خوشگلی که نجات پیدا کرد| بررسی کلیشههای ژانر جاسوسی
10 اردیبهشت · · خواندن 8 دقیقه
ژانر جاسوسی، در فضای هالیوود و حتی سینمای بریتانیا، عمدتا از حالت واقع گرایانه دور میشه و نوعی هیجان و بعضا کمدی بهش اضافه میشه که میتونه حالت افراطی پیدا کنه و داستان لوس میشه. شخصیت هایی مثل جیمز باند یا اتان هانت، همیشه راه حلی توی آستینشون دارن و هیچ وقت اشتباه نمیکنن و حتی در شرایط غیر ممکن هم پیروز میشن. این کلیشه باعث میشه مخاطب از حالت واقع گرایی فاصله بگیره.

زن اغواگر یا Femme Fatale توی این داستان ها به عنوان ابزار داستانی برای تحریک یا فریب قهرمان استفاده میشه و لزوما شخصیت مستقل و با انگیزه های پیچیده نداره که مثلش رو میشه توی کارهای ابرقهرمانی فانتزی هم پیدا کرد.
به عنوان یک کلیشه، تکنولوژی غیر واقعی، به خودی خود چیز بدی نیست ولی این استفاده از گجت های جادویی که بیشتر شبیه ابزار جادویی هستن تا وسیله ی واقعی، بیشتر در خدمت پر کردن جاهای خالی و کمبود منطق در داستان هستن.
سازمان های مخفی در این ژانر، با قدرت های فراواقعی نشون داده میشن. ام آی سیکس یا سی آی ای در این فیلم ها قدرتی فراتر از حد تصور دارن و گاهی فیلم سعی داره ارتباط این سازمان ها رو با توطئه های جهانی و کنترل کامل اطلاعات توضیح بده. یه نفر صرفا سرشو میخارونه و این سازمان ها میتونن بفهمن. بخش غیر منطقیش اینه که اگر واقعا همچین قدرتی وجود داشت، خیلی از خلافکارها رو جنایت هایی که جاسوسا رو به چالش میکشه اصلا درست نمیشدن و قدرت نمیگرفتن.
این کلیشه ها در بهترین حالت باعث میشن که تنش واقعی از بین بره و وقتی مخاطب مطمئن باشه که قهرمان همیشه موفقه، دیگه دلیلی برای نگرانی یا همذات پنداری باقی نمیمونه. هرچند که این ژانر، هنوز کارهای موفق و پرفروش خودش رو داره و در اینجا، پرطرفدار یا کم طرفدار بودن، اصلا ملاک نیست.
در هالیوود، اغراق اغلب برای خلق هیجان، فرار از واقعیت و ساختن قهرمان های فراانسانی استفاده میشه و مثلا وقتی جیمز باند با ماشین پرنده از آتشفشان فرار میکنه، مخاطب نه به واقعیت، بلکه به خیال قدرت و کنترل پناه میبره. اغراق در نمایش قدرت سیستم های اطلاعاتی، نه فقط یک انتخاب دراماتیکه بلکه نوعی بازتاب از خواسته ها، ترس ها و آرمان های جمعی هم میتونه باشه.
ولی وقتی قوانین فیزیک زیر پا گذاشته میشن، داستان از حالت واقع گرایانه خارج میشه و به یک افسانه ی مدرن تبدیل میشه. این افسانه ها گاهی برای تسکین روان جمعی ساخته میشن.

یه خوشگل که قراره نجات پیدا کنه
تا حالا داستانی رو دیدید که برمبنای نجات فردی باشه که نه زیبایی خاصی داره و نه میشه در مقام معشوق قرارش داد؟ این فیلم ها گاها ساخته میشن اما لزوما مخاطب خاصی ندارن. درواقع نجات تبدیل شده به آیینی برای تایید زیبایی و ارتباط خاصی با حس انسان دوستی نداره.
توی خیلی از داستان های جاسوسی یا اکشن، نجات دادن یک خوشگل، نه فقط یک گره روایی هست بلکه نوعی پاداش برای قهرمان به حساب میاد. انگار زیبایی، خودش به تنهایی، دلیل کافی برای ارزشمندی و نجاته. این نگاه، ناخودآگاه مخاطب رو به سمت یک الگوی تکراری سوق میده.
وقتی شخصیت نجات یافته از این الگو خارج بشه، داستان دیگه اون جذابیت عمومی رو نداره چون مخاطب عادت کرده نجات رو با میل و پاداش گره بزنه و درکی از همدلی یا عدالت، در ناخودآگاهش شکل نگرفته.
در خیلی از فیلم ها، نجات دادن یک زن زیبا، نه فقط یک عمل انسانی، بلکه نوعی تایید اجتماعی برای قهرمانه ولی وقتی شخصیت نجات یافته از نظر ظاهری یا اجتماعی جذاب نیست، مخاطب باید با انگیزه های عمیق تری همذات پنداری کنه و این برای سینمای جریان اصلی، ریسک بزرگیه.
عموما شخصیت های ماجراجو، ایدئولوژی خاصی ندارن و حتی وقتی نقاب یک ایدئولوژی رو به چهره میزنن، نمی تونن بیننده رو چندان قانع کنن. آدما معمولا به خاطر عشق، ترس یا اجبار هست که سفر ماجراجویانه و پرخطر خودشون رو شروع میکنن اما در واقعیت، ایدئولوژی گرایی، موضوع بسیار رایجی هست و بعضا خود پوچی یا میل به داشتن یک سازمان، میتونه باعث بشه که آدما کارای حماقت آمیزی انجام بدن.
در روایت های رایج، شخصیت های ماجراجو اغلب با انگیزه های شخصی حرکت میکنن ولی درواقعیت، عضویت در فرقه ها یا ملحق شدن به گروه های شبه نظامی یا حتی سازمان های اطلاعاتی، ریشه های ایدئولوژیک داره.
در فیلم ها وقتی شخصیت ماجراجو نقاب یک ایدئولوژی رو به چهره میزنه، اغلب این نقاب، سطحی هست و صرفا برای توجیه کنش هاست. مثلا جنگیدن برای آزادی و عدالت، در حد یک دیالوگ سطحی باقی میمونه اما مخاطب حس میکنه که این شعارها بیشتر برای زیبایی دیالوگ هاست و ربطی به باور واقعی شخصیت نداره. این ضعف، باعث میشه شخصیت ها قانع کننده نباشن چون ایدئولوژی بدون ریشه ی روانی یا اجتماعی، تبدیل میشه به تزئین روایی.

گاهی شخصیت ها نه به خاطر ایمان بلکه به خاطر ترس از بی هویتی وارد مسیرهای خطرناک میشن، مثل آدمی که به سازمانی ملحق میشه صرفا برای اینکه جایی داشته باشه حتی اگر اون سازمان، ماهیت مخربی داشته باشه و این میل به تعلق، خودش میتونه تبدیل بشه به نوعی ایدئولوژی جعلی و رفتارهای حماقت آمیز در این زمینه، نه فقط قابل درک بلکه قابل پیش بینی میشن.
جاسوس همه فن حریف مثل جیمز باند یا جیسون بورن که همیشه راه حل رو دارن و شکست نمیخورن، باعث از بین رفتن تنش واقعی و همذات پنداری میشه و شخصیت، رفته رفته غیر قابل باور میشه.
شخصیت زن اغواگر که پیش از این هم بررسی شد، زنیه که صرفا برای فریب یا تحریک قهرمان وارد داستان میشه و نقش ابزاری و سطحی داره و فاقد عمق روانی یا انگیزه ی مستقل هست. تکنولوژی جادویی، سازمان های مخفی فراواقعی، نجات معشوق زیبا و ایدئولوژی سطحی، از جمله کلیشه هایی بودن که تا اینجا بررسی شد.
خیلی از جاسوس ها در طول داستان تغییر نمیکنن و انگار از ابتدا تا انتها، یک ماشین اجرایی هستن. فیلم ها گاهی میخوان پیچیدگی اخلاقی نشون بدن اما فقط با خیانت و خشونت، این مسیر رو پیش میبرن و سفر قهرمان، عمدتا بدون دلیل عمیق شروع میشه و بحران هویت که لازمه ی یک سفر پرریسک هست، به شکل قابل درکی وارد روایت نمیشه.
جاسوس های واقعی، عموما با دیالوگ و بازی کردن نقش افراد خیلی عادی و بعضا احمق، کار خودشون رو انجام میدن و نقص فیلمنامه و اون تکنیک بازیگری متودی که جاسوس ها به کار میگیرن، به شکل واقع گرایانه ای ارائه نمیشه.
لوندی آنا د آرماس، بیشتر به عنوان آواتار یک جاسوس ظاهر شده تا فردی که دیالوگ های واقع گرایانه و خوش تراشی بگه و بتونه با بافت جامعه ی اطرافش یکی بشه.
توی اغلب کارهای جاسوسی هالیوودی، یه نفوذی با لباس مجلسی، وارد مهمونی و کافه میشه صرفا چون این نوع نفوذ، ظاهر جذاب و پرزرق و برقی داره، نه اینکه لزوما مهارت پیچیده ای بطلبه.
در دنیای واقعی، جاسوس ها نه با لباس شب وارد معمونی میشن و نه با دیالوگ های خوش تراش دل میبرن، بلکه با تظاهر به عادی بودن، گاهی حتی احمق بودن و با مهارت های ارتباطی ظریف، اطلاعات جمع میکنن.
در گزارش های واقعی و نیمه رسمی، جاسوس ها اغلب شخصیت هایی معمولی و کم جلوه هستن و جذابیت خاصی ندارن و با بازی نقش های ساده و قابل باور مثل تاجر، دانشجو یا حتی راننده تاکسی، وارد بافت اجتماعی میشن.
این افراد از دیالوگ های روزمره و حتی سطحی استفاده میکنن تا جلب توجه نکنن و به جای اکشن، از روابط انسانی، اعتماد سازی و تحلیل روانی بهره میبرن.
در فیلم هایی مثل Ghosted یا The Gray Man آنا د آرماس بیشتر به عنوان آواتار یک جاسوس جذاب و پرزرق و برق ظاهر میشه تا یک مامور واقعی و نقدهای زیادی به این نقش ها وارد شده چون شخصیت ها عملا دیالوگ واقع گرایانه ای ندارن و بیشتر حرفاشون شبیه شعار یا دیالوگ های تبلیغاتی هست.

داستان های جاسوسی مارکتی، به مهارت های روانی ای که یک فرد برای عادی جلوه کردن و نفوذ، مورد استفاده قرار میده، انگار که طعنه میزنن. این طعنه، از همون طرح کلی داستان و کنار هم قرار دادن کلی اکشن و جانگولر بازی وقت و بی وقت شروع میشه و بعد توی فیلمنامه، به سری دیالوگ گلیتری هم بهش اضافه میشه و کارگردان هم میاد و با چندتا بازیگر سرشناش، تبدیلش میکنه به فیلم.
فیلم های جاسوسی ای که از این فرم تبعیت نمیکنن، حتی اگر براساس یک داستان واقعی ساخته شده باشن و بازیگرای معروفی هم داشته باشن، شانس فروش ندارن.
از جمله فیلم هایی که برخلاف فرمول رایج فیلم های جاسوسی ساخته شدن و توجه چندانی جلب نکرد میشه به فیلم The Courier اشاره کرد که بندیکت کامبریج بازیش کرده و داستان واقعی گریویل وین، یک تاجر بریتانیایی هست که در دوره ی جنگ سرد، به دست ام آی سیکس و سی آی ای برای انتقال اطلاعات حیاتی از شوروی، استخدام میشه. این فیلم، برخلاف فرمول های رایج، برپایه ی واقع گرایی، تنش روانی و شخصیت پردازی عمیق ساخته شده اما در گیشه، موفقیت محدودی داشت چون فاقد همون زرق و برق مارکتی بود که مخاطب عام بهش عادت کرده.
فیلم های جاسوسی مارکتی، مهارت های واقعی نفوذ مثل عادی نمایی، بازی نقش های ساده و تحلیل روانی رو نادیده میگیرن و به جای نمایش پیچیدگی های روانی، از اکشن های وقت نشناس و دیالوگ های تزئینی استفاده میکنن و با بازیگرهای سرشناس و طراحی بصری پرزرق و برق، مخاطب رو به سمت یک خیالپردازی هدایت میکنن.
جمع بندی
به شخصه پیامی که کاری مثل The Courier سعی داشت منتقل کنه رو دوست نداشتم اما درمورد خوش ساخت بودنش شکی نیست ولی خیلی از کارهای جاسوسی و نیمه جاسوسی های مارکتی و زرد، بهم این حسو میدن که دارم کار کمدی میبینم ولی اینقدر الگوهاشون تکرار شده و سعی کردن ظاهر خوبی بهشون ببخشن که مخاطبا ازشون برای الهام گرفتن و مبارزه ی ضد سیستمی و طراحی انتقاد برعلیه سیستم استفاده میکنن درحالیکه این فیلم ها اصلا منبع خوبی نیستن و اصلا لیاقتشون این نیست که بیشتر از یه فیلم سرگرم کننده و پاپکورنی بشن.
یعنی اگر قراره علیه سیستم فکر کنیم، باید از منبعی الهام گرفت که خودش از سیستم بیرون ایستاده نه اینکه از دل مصرف گرایی و زرق و برق بیرون اومده باشه.