیشتر شبیه یک نقشه ی احساسیه که بازیگر باید ازش عبور کنه. 
دیالوگ های دشوار، اغلب با سکوت، مکث یا جمله های ناقص همراه هستن و فیلمنامه نویس باید بدونه در کدوم قسمت ها، سکوت میتونه تاثیرگذارتر از حرف زدن باشه و این نیاز به نوعی شهود و همچنین کسب تجربه داره. 
همونطور که بالاتر هم گفته شد، دیالوگ هایی که اجراشون سخته، معمولا ریتم خاصی دارن و بعضا ممکنه از آرامش، به انفجار برسن یا از شوخی، وارد فاز جدی بشن و نوشتن همچین ریتمی، شبیه به آهنگسازیه. 
دیالوگ های دشوار باید طوری نوشته بشن که بازیگر بتونه باهاشون ارتباط برقرار کنه و این اتفاق، صرفا ازنظر معنا نمی افته بلکه باید اجرا رو درنظر گرفت. نوشتن برای بدن، صدا و روان بازیگر، مهارت خاصی میطلبه.

ازجمله فیلمنامه نویس هایی که به نوشتن دیالوگ های دشوار، چندلایه و اجراطلب معروفن میشه به چارلی کافمن، آرون سورکین و کوئن ها اشاره کرد. به عنوان یک مثال شناخته شده میشه به فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک از چارلی کافمن اشاره کرد که تصویر خوبی از اتمسفر کاری این فرد نشون میده. دیالوگ های فلسفی، ذهنی و پر از زیرمتن و هویت پریشی رو میشه توی این فیلم مشاهده کرد که مشخصه ی بقیه ی کارهای این هنرمند هم هست. 
یکی از دشوارترین دیالوگ های فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک، صحنه ای هست که جوئل و کلمنتاین، در ذهن جوئل، در حال خداحافظی هستن و خاطره ی آخر جوئل از کلمنتاین در حال پاک شدنه. 
این لحظه، صرفا شامل چند دیالوگ ساده و کوتاهه ولی در اجرا، لازمه تمام غم ازدست دادن و زیبایی لحظه ی آخر رو منتقل کنه وبازیگر با تمام قدرتش، چیزی رو بگه که پشت این کلمات وجود داره. 
کلمنتاین: همینه، جوئل. تا چند لحظه ی دیگه همه چیز پاک میشه. 
جوئل: میدونم. 
کلمنتاین: حالا چیکار کنیم؟ 
جوئل: لذت ببریم.

در فرآیند پاکسازی ذهن، جوئل در حال مرور خاطرات مشترکش با کلمنتاینه. وقتی به آخرین خاطره میرسه، یعنی جایی که با هم در خانه ی قدیمی ای کنار ساحل هستن، در کودکی کلمنتاین، میدونه که این لحظه، آخرین تصویر از معشوقشه که در ذهنش باقی مونده. کلمنتاین که در این خاطره حضور داره، با صدای آرومی میگه: همینه، جوئل. تا چند لحظه ی دیگه همه چیز پاک میشه.

دیالوگ های ساده 
حالا درمقابل دیالوگ های دشوار، ما یه دیالوگ هایی داریم که اجراشون راحته. این مدل دیالوگ ها در عین سادگی، اگر خوب نوشته بشن میتونن در تداوم داستان، نقش موثری داشته باشن. 
معمولا در این سکانس ها از کلمه های ساده، بدون استعاره یا پیچیدگی نحوی استفاده میشه و شباهت زیادی به گفت و گوی واقعی بین آدم ها در زندگی روزمره و موقعیت های پیش پا افتاده داره. 
شخصیت معمولا همون چیزی رو میگه که حس میکنه و نیاز به رمزگشایی یا لایه برداری نیست. مثلا میگن: من ناراحتم چون تو دیر اومدی. بازیگر میتونه با آرامش اجرا کنه و نیازی به انفجار احساسی یا سکوت های سنگین نیست و از نظر لحن و ریتم، نوعی ثبات رو شاهد هستیم. 
لزوما دیالوگ های پیچیده نیستن که باعث پرفروش شدن یک فیلم میشن. درواقع، فیلم هایی با دیالوگ های ساده، روان و قابل لمس هم میتونن موفقیت تجاری بزرگی داشته باشن و بعضا از کارهای پیچیده هم جلو بیوفتن. این نوع فیلم ها برای مخاطب عمومی، قابل فهم تر هستن. دیالوگ های ساده، سریعتر درک میشن و مخاطب عام، راحت تر با شخصیت ها ارتباط میگیره. به عنوان مثال میشه به کارایی مثل Home Alone یا Fast & Furious اشاره کرد که دیالوگ های ساده ای دارن ولی تونستن به شهرت خوبی هم برسن. 
توی خیلی از کارهای اکشن، کمدی یا خانوادگی، روایت از طریق تصویر و حرکت پیش میره و دیالوگ ها صرفا مکمل هستن و جزء محور اصلی فیلم به حساب نمیان. ازجمله ی این مدل فیلم ها میشه به آواتار یا Jurassic Park اشاره کرد که با وجود داشتن دیالوگ های ساده، تونستن فروش بالایی رو تجربه کنن. 
دیالوگ های ساده کمک میکنن که داستان سریعتر پیش بره و بیننده درگیر رمزگشایی نشه و نتیجه، درگیر داستان باقی بمونه. دیالوگ هایی که احساسات رو به صورت مستقیم و قابل لمس ارائه میدن، جزو دیالوگ های ساده به حساب میان مثلا دیالوگ "من دوستت دارم" یا "نترس من اینجا هستم" ممکنه ساده باشن ولی در لحظه ی مناسب، تاثیرگذاری قابل توجهی دارن. 
نمونه ی این دیالوگ ها رو میشه به کرار در فیلم های عاشقانه و خانوادگی دید.

جمع بندی
دیالوگ های پیچیده معمولا در فیلم های درام، روانشناختی یا فلسفی دیده میشن و بعضا ممکنه فروش بالا نداشته باشن ولی در جشنواره ها بدرخشن و حسابی توجه منتقدها رو جلب کنن که به بعضی از این مدل فیلم ها در جریان این مطلب اشاره شد. 
پرفروش بودن، به عوامل متعددی بستگی داره و ترکیبی از ساختار کلی، ژانر، ریتم و قدرت ارتباط گرفتن اثر با مخاطب بستگی داره و لزوما استفاده از دیالوگ های پیچیده، تضمینی بر پرفروش شدن اثر نیست. دیالوگ پیچیده مثل ادویه است که اگر خوب استفاده بشه، طعم فیلم رو خاص میکنه ولی بدون این کار هم میشه کار محبوب و با کیفیتی رو ساخت.