یکی از بزرگترین مشکلات فیلم سوپرمن 2، تغییر کارگردانش هست. ریچارد دانر که کارگردان قسمت قبلی به حساب میاد، وسط این پروژه کنار گذاشته میشه و ریچارد لستر پروژه رو به دست میگیره. این تغییر باعث میشه که فیلم، ترکیبی از دو سبک متفاوت بشه و بعضی صحنه ها در نظر مخاطبا، ناهماهنگ به نظر بیان.

بعضی از منتقدا هم عقیده دارن که فیلم، بیش از حد کمدی شده و این درحالیه که قسمت اول، به مراتب خیلی جدی تر بود. 
نحوه ی پایان بندی فیلم هم مورد انتقاد قرار گرفته که مربوط به ماجرای احساسی سوپرمن با لوییس لین میشه. 


قسمت دوم، دو سال بعد از قسم اول اکران شد و به نوبه ی خودش کار موفقی به حساب میومد. دلیل عوض شدن کارگردان هم اختلافات شدیدی که با تهیه کننده ها پیش اومده عنوان شده. 
تهیه کننده ها، نظر متفاوتی نسبت به داستان و سبک فیلم داشتن و مشخصا سعی داشتن کنترل خودشون رو اعمال کنن. این موضوع باعث شد که نسخه ی اصلی دانر، بعد ها با عنوان Richard Donner Cut منتشر بشه که به لحاظ داستانی، با نسخه ی اصلی تفاوت هایی داره.

ریچارد دانر حدود 75درصد فیلم رو ضبط کرد اما لستر برای اینکه رسما به عنوان کارگردان شناخته بشه، خیلی از صحنه ها رو دوباره فیلمبرداری کرد. نسخه ی ریچارد دانر در سال 2006 منتشر شد که درونش اولا مارلون براندو حضور داره و این درحالیه که توی نسخه ی لستر، خبری از مارلون براندو نیست چون سر دستمزد، با تهیه کننده ها به توافق نرسیدن.

هشدار: ادامه ی این مطلب میتونه داستان فیلم رو لو بده.

مارلون براندو در نسخه ی دانر حضور داره و در نظر بیننده ها، تاثیر حسی بیشتری ایجاد میکنه ولی در نسخه ی لستر، مادر سوپرمن هست که باهاش از گذشته گفت و گو میکنه. 
در نسخه ی اصلی، لوییس لین به شکل متفاوتی سعی میکنه سوپرمن رو وادار کنه تا هویت اصلی خودش رو لو بده که ممکنه بنا به سلیقه، نسخه ی دانر جالب تر جلوه کنه. 
نسخه ی دانر به لحاظ پایان بندی، شباهت زیادی به قسمت اول داره و سوپرمن زمان رو به عقب برمیگردونه تا اتفاقات رو خنثی کنه اما در نسخه ی سینمایی، پایان متفاوتی رقم میخوره. 
نسخه ی دانر با توجه به اینکه اتمسفرش بیشتر به فضای جدی قسمت اول نزدیکه، بیشتر مورد پسند طرفدارا قرار گرفته و اونو نسخه ی برتر میدونن. 


چیزی که در نقد سوپرمن دوست ندارم نادیده اش بگیرم، رفتار استعماری دی سی با خالقای اصلی سوپرمنه و همیشه به چشم یک داستان تحریف شده و تجاری شده نگاهش میکنم که میتونه خیلی از الگوهای نابهنجار رو درون خودش پرورش داده باشه.

خالقای اصلی سوپرمن، جری سیگل و جو شوستر، عملا از حقوق واقعی شخصیت شون محروم شدن و دی سی این کاراکتر رو به یکی از پرسودترین فرنچایزهای تاریخ تبدیل کرد بدون اینکه سهم خالقای اصلی رو بهشون بده. 
این مشکل، صرفا محدود به سوپرمن هم نیست و خیلی از خالقای کمیک، درگیر همین روند شدن، که تصویری از یه الگوی سیستماتیک در صنعت سرگرمیه. 
تجاری سازی شخصیت سوپرمن باعث شده که روایت اصلی اون از یه داستان خلاقانه به یه ابزار تبلیغاتی و سیاسی تبدیل بشه که میتونه الگوهای نابهنجار زیادی رو هم با خودش بیاره. 
دستکاری هایی مثل تغییرات روایی شدید، ساده سازی مفاهیم و استفاده ی تبلیغاتی، باعث شده که بعضیا سوپرمن رو کمتر به عنوان یه قهرمان و بیشتر به عنوان یه نماد دستکاری شده ی فرهنگی ببینن.
در سوپرمن 2 شاهد تضاد بین قدرت و مسئولیت هستیم. سوپرمن برای عشقش، قدرت های خودش رو کنار میذاره اما وقتی دنیا به کمکش نیاز داره، مجبور میشه دوباره اونها رو به دست بیاره. این موضوع یه تاکید قوی روی فداکاری و مسئولیت اجتماعی داره. 
زاد و همراهانش قدرت های کریپتونی دارن اما بدون وجدان و مسئولیت پذیری، از این قدرت ها استفاده میکنن. فیلم نشون میده که قدرت، بدون اخلاق، میتونه نابودگر باشه.

لوییس لین کشف میکنه که کلارک کنت درواقع سوپرمنه اما در نهایت مجبور میشه این حقیقت رو فراموش کنه. این مفهوم، به نحوی استعاره ای از سرنوشت قهرمانانه ی سوپرمن هست یعنی اینکه نمیتونه یه زندگی عادی داشته باشه و چنین موضوعی، توسط فیلم تحسین شده که لزوما نمیشه بهنجار دونستش. 
فداکاری هایی که لوییس و سوپرمن در حق همدیگه انجام میدن، به نظر سطحی نگرانه و ناشی از دیدگاه خامی هست که نسبت به رابطه دارن. درواقع رابطه شون به شکل کلیشه و ساده شده ای به نمایش دراومده و داستان بیشتر روی فداکاری های اغراق شده مانور میده بدون اینکه واقعا به پیامد احساسی واقعی تصمیماتی که این افراد میگیرن اهمیت بده.
مثلا تصمیم سوپرمن برای کنار گذاشتن قدرت هاش برای لوییس، یه حرکت عاشقانه و دراماتیک به نظر میرسه ولی به لحاظ منطقی و روایی، خیلی عجولانه است و اصلا درموردش صحبت خاصی به عمل نمیاد. 


یا وقتی لوییس میفهمه که این رابطه مشکل داره، فورا براش تصمیم گرفته میشه و حافظه اش پاک میشه. در واقع این فیلم بیشتر از اینکه درمورد انسانیت باشه، از یه مدل اسطوره ای و ابرقهرمانی استفاده میکنه که خیلی فاصله داره از پیچیدگی های واقعی عشق و رابطه. 
سوپرمن بدون خواست لوییس حافظه اش رو پاک میکنه، درواقع یه تصمیم کاملا یک طرفه و غیر قابل قبول از نظر اخلاقی. این صحنه نشون میده که سوپرمن به جای مواجهه ی واقعی با پیچیدگی های رابطه اش، مسیر ساده ای رو انتخاب میکنه یعنی پاک کردن خاطرات به جای حل مسئله. 
لوییس هیچ فرصتی نداره که خودش تصمیم بگیره چطور با این حقیقت کنار بیاد و این باعث میشه که شخصیتش در پایان فیلم، کاملا منفعل باشه. 
لوییس با اینکه عمدتا زن زیرک و قدرتمندی نشون داده میشه اما در ارتباط با سوپرمن، خیلی ضعیف و سنتی عمل میکنه و سوپرمن هم به شکل اغراق شده ای سعی داره ازش مراقبت کنه. این موضوع رو به خاطر کمرنگ بودن فمینیسم نمیدونم؛ درواقع رفتارهای سنتی و سطحی نگرانه ی توی رابطه ی عاشقانه، درمورد هر جنسیتی که ظاهر بشه میتونه توی ذوق بزنه.
این نوع نمایش صرفا در فیلم های قدیمی دیده نمیشه و حتی در آثار مدرن، کلیشه های عاشقانه ای وجود دارن که باعث میشن یکی از طرفین رابطه، منفعل تر از حد انتظار به نظر بیاد.

داستان جدا شدن مارلون براندو 
وقتی که براندو درخواست دستمزد بالایی برای نقش خودش کرد، تهیه کننده ها تصمیم گرفتن تمام صحنه هاش رو حذف کنن. در نسخه ی سینمایی، به جای مارلون براندو، شخصیت لارا یعنی مادر سوپرمن جایگزین شد تا نقش راهنمای سوپرمن رو بازی کنه. 
مارلون براندو برای حضور کمتر از 20 دقیقه در این قسمت، 3.7 میلیون دلار دستمرد خواست که حتی از دستمزد کریستوفر ریو که نقش اصلی فیلم رو داشت بیشتر بود. تهیه کننده ها حاضر نشدن این مبلغ رو بدن و در نتیجه تمام صحنه های براندو از نسخه ی سینمایی حذف شد. 
این حرکت به نحوی تصویری از قدرت برند شخصی در محیط هالیووده. باندو عملا میدونست که فیلم، بدون حضورش هنوز کامل نیست. این مبلغ از قبل مشخص شده بود و بعد از انجام فیلمبرداری، عملا قرارداد کنسل شد. براندو هم درخواست کرد تمام صحنه هاش و حتی فلش بک های قسمت اول هم مورد استفاده قرار نگیرن. 
مارلون براندو برای حضور کمتر از 15 دقیقه در سوپرمن 1978 مبلغ 3.7 میلیون دلار دریافت کرد؛ به علاوه ی 11.75درصد از فروش فیلم که درمجموع، 19 میلیون دلار میشد و عجیب بودنش رو صرفا وقتی میشه فهمید که دستمزدش با کریستوفر ریو مقایسه بشه. براندو صرفا 13 روز روی این پروژه کار کرد اما اسمش به عنوان یکی از ستاره های بزرگ سینما باعث شد که دستمزدش چند برابر بازیگر اصلی بشه. وقتی برای قسمت دوم هم همین مبلغ رو درخواست کرد، به نظر میرسه سازنده ها رفته رفته پشیمون شدن و احتمالا به این نتیجه رسیدن که نبود مارلون براندو بیشتر به سودشون هست.

جمع بندی
هالیوود همیشه فضایی بوده که در کنار خلاقیت و شکوه سینمایی، با مسائل پشت پرده ی قدرت، سیاست و تجاری سازی درگیر بوده. سیستم استودیویی اغلب، خالقا و هنرمندا رو تحت فشار میذاره که مطابق با فرمول های تجاری عمل کنن نه براساس خلاقیت خالص. خیلی از هنرمندای مستقل یا قربانی این سیستم شدن یا مجبور بودن برای حفظ استقلالشون مسیر سخت تری رو طی کنن و پشت همه ی این موجودات تحسین برانگیزی که از سینمای کلاسیک باقی موندن، هزاران آدم سرخورده است که دیگه حتی کسی اسمشونو به یاد نمیاره. مسائلی مثل استثمار نویسنده ها، بازیگرا و حتی دستکاری روایت های تاریخی یا اجتماعی برای اهداف خاص، بخشی از پتانسیل های نابهنجار این سیستم رو آشکار میکنه. وقتی که به چنین محصولی نگاه میکنم، بیشتر از لذت بردن از نبوغی که در ساختش به کار رفته، بیشتر به یاد تراژدی هایی میوفتم که توی این صنعت وجود داشته و توی هر دوره ای، به شکل مشابه هنوزم تکرار میشن.