خودشیفتگی زنانه در هالیوود عصر استودیو| معرفی کتاب
12 اردیبهشت · · خواندن 13 دقیقه
این مطلب برداشتی هست از کتاب Beyond the Looking Glass: Narcissism and Female Stardom in Studio-Era Hollywood نوشته ی آنا سالزبرگ که یک تحلیل فرهنگی و روانشناختی از تصویر زنان ستاره در هالیوود کلاسیک ارائه میده و روی مفهوم نارسیسیسم یا خودشیفتگی و رابطه ی بین ستاره و مخاطب رسانه، تمرکز کرده.

مخاطب با میل به لمس، شناخت و همذات پنداری با ستاره، در ساخت تصویر عمومیش نقش فعال داشته و یعنی ستاره و مخاطب، در یک رابطه ی دوطرفه ی نارسیستی قرار دارن.
اصطلاح آن سوی آینه یا شیشه، اشاره ای داره به جهان پشت آینه، که هم استعاره ای از خودنگری و هم ارجاعی داره به کتاب لوئیس کارول که اشاره ای به دنیای درونی و رسانه ای ستاره ها داره.
نارسیسیسم در این کتاب هم به معنای روانشناختیش به کار رفته و هم به عنوان یک پدیده ی فرهنگی که برای توصیف نوعی از زنانگی به کار میره.
بقیه در ادامهی مطلب。.゚+ ⟵(。・ω・)
در سال 1999، حراج وسایل شخصی مرلین مونرو در کریستی، تبدیل به یک رویداد فرهنگی شد و این حراج حتی شامل وسایل روزمره مثل کفش و لوازم آرایش هم میشد. این اشیا برای خریداران و تماشاگرها، نوعی نزدیکی جسمی و عاطفی به تصویر روی پرده فراهم میکردن و نوعی میل نارسیسیستی برای یکی شدن با ستاره رو میشد درونش دید.
یکی از خریدارها، وقتی همسرش که عملا مقلد مرلین بود، کفش های واقعی مونرو رو خرید، گفت: این ها کفش های مونرو هستن، نه استر.
یعنی حتی تقلید هم نباید با اصل یکی بشه، شیء حامل هویت مقدس ستاره است.
نویسنده این میل به نزدیکی و تملک رو در پایان فیلم All About Eve پیش بینی شده میدونه. داستان این فیلم اینه که شخصیت Phoebe، طرفدار جوان، دربرابر آینه ی سه وجهی اتاق Eve می ایسته و خودش رو آماده ی دنبال کردن راه ستاره ی مورد علاقه اش میبینه. این تصویر، تقاطع نارسیسیسم، بدن و ستاره بودن رو به شکلی نمادین و پیش گویانه نمایش میده.

فیبی با ردای شبانه ی ایو و جایزه ی تئاتر، در اتاق ستاره است و حالا خودش رو جانشین بالقوه میبینه و صرفا دیگه یک طرفدار نیست. آینه ها، نه فقط بازتاب، بلکه تصویری از آینده ی احتمالی پیش روی بازیگر هستن.
برخلاف نارسیس که در تصویر خودش غرق میشه و هرگز به وحدت نمیرسه، فیبی در آستانه ی عبور از آینه است و هم طرفدار، هم بازیگر و هم وارث به حساب میاد.
ردای شب، جایزه و آینه ها، همه تبدیل به اشیای آیینی میشن و ابزارهایی برای ورود به قلمرو ستاره بودن به حساب میاد و دیگه حس تقلید یا تملک و جانشینی رو تداعی نمیکنن.
همونطور که خریدارها در سال 1999 با خرید کفش ها و لباس های مونرو دنبال لمس اسطوره بودن، فیبی با پوشیدن ردای ایو، دنبال ورود به جهان ستاره است.
بازیگر زن در دوره ی استودیو، نه فقط الهه ی عشق یا بمب بلوند، بلکه انسانی بود که بین نقش داستانی، تصویر آرمانی و بدن واقعی خودش تعادل وجودی برقرار میکرد. این تعادل، نه فقط برای خودش، بلکه برای تماشاگر هم تجربه ای مشترک میساخت و این یعنی پرده ی سینما، نوعی رسانه ی بسیار ملموس و قابل همدلی بود.
تماشاگر با دیدن ستاره ای که خودش درگیر تصویر آرمانیش هست، وارد بازی پیچیده ای از میل، همذات پنداری و لمس میشه و این تجربه، هم درون متنی و هم بیرون متنی بود.
نویسنده با استناد به مقاله ای از روث بری، در سال 1920 نشون میده که ستاره ها، حتی قبل از شهرت، درگیر ترس و میل به دیده شدن بودن؛ به عبارتی اون شکوه و درخشش، بهای سنگینی داشت و خودادراکی ستاره ها، مدام بین تایید و تخریب به دست افکار عمومی در نوسان بود.
به عقیده ی نویسنده، در این دوره هم ستاره و هم مخاطب، درگیر میل به یکی شدن با تصویر آرمانی هستن اما این میل، همزمان سازنده و شکننده است و ستاره با بدنش، تصویرش و نقش هاش، این میل رو فعال میکنه. مخاطب با نگاه، خرید و تقلید، به این میل، جواب میده.
برخلاف نظریه های سنتی که تماشاگر رو صرفا فاعل نگاهی مردونه میدونن، سالزبرگ نشون میده که ستاره های زن مثل گرتا گاربو، آوا گاردنر و مرلین مونرو، بین حضور فیزیکی و تصویر ایده آل شده شون در نوسان بودن و این تنش، بخشی از فرآیند قدرت گرفتنه.
کتاب نشون میده که میل تماشاگر فقط بصری نیست بلکه حسی، جسمی و حتی عاطفیه و ستاره ها این میل رو هم هدایت میکنن و هم ازش آسیب میبینن. خودشیفتگی در اینجا به معنی فرو رفتن در تصویر نیست بلکه راهیه برای بازتاب، تکه تکه شدن و کشف هویتی که در دل شهرت وجود داره.
سالزبرگ نشون میده که چطور بازیگری زنانه در دوره ی استودیو، فقط در دیالوگ یا فیلمنامه نیست بلکه در ژست ها، صدا و فیزیک بدن هم میشه فرآیند شکل گرفتن روایت رو دید.
اتمسفر خاص هالیوود در دوره ی استودیو، یعنی دوره ای که از حدود دهه ی 1920 تا 1960 ادامه داشت، دیگه به شکل سابق وجود نداره. بازیگرها تحت تاثیر قراردادهای بلند مدت کار میکردن و این وضعیت، حتی ظاهر، روابط و مصاحبه هاشون رو تحت کنترل قرار میداد. استودیوها ستاره ها رو مثل محصول طراحی میکردن و اسم هنری، سبک لباس و حتی داستان زندگی ساختگی ای رو براشون دست و پا میکردن. هر استودیو تخصص خاصی داشت و بعضی ها صرفا روی سینمای موزیکال تمرکز داشتن، بعضی ها روی نوآر و ملودرام، که این باعث میشد بازیگرها در تیپ خاصی گیر بیوفتن.
برندسازی از ستاره ها هنوز ادامه داره ولی حالا میشه کنترل شخصی بیشتری رو مشاهده کرد. امروزه بازیگرها خودشون برندشون رو میسازن ولی هنوز فشار رسانه ای و الگوسازی وجود داره. فیلم ها هنوز با اسم بازیگرها فروخته میشن و تصویر عمومی شون نقش کلیدی داره، مثل همون دوران، ولی با ابزارهای جدید مثل شبکه های اجتماعی هم اتمسفر رو به شدت تغییر دادن.

خیلی از فیلم سازها مخصوصا در کارهای پست مدرن، به اون دوره ی خاص از هالیوود اشاره میکنن یا ازش الهام میگیرن که شاید معروف ترینشون لالالند و بابیلون باشه.
هورتنس پادرمیکر در سال 1951، در یک اثر پژوهشی درباره ی هالیوود، از مفهوم خودشیفتگی در دنیای سلبریتی های هالیوودی نوشت و گفت که بعضی از ستاره ها واقعا باور میکنن تبلیغاتی که درباره شون منتشر شده، شخصیت واقعیشونه.
اون این تیپ ها رو "نوع نگاه کن به من" نامگذاری کرد یعنی افرادی که توجه دائمی به رسانه ها، زندگی خصوصی، مهمونی ها و حتی عادت های خوابشون دارن و میل نمایشی ذاتیشون به واسطه ی همچین تبلیغاتی بیشتر میشه.
به زعم پادرمیکر، هالیوود یک ماشین عظیم ساخت برای بهره برداری از این کیفیت نمایشی بازیگرهاست. چند سال بعد، منتقدی به اسم توماس وایزمن، خودپرستی رو یکی از گناهان مرگبار هالیوود معرفی کرد. اون از میل وسواس گونه ی بازیگرها برای دوست داشته شدن نوشت و از طریق نامه های طرفداری، تعریف های رسانه ای و ستایش عمومی، ادعای خودش رو تشریح کرد.
وایزمن طعنه زد که در هالیوود، هر بازیگر قراردادی ای با حقوق هفتگی 75 دلار، خودش رو در حد گرتا گاربو میدونه. هالیوود در نگاه این نویسنده، تبدیل به نسخه ای فضایی از آینه ای شد که شخصیت ها در اون، خودهای ممکنشون رو میبینن یعنی جایی که تصویر ایده آل به افراد مشتاق، چشمک میزنه و همزمان، تقاطع بین بدن واقعی و شخصیت مصنوعی رو صنعتی میکنه تا از ستاره های تثبیت شده سود بیشتری ببره.
اما نویسنده ی اصلی این کتاب، هالیوود رو به عنوان یک هم بازی درنظر میگیره و صرفا اونو یک بستر نمیدونه بلکه به هالیوود به عنوان یک شخصیت روایی نگاه میکنه. با تحلیل تاریخی و خوانش دقیق فیلم ها، کتاب نشون میده که تصویر زن خودشیفته در سینما، مسیری رو طی میکنه که با ظهور و افول دوران استودیو هم راستا بوده.
طی این جریان تغییر، تصویر زن هم تکامل پیدا کرد و هالیوود به عنوان کارخانه ی رویا، تلاش کرد اسطوره و واقعیت رو یکی کنه اما نتونست کاملا کنترل کنه که وجود سینمایی زن ایده آل، چطور شکل گرفت.
نویسنده توضیح میده که چطور نظریه پردازان سینما، از جمله کریستین متز، فیلم رو به عنوان نوعی آینه ی جدید برای مخاطب درنظر گرفتن و این موقعیت رو با اتکا به نظریه های لاکانی توضیح میده.
مری آن دوآن و لورا مالوی هم در دهه ی 70 و 80، به طور جدی به مسئله ی همذات پنداری افراطی تماشاگر زن با تصویر ایده آل روی پرده پرداختن و پیامدهای فمینیستی این پدیده رو بررسی کردن.
در ادامه، امی لارنس با کتاب Echo and Narcissus اسطوره ی نارسیس و اکو رو به جنبه های شنیداری و بصری فیلم های عصر طلایی سینما منتقل میکنه. جکی استیسی هم در کتاب Star Gazing تحلیل تجربی از نحوه ی همذات پنداری زنان با ستاره های کلاسیک ارائه میده.
لورا مالوی در کتاب Death 24X a Second تماشاگر امروزی رو به عنوان کسی توصیف میکنه که با تکنولوژی های جدید مثل عقب زدن، مکث و جلو زدن، میل فتیش گونه ای برای کنترل تصویر پیدا کرده و این کار مثل تماشای تصویر هست که نه با هدف همذات پنداری بلکه برای تملک انجام میشه.
اما کتاب فراتر از آینه، سعی داره فراتر بره و خود هالیوود رو مورد مطالعه قرار بده و با استفاده های نظریه های جدید درباره ی بدن و تجسم از ویوین سابچک و لورا مارکس، و همچنین نظریه های فرهنگی از رنه ژیرار مثل نظریه ی رقابت تقلیدی، و نظریه ی ادگار مورن با عنوان "نفوذ بین نقش و ستاره"، به بررسی رابطه ی خود و دیگری در تجربه ی بین ذهنی بپردازه.
برای زمینه سازی تاریخی، کتاب به مجلاتی مثل Motion Picture, Picture Play و Life رجوع میکنه که شخصیت های مصنوعی ستاره ها رو میساختن و تبلیغ میکردن.
در فصل های پایانی کتاب، نقش رسانه های جدید در تغییر رابطه ی بین ستاره های عصر طلایی و مخاطب های امروزی بررسی میشه. بولتر و گرسین عقیده دارن فیلم های کلاسیک امروز در منطق رسانه زدگی افراطی گرفتار شدن و حتی عنصر خودشیفتگی در این کارها دیده میشه چون خودشون رو آگاهانه و راضی از قدرت واسطه گری نشون میدن.
تصویر یک ستاره ی زن روی پرده، فقط برای تماشا نیست بلکه برای تصاحب هم هست. تماشاگر، بخصوص در عصر رسانه های جدید، دیگه فقط نمیخواد ببینه بلکه میخواد کنترل کنه و بارها و بارها یک لحظه ی خاص رو تکرار کنه. این یعنی تصویر دیگه فقط یک بازتاب نیست بلکه تبدیل به شیء قابل تملک شده و مثل یک جسم یا خاطره رفتار میکنه. با تکنولوژی هایی مثل یوتیوب، اینستاگرام و حتی گیف ها، تصویر ستاره ها تکه تکه شده و قابل مکث، بازنشر و قابل تملک شدن. تماشاگر میتونه یک لحظه ی خاص رو جدا کنه، آرشیو کنه و حتی بازتعریفش کنه.
چیزی شبیه به این تملک در آسیای شرقی، به شکل ملموس تری دیده میشه و حالت افراطی پیدا کرده. طوری که اگر یک آیدل تصمیم بگیره جفت گیری کنه، ممکنه کلی از طرفدارهاش شاکی بشن.
شرکت ها آیدل ها رو طوری طراحی میکنن که همیشه در دسترس، بی نقص و مال همه باشن و نه لزوما مال خودشون یا مال یک نفر خاص. طرفدارها هم گاهی احساس میکنن که آیدل باید مجرد بمونه تا خیال عاشقانه ی اونها از بین نره. وقتی آیدل وارد رابطه ی واقعی میشه، این خیال میشکنه و طرفدار احساس میکنه تصویری که مال خودش بوده، حالا از دست رفته.
طرفدارها با خریدن آلبوم، دیدن ویدیو و شرکت در رویدادها، حس میکنن سهمی از آیدل دارن و این سهم، وقتی با واقعیت زندگی آیدل برخورد میکنه، تبدیل به خشم یا ناامیدی میشه.
در ادامه ی کتاب آنا سالزبرگ که مشغول بررسیش هستیم، نویسنده در مورد تاثیر رسانه های جدید بر بازنمایی ستاره های کلاسیک هالیوود میپردازه و درمورد این توضیح میده که چطور این ستاره ها در عصر دیجیتال، تبدیل به "خودِ شبکه ای" میشن. شبکه های تلویزیونی مثل موزه های سینمایی عمل میکنن و صرفا وظیفه ی حفظ کارهای کلاسیک رو ندارن بلکه برای بازسازی و بازفروش کارهای کلاسیک در بازار نوستالژی عمل میکنن. بازآفرینی دیجیتال ستاره ها در تبلیغات، یوتیوب و DVDها باعث میشه که ستاره های قدیمی، دوباره در قالب های جدید ظاهر بشن اما این بار، نه به عنوان انسان های زنده بلکه به عنوان تصویرهایی که قابل دستکاری هستن.
کتاب ها و مطالعات جدید درباره ی ستاره های قدیمی، نشون میدن که میراث فرهنگی این افراد هنوز زنده و در حال بازتفسیر شدنه.
در دهه ی 50، روانکاوی مثل "سکس" موضوع محبوب گفت و گوهای غیر رسمی در هالیوود بود و نویسنده با این مقدمه وارد مباحث پیچیده تری مثل تحلیل نارسیسیم و مفهوم ستاره بودن میشه.
فروید میگه که هر فرد در کودکی، نوعی نارسیسیم اولیه رو تجربه میکنه یعنی تمرکز کاملی روی لیبیدوی خودش داره. بعدها بعضی افراد ممکنه دوباره به این حالت برگردن که میشه بهش گفت نارسیسیسم ثانویه، و به جای اینکه انرژیشون رو صرف رابطه با دیگران کنن، روی خودشون متمرکز میشن.
فروید چهار نوع میل رو توضیح میده؛ چیزی که خودش هست، چیزی که قبلا بوده، چیزی که دوست داره بشه و کسی که قبلا بخشی از خودش بوده، مثل فرزند. سه مورد اول براساس تصویر یا ایده آل شکل میگیرن ولی مورد آخر، یعنی عشق والد به فرزند، بازسازی وحدت از دست رفته است.
زن نارسیسیت در نگاه فروید، زن زیبایی هست که به خاطر محدودیت های اجتماعی در انتخاب معشوق، ممکنه فقط خودش رو دوست داشته باشه و این عشق به خود، برای دیگران هم جذابه چون یادآور وضعیت لیبیدویی دست نخورده ای هست که خودشون ازش عبور کردن. با این وجود، زن میتونه این خودمحوری رو با عشق به فرزند جبران کنه چون فرزند، بخشی از خودش در بیرونه.
زن نارسیسیست در موقعیتی پیچیده قرار داره چون هم بسته به خودشه و هم دائما در حال بازتاب دادن خودش به دیگرانه و انگار خودش رو، هم میبینه و هم نمایش میده و این همون نقطه ی اتصال پیدا کردن با ستاره های زن در سینماست.
به زبان ساده تر، فروید میگه که همه ی آدم ها در کودکی، یه دوره دارن که فقط خودشون رو دوست دارن و انگار دنیا فقط حول محور خودشون میچرخه و بعدها دوباره برمیگردن به اون حالت و بیشتر انرژیشون رو صرف خودشون میکنن. زن در این کتاب، به عنوان کسی که در دل ساختارهای اجتماعی و تصویری گیر افتاده بررسی میشه و نارسیسیسمش هم منبع قدرته و هم منبع سوتفاهم تلقی میشه. یعنی زیبایی و خودبسندگیش، باعث جذابیت میشه ولی همین ویژگی ها باعث میشن دیگران نتونن باهاش ارتباط واقعی بگیرن. در سینما، این زن تبدیل به ستاره میشه یعنی کسی که دائما دیده میشه، ولی کمتر شنیده یا فهمیده میشه و مثل یک آینه ی زیباست که فقط تصویر میده و فاقد صدا هست.
سالزبرگ نمیگه که این زن ها مشکل دارن، بلکه میگه جامعه و سینما، اونها رو در موقعیتی قرار داده که پر از تناقض هستن و این تناقض، هم برای خودشون دردناکه و هم میتونه درنهایت، تبدیل به تجربه ی بدی برای تماشاگرها بشه.
جمع بندی
این کتاب بررسی میکنه که چطور بازیگرهای زن در دوره ی استودیوهای بزرگ هالیوود، یعنی دهه های 20 تا 50، نه صرفا به عنوان آیکان های زیبایی بلکه به عنوان سوژه های زنده و پیچیده در تعامل با نقش های سینمایی، تصویر عمومی و بدن، وجهه ی اجتماعی خودشون رو میساختن.
سالزبرگ مدل کلاسیک روانکاوی رو که تماشاگر رو از ستاره جدا میدونه، به چالش میکشه و نشون میده که مخاطب مدرن، دنبال ارتباط مادی و تجربی با ستاره است و صرفا صحبت از یه سری فانتزی نیست.
بازیگرهایی مثل گرتا گاربو، آوا گاردنر و مرلین مونرو، نه فقط نقش بازی میکردن بلکه با تصویر آرمانی خودشون درگیر بودن و نوعی دیالوگ بین بدن واقعی و تصویر ایده آل وجود داشت. کتاب نشون میده که خودشیفتگی در ستاره های زن، نه نشونه ی ضعف یا سطحی بودن بلکه ابزاری برای کسب قدرت، میل و هویت بوده.