دهه 70 میلادی در آمریکا، بخصوص در هالیوود، به عنوان عصر طلایی سینمای نوی آمریکا شناخته میشه؛ دوره ای که فیلمسازهای جوان و مستقل، ساختارهای کلاسیک رو شکستن و روایت های جسورانه تری رو وارد جریان اصلی کردن. خیلی از این جوان های دهه ی 70، الان جزو افراد سالخورده و نمادهای سینمای امروز هستن و امضای خودشون رو به ثبت رسوندن.

اسم هایی مثل فرانسیس فورد کاپولا، مارتین اسکورسیزی، رابرت آلتمن، برایان دی پالما، و هال اشبی با فیلم های ساختارشکن و شخصی، سینما رو از سلطه ی استودیوها بیرون کشیدن. 


قهرمان های دهه ی 70 اغلب آدم هایی شکسته، تنها یا درگیر بحران های اخلاقی بودن مثل تراویس بیکل در تاکسی درایور یا مایکل کورلئونه در گادفادر. این شخصیت ها نماد فروپاشی آرمان گرایی دهه ی 60 بودن. 
سینما تبدیل شد به بازتابی از بحران های اجتماعی و سیاسی. جنگ ویتنام، رسوایی وارتگیت، بحران اعتماد عمومی به دولت و مسائل مشابه رو میشد در فیلم ها دید. 
در این دوره همچنین شاهد تجربه گرایی در فرم و روایت هستیم و فیلمسازها از تکنیک های اروپایی مثل تدوین غیرخطی، روایت های چندلایه و پایان های باز استفاده کردن. سینما تبدیل شد به فضای آزمایش و دیگه صرفا جنبه ی سرگرمی نداشت. 

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩
 

 

دهه ی 70 رو آغاز عصر بلاک باسترها میدونن. در اواخر دهه، فیلم هایی مثل Jaws 1975 و جنگ ستارگان اومدن و مفهوم فیلم پرفروش تابستانی رو خلق کردن که آغازی برای تجاری سازی سینما در دهه ی 80 شد. 
از جمله بازیگرهای سرشناس این دهه میشه به آل پاچینو اشاره کرد که به عنوان چهره ی ضد قهرمان و بازی های چشمگیر خودش شناخته شد. رابرت دنیرو بابت مهارتش در استفاده از بازیگری متد و خلق شخصیت های پیچیده شناخته شد و تاکسی درایور، معروف ترین کارش در این دهه است.

تاحدی میشه گفت که سینمای دهه ی 70، تا حد زیادی مردانه تر شد. انگار بعد از آرمان گرایی دهه ی 60، سینما تصمیم گرفت ماسک ها رو برداره و مردهایی رو نشون بده که نه نجات دهنده هستن و نه معصوم، بلکه پیچیده، آسیب دیده و گاهی حتی خطرناکن. جنگ ویتنام، رسوایی واترگیت و فروپاشی اعتماد مردم، باعث شد مردها در فیلم ها دیگه قهرمان های مطمئن نباشن و تبدیل به نماد بحران و تردید بشن. شخصیت هایی مثل تراویس بیکل در تاکسی درایور یا مایکل کورلئونه ی گاد فادر، مردهایی بودن که درگیر خشونت، تنهایی و فروپاشی شدن. 


بیشتر کارگردان های مولف این دوره، مثل کوپولا، اسکورسیزی، آلتمن و دی پالما مرد بودن و نگاهشون به دنیا هم اغلب از زاویه ی مردانه و روان زخم خورده شکل میگرفت. 
در این دهه، نقش های زنانه اغلب در حاشیه بودن یا به عنوان معشوقه یا قربانی یا نماد وسوسه ظاهر میشدن. زن ها کمتر به عنوان شخصیت های مستقل و پیچیده تصویر میشدن و اتفاقا این یکی از موضوعاتی شد که در دهه های بعد مورد انتقاد قرار گرفت. گرچه به شخصه این موضوع رو نابهنجار نمیدونم چراکه مردها قربانی اول بحران اقتصادی و جنگ هستن. 
در خیلی از دوره های تاریخی، مخصوصا در قرن بیستم، مردها به عنوان نیروی کار، سرباز و ستون اقتصادی خانواده، اولین قربانی بحران های ساختاری بودن، چه در جنگ، چه در رکود اقتصادی، این پدیده قال مشاهده است.

در سینمای دهه ی 70، مردها اغلب در نقش هایی ظاهر میشن که درون شکسته ان ولی هنوز دارن تلاش میکنن که معنا پیدا کنن. این شخصیت ها نه فقط نماد قدرت، بلکه نماد زخم های اجتماعی و روانی هستن. تراویس بیکل در تاکسی درایور، سربازی بازگشته از ویتنامه که نمی تونه با جامعه ارتباط بگیره. مایکل کورلئونه در گادفادر، وارث قدرتی هست که به جای افتخار، براش تنهایی و فساد میاره. 
هری کال در فیلم Conversation مردی منزوی و شکاکه که از شنیدن و شنیده شدن میترسه. اینها مردهایی هستن که نه فقط از بیرون، بلکه از درون هم درگیر جنگن و سینما برای اولین بار بهشون اجازه داد که ضعف، ترس و تردیدشون رو نمایش بدن. 
دهه ی 70 میلادی، فقط دوران طلایی سینمای مولف نبود بلکه یکی از جنجالی ترین و پرحاشیه ترین دوره های تاریخ هالیوود هم به حساب میاد. پشت صحنه ی فیلم های شاهکار، پر از رسوایی بود که گاهی کل صنعت رو شوکه میکرد. 


از جمله مهم ترین جنجال ها و حواشی در دهه ی 70، مربوط به رسوایی رومن پولانسکی در سال 1977 هست. در یکی از جنجالی ترین پرونده های تاریخ سینما، رومن پولانسکی متهم شد که در خانه ی جک نیکلسون، دختری 13 ساله رو به مصرف مشروبات الکلی و مواد مخدر و تجاوز وادار کرده. 
اون به فرانسه فرار کرد و تا امروز هم به آمریکا برنگشته. با وجود این، سال ها بعد هم برای فیلم The Pianist جایزه ی اسکار گرفت اما نتونست شخصا در مراسم حاضر بشه.

در این دهه، شاهد فیلم جنجالی Fritz the Cat 1972 هستیم. این انیمیشن امریکایی با رتبه بندی X، به خاطر محتوای جنسی، نژادپرستانه و خشونت آمیز، خشم محافظه کاران صنعت انیمیشن رو بیدار کرد. این فیلم نشون داد که حتی انیمیشن هم میتونه وارد قلمرو بزرگسالان بشه و باعث شد بحث های زیادی درباره ی مرزهای اخلاقی در هنر شکل بگیره. 
ظهور بلاک باسترها یک حاشیه ی غیر اخلاقی نیست ولی جزو خاص ترین اتفاقات این دوره است که تاثیرش هنوز هم در سینما دیده میشه. بلاک باسترها با فیلم Jaws 1975 شهور کردن و این فیلم، نه فقط سینما رو به لحاظ اقتصادی متحول کرد بلکه باعث شد استودیوها تمرکز خودشون رو از فیلم های هنری بردارن و به سمت فروش بالا برن. این تغییر، از نظر خیلی ها، آغاز پایان دوران مولفان مستقل بود.

همونطور که سابقا هم گفته شد، ما در این دوره رسوایی واترگیت رو شاهد بودیم که به نوبه ی خودش روی سینما هم تاثیر گذاشت. افشای فساد دولت نیکلسون، الهام بخش فیلم هایی مثل All the President's Men شد. سینما به ابزار افشاگری تبدیل شد و بازیگرها و فیلمسازها وارد فضای سیاسی شدن که این موضوع، خطرات و جنجال های خاص خودش رو داشت. 


به جز قضیه ی پولانسکی، بقیه ی رسوایی ها و اخبار جنجالی، زیاد شخصی نیستن و بیشتر جنبه ی سیستماتیک دارن. 
در دهه ی 70، بیشتر جنجال های هالیوود، نتیجه ی تضاد ساختار و بحران های سیاسی و تغییرات فرهنگی بودن. 
دلیل اینکه هنوز هم فرهنگ عمومی، انیمیشن رو عمدتا پدیده ای کودکانه میدونه، به همین دوره برمیگرده. انمیشن بزرگسال، خیلی دیر و به صورت محدود ظاهر شد و هنوز هم خیلی کم پیش میاد که انیمیشن بزرگسال محبوبی وارد بازار بشه. 
خیلی ها فرق بین فرم و محتوا رو نمیدونن یعنی نمیفهمن که انیمیشن فقط یه فرم بیانیه و یه ژانر کودکانه نیست. استودیوها هم کمتر حاضرن بودجه بدن به انیمیشن هایی که موضوعات سنگین یا جنسی دارن چون میترسن مخاطب گیج بشه. 
دهه 70 میلادی، نقطه ی شروع رسمی انیمیشن بزرگسال در سینمای آمریکا بود. تا قبل از اون، انیمیشن تقریبا به طور کامل با مخاطب کودک گره خورده بود ولی در دهه ی 70، چند اثر جسورانه و ساختارشکن اومدن که مرزهای اخلاقی، سیاسی و فرمی رو جابجا کردن. نقطه عطفش همین انیمیشن فریتز گربه بود. این انیمیشن ساخته ی رالف باکشی هست و بر اساس کمیک های رابرت کرام ساخته شده. اولین انیمیشن آمریکایی با رتبه بندی X هست و با وجود جنجال ها، فروش بسیار بالایی داشت و نشون داد که انیمیشن میتونه برای بزرگترها هم باشه.

فضای اجتماعی آمریکا در در دهه ی 70، پر از بحران بود و سینمای زنده هم داشت به سمت ضد قهرمان ها و روایت های تاریکتر میرفت. انیمیشن هم خواست از این موج عقب نمونه و هنرمندهایی مثل باکشی تصمیم گرفتن که از فرم کارتونی برای بیان مسائل جدی استفاده کنن. 
بعد از این اتفاق، رالف باکشی کار خودش رو با ساخت آثار مشابه دیگه ادامه داد و در اروپا هم انیمیشن های بزرگسال ساخته شدن اما هنوز هم انیمیشن بزرگسال در حاشیه بود چون ذهنیت عمومی هنوز هم انیمیشن رو بچه گونه میدید.

داستان فریتز گربه در دهه ی 1960 اتفاق میوفته. در منتهن، گربه ای به اسم فریتز که فردی جوان، متظاهر و بی قید هست، از زندگی دانشگاهی و سرکوب پلیس خسته شده. او با دوستانش وارد تجمع هیپی ها میشه و در اونجا تحت تاثیر موسیقی اعتراضی و آزادی خواهی قرار میگیره. 
فریتز از نیویورک فرار میکنه و به سان فرانسیسکو میره و درگیر ماجراهایی پر از مواد مخدر، روابط جنسی و شورش های شهری میشه. در این سفر، فریتز نه فقط دنبال لذت، بلکه دنبال معنا و آگاهی سیاسی و اجتماعی هست اما مسیرش پر از تناقض، افراط و سقوطه و عملا این انیمیشن سعی داره آمریکایی دهه ی 60 رو نقد کنه.

دهه ی 70 میلادی رو میشه نقطه ی گذار از عصر طلایی کلاسیک سینما به دوران سینمای نوی آمریکا دونست. عصر طلایی یعنی دهه های 30 تا 60، پر بود از استودیوهای بزرگ، ستاره سازی و روایت های منظم و پرزرق و برق، ولی دهه ی 70 دچار نوعی شکست ساختار شد و شاهد ضد قهرمان ها و واقع گرایی تلخ شدیم. 
دهه ی 70 در عین اینکه از عصر طلایی فاصله گرفت، پرده ی سینما رو به آین ی جامعه تبدیل کرد و زخم ها، تردیدها و فروپاشی روانی رو به بهترین شکل ممکن به نمایش گذاشت. 
ولی این سینمای جدید، اتفاقا مخاطب داشت و موجی از تماشاگرهای جوان و خسته از کلیشه های عصر طلایی، با آغوش باز ازش استقبال کردن. مخاطب سینمای دهه ی 70 چند طیف خاص رو شامل میشدن منجمله جوان های بعد از جنگ ویتنام که دیگه به قهرمان های بی نقص باور نداشتن، دانشجوها و روشنفکرها که دنبال روایت های روان شناختی و سیاسی بودن و منتقدها و هنردوستایی که از تکرار فرمول های عصر طلایی خسته شده بودن و حتی مخاطبان عام که با کارایی مثل آرواره و گادفادر یا راکی، هم سرگرم شدن و هم نوعی تحول روانی رو تجربه کردن. 
گادفادر عملا یکی از پرفروش ترین فیلمهای تاریخ شد و هنوز هم در صدر لیست های بهترین فیلم هاست. 
سینمای این دهه نه تنها مخاطب داشت بلکه سینما رو از نو تعریف کرد. کاری مثل استاروارز، در اواخر دهه ظاهر شد و موج جدیدی از مخاطبا از طیف های سنی متفاوت رو وارد سینما کرد.


جمع‌بندی
با این وجود، این دهه جزو عصر طلایی به حساب نمیاد، هرچند که به نظر میاد سینمای واقعی اصلا از این عصر شروع شد. اتفاقا این حرفی هست که خیلی ها بهش رسیدن یعنی دهه ی 70 از نظر خیلی از منتقدا، آغاز سینمای واقعی، روانشناختی و اجتماعیه. ولی با این حال، در تاریخ رسمی سینما، این دوره جزو عصر طلایی به حساب نمیاد چون تعریف عصر طلایی، بیشتر براساس ساختار صنعتی و فرهنگی خاصی شکل گرفته و اهمیتی به کیفیت یا عمق روایت نمیده. 
در عصر طلایی، سینما بیشتر نقش فرار از واقعیت داشت و شاهد فیلم های موزیکال، عاشقانه و قهرمان های بی نقص هستیم. در دهه ی 70 استودیوها قدرت مطلق شون رو از دست دادن و فیلمسازهای مستقل وارد میدان شدن و این تحول ساختاری باعث شد که دهه ی 70، بیشتر به عنوان دوران گذار یا انقلاب سینمایی شناخته بشه و لزوما بخشی از عصر طلایی نشه.