افسانهایترین دورهی هالیوود
9 اردیبهشت · · خواندن 6 دقیقه
ممکنه به کرار اصطلاحاتی مثل دوره ی طلایی، دهه ی افول، یا اصطلاحات دیگه ای که به دهه های مختلف هالیوود نسبت داده میشه رو شنیده باشید. به لحاظ تاثیر فرهنگی و قدرت گرفتن سینما، بیشتر منتقدها و مورخ های سینما عقیده دارن که دهه ی 1930 تا اوایل 1960 رو باید عصر طلایی هالیوود دونست. اما عملا خیلی از فیلم های این دوره فراموش شدن و دیگه محبوبیت خاصی ندارن. این به معنی فراموشکاری آدما نیست؛ اتفاقا بعضی از فیلم های بسیار قدیمی هنوز هم توصیه میشن ولی فیلم های محبوب و ماندگار، لزوما متمرکز بر دوره ی طلایی نیستن.

معمولا دهه ی 40 به عنوان یک نقطه عطف شناخته میشه چون صرفا آغاز تغییراتی بود که سینمای امروز رو شکل داد. ما در این دهه شاهد ظهور فیلم های نوآر هستیم و شخصیت های ضد قهرمان و زن های مرموز، محبوبیت پیدا کردن.
دهه ی 30 کارهای موزیکال و رویاپردازانه رو تثبیت کرد و توی این دوره فیلم هایی مثل کینگ کونگ، بر باد رفته و فرانکشتاین رو داریم که هنوز جزو داستان های محبوب فرهنگ عمومی هستن و اقتباس های جدیدی ازشون ساخته میشه. دراکولا در سال 1931 ساخته شد. سفید برفی و هفت کوتوله 1937، جادوگر شهر از 1939 و کازابلانکا 1942.
درمورد دهه ی طلایی، بین منتقدها و فیلمسازها نوعی اتفاق نظر وجود داره اما درباره ی بدترین دوره، اختلاف نظر زیاده و چند رویکرد وجود داره که دلایل مختلفی رو توصیف میکنن.
بعضیا دهه ی 60 رو دوره ی سقوط ساختارهای کلاسیک میدونن. برادران کوئن، این دهه رو بدترین دوره ی تاریخ هالیوود میدونن و به نظرشون فیلم های این دوره، به جز معدود کارهای برجسته مثل Dr. Strangelove یا A Space Odysseys 2001، بقیه اغلب شامل کارهای بی هویت، سطحی و درگیر گذار ناموفق از عصر طلایی به موج نو بودن. عقیده بر این هست که این دهه ی آخر عصر طلایی، پر از فیلم های کمدی سبک، کارهای تجاری شل و ول و تلاش های فرمالیته برای مدرن سازی هست.
اما چیزی مشابه این نظر، درمورد دهه ی 80 وجود داره. کوئنتین تارانتینو دهه ی 80 رو یکی از بدترین دوره ها میدونه و عقیده داره که این دهه به شدت تحت تاثیر بازاریابی، دنباله سازی و فرمول های تکراری بود و سینما به جای ریسک هنری، به سمت فروش بیشتر رفت و خیلی از کارها، عمق رو فدای سرگرمی کردن.

در دوره ی معاصر یعنی دهه ی 2010 تا امروز، بحران هویت و الگوریتم زدگی، به عنوان یکی از آفت های سینما شناخته شده و افرادی مثل تارانتینو عقیده دارن که دوره ی فعلی هم همسطح با بدترین دوره های تاریخ سینماست. با وجود پیشرفت های تکنولوژیک، خیلی از فیلم ها تحت تاثیر الگوریتم های پلتفرم ها، ترس از ریسک و تکرار کلیشه ها قرار گرفتن و فیلم هایی که با فرمول ساخته شدن، بیشترن و کارهای خاص و خلاقانه رو میشه کمتر دید.
این نقد یک جانبه و غیر منطقیه از این بابت که تارانتینو تاثیر پیشرفت تکنولوژی و به وجود اومدن آزادی برای ساخت فیلم های بیشتر رو نادیده گرفته. یعنی الان دوره ای هست که افراد علاقه مند به فیلمسازی مجبور نیستن صبر کنن تا سرمایه ای به دست بیاد یا از استودیوی خاصی تایید بگیرن بلکه میتونن با هزینه ی خودشون، فیلم بسازن و هر چیزی که بهش علاقه دارن رو تجربه کنن. نارضایتی از سینما رو میشه بیشتر به فیلمسازهایی نسبت داد که قادر به ساخت کارهای خلاقانه هستن و اتفاقا بودجه و حمایت قابل توجهی هم دریافت میکنن اما بازهم کار خلاقانه ای نمیسازن.
در دوره ی معاصر، ریسک هنری در سینمای جریان اصلی کمتر شد و دلیلش هم برمیگرده به اینکه استودیو ها ترجیح میدن دنباله ی دنباله بسازن و چندان مشتاق روایت های تازه نیستن و کارگردان ها هم با دل و جون باهاشون همکاری میکنن.
بازیگرها و شخصیت ها بیشتر شبیه برند شدن تا انسان و روایت ها اغلب از عمق، تهی هستن.
پلتفرم هایی مثل نتفلیکس و دیزنی پلاس، با وجود داشتن امکانات زیاد، گاها باعث شدن سینما به تولید محتوا تقلیل پیدا کنه و نمی تونن ادعا کنن که نوعی تنوع و دست باز رو برای خلاقیت فیلمسازها ایجاد کردن.

نکته ای که نباید نادیده بگیرید اینه که وقتی میگیم بعد از سال 2010 یعنی داریم از دوره ی بعد از بحران اقتصادی سال های 2007 و 2008 صحبت میکنیم. این اتفاق و تاثیرات بعدیش ممکنه فراموش شده باشه ولی نه تنها سینما بلکه حتی دنیا هم دیگه مثل قبل نشد. هرچند آمریکا از بحران های جمعی خیلی خوب گذشت اما بحران مذکور، مثل یک تروما، روی حافظه ی جمعی باقی موند و تاثیرش رو میشه در هالیوود هم دید.
یعنی ریسک کمتری که بعد از 2010 میشه دید لزوما ناشی از کم استعداد شدن فیلمسازا نیست بلکه میتونه تاثیر زیادی از بحران اقتصادی 2008 گرفته باشه. استودیوها بعد از بحران، به شدت محافظه کار شدن. فیلم هایی که ریسک هنری داشتن، کنار رفتن و جای خودشون رو به دنباله ها، ریبوت ها و فرمول های امتحان شده دادن و سینما تبدیل شد به سرمایه گذاری امن ولی بیان هنری، رفته رفته ضعیف تر شد.
گاها ثابت شد که قهرمان های سنتی دیگه محبوبیت گذشته رو ندادن و جای خودشون رو به شخصیت های شکسته، منزوی و بعضا بیمار دادن و انگار جامعه دیگه نمیتونست به تصویرهای مثبت اعتماد کنه.
در این مدت، شبکه های اجتماعی و پلتفرم های استریم رشد کردن و روایت های پراکنده شدن. درواقع ما شاهد یک فضای پساحقیقت هستیم و چیزی به اسم رویای جمعی وجود نداره بلکه هر کس توی حباب خودش زندگی میکنه. سینما هم به نوعی این تکه تکه شدن رو بازتاب داده.
حتی داستان های غیر واقعی مثل هانگر گیمز یا بلک میرور هم پر از حس اضطراب و فروپاشی هستن درحالیکه داستان فانتزی، تخیلی یا غیرواقعی میتونه شبیه سازی رویاها و تجارب خوش یک انسان باشه ولی آدما این کارهای تاریک رو بیشتر ترجیح میدن و دلیلش میتونه به حس ناامنی روانی باشه.
اضطراب رو میشه به شکل عجیبی، حتی در الگوهای رفتاری بازیگرا در خارج از صحنه هم مشاهده کرد. انگار حتی اگر خودشون ثروتمند و معروف باشن، میدونن جلوی جامعه ای شدیدا تروما زده هستن که بی ثباته و کیفیت زندگی آدمای هر جامعه، خیلی با هم فرق داره.
هدف از بررسی دوره های افول، درک تناقض و تفاوتی هست که با دوره های اوج وجود داره. وقتی از دوره ی طلایی سینما حرف زده میشه، منظور اون بازه ی تقریبا 30 ساله است که سینما صرفا جنبه ی سرگرمی نداشت بلکه تونست فرهنگ عمومی رو حسابی محو خودش کنه. در این دوره، مردم با ستاره ها زندگی میکردن و براشون حکم نوعی خدای زمینی رو داشتن. ژانرهای مختلفی درست شد و تثبیت پیدا کردن و به نوعی زبان نمادین تبدیل شدن.
جمع بندی
هرچند که شاید این محبوبیت، صرفا ازنظر فیلمسازا و منتقدا موجه و جالب باشه وگرنه جامعه کمتر از قبل دوست داره که با یک صنعت خاص که لزوما هم با مردم صادق نیست مسخ بشه و صرفا جیبش رو پرپول کنه. آدما با بدبینی بیشتری با شخصیت های سرشناس و ستاره ها برخورد میکنن و این لزوما برای افرادی که در راس صنعت سینما هستن و قصد دارن ازش کسب درآمد کنن، خوش آیند نیست.