دهه‌ی 50 به خاطر افول سینما و ظهور تلویزیون شناخته میشه. تلویزیون مثل یک رقیب بی رحم وارد خونه ها شد تا سال 1950، بیشتر از 10 میلیون خانواده‌ی آمریکایی تلویزیون داشتن. مردم ترجیح میدادن که توی خونه بمونن، سریال ببینن، شام بخورن و دیگه برای هر فیلم به سینما نرن.

این باعث شد تعداد تماشاگرها از 90 میلیون در 1946 به 60 میلیون در 1950 و 40 میلیون در 1960 کاهش پیدا کنه. 
از جمله اتفاقات حقوقی مهم در این دوره، فروپاشی سیستم استودیویی با شکل گرفتن قوانین جدید بود. با حکم دادگاه عالی آمریکا در پرونده‌ی Paramount Decree استودیوها مجبور شدن مالکیت سینماها رو واگذار کنن و این تصمیم باعث شد کنترل استودیوها بر تولید، پخش و نمایش فیلم ها شکسته بشه و نتیجه اش افزایش تولید مستقل، آزادی بیشتر برای فیلمسازها و تنوع در روایت ها بود. 
 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

طبق روال هر دهه، نسل جدیدی از بازیگرها ظهور میکنن و در این دوره هم شاهد ستاره های ضد قهرمان هستیم. بازیگرهایی مثل مارلون براندو، جیمز دین و پل نیومن وارد صحنه شدن و دیگه مثل ستاره های دهه‌ی 40 رفتار نمیکردن. عموما رفتار شکننده، عصبی و نافرمانی داشتن و سبک بازیگرشون به روش متد اکتینگ نزدیک شد یعنی با تجربه‌ی شخصی و احساس واقعی، نقش رو پیاده میکردن.

همچنین در این دوره شاهد ستاره های زن با تصویر تازه هستیم منجمله مرلین مونرو، آوا گاردنر و کیم نواک که نماد زن های اغواگر، آسیب پذیر و گاهی تراژیک شدن و دیگه خبری از زن های کلاسیک و کنترل شده‌ی دهه‌ی 40 نبود. زن ها حالا جذاب، پیچیده و گاهی خطرناک بودن. 


در این دهه، هالیوود نوعی فشار سیاسی و اخلاقی رو تجربه کرد چون همزمان هست با دوره‌ی مک کارتیسم و ترس از کمونیسم که باعث شد خیلی از فیلمسازها و نویسنده ها تحت بازجویی قرار بگیرن و لیست سیاه، سانسور و فشارهای اخلاقی باعث شد سینما گاهی محافظه کار بشه و بعضا جنبه‌ی زیرزمینی پیدا کنه. 
متد اکتینگ دقیقا در دهه‌ی 50 میلادی وارد جریان اصلی هالیوود شد و همه چیز رو زیر و رو کرد. متد اکتینگ بازیگر رو تشویق میکنه که نه فقط نقش رو بازی کنه بلکه واقعا تبدیل به اون شخصیت بشه و بازیگر از خاطرات شخصی، احساسات واقعی و حتی تجربه های دردناک خودش استفاده میکنه تا نقش رو زنده کنه. 
بنیانگذار اصلیش کنستانتین استانیسلاوسکی اهل روسیه بود که در تئاتر مسکو، سبک جدیدی از بازی رو معرفی کرد. در آمریکا، لی استراسبرگ این روش رو گسترش داد و تا دهه‌ی 50، این سبک وارد هالیوود شد و بازیگرهای مختلفی، به کمکش درخشیدن.

در این زمینه، سینمای دهه‌ی 50 یک نقطه‌ی انفجار به حساب میاد از این بابت که سینمای ناطق، دیگه نیازی به بازی های اغرق شده نداشت و مردم دنبال واقعیت روانی بودن. نسل جدید بازیگرها برخلاف ستاره های زرق و برق دار دهه‌ی 40، نوعی نافرمانی رو از خودشون بروز میدادن و روزنامه نگار معروفی به اسم هدا هاپر، این سبک رو مکتب بازیگری پیرهن چرکی ها معرفی کرد چون بازیگرها دیگه شبیه ستاره های کلاسیک نبودن بلکه خیلی به آدم های واقعی شباهت داشتن. 
فکر میکنم ظهورش اجتناب ناپذیر بود از این بابت که رقابت برای دیده شدن، احتمالا بیشتر شد و بازیگرا در این دوره سعی کردن بعضا کارهای جنون آمیزی انجام بدن تا جایگاه خودشون رو پیدا کنن. الان هم وارد مراحل افراطی تری داره میشه. لباسای عجیب، رفتارای عجیب، حرفای عجیب...
وقتی نمیشه رقابت رو با خلاقیت سالم پیروز شد، رقابت وارد فاز رفتارای جنون آمیز میشه. هرچند که متد اکتینگ به خودی خود جنون آمیز نیست اما نمیشه انکار کرد که کار پرریسکیه. 
متد اکتینگ در اصل یک روش عمیق و انسانی برای بازیگریه اما وقتی وارد فضای رقابتی، رسانه زده و پر از فشار دیده شدن میشه، میتونه حواشی زیادی درست کنه.

آدری هیپبورن ازجمله چهره هایی بود که توی این دوره درخشید و تبدیل به نماد ظرافت، وقار و زیبایی درونی شد. 
اسامی آشنای زیادی رو میشه در این دوره دید که به خیلی هاشون در طول مقاله اشاره شد. 
بسیاری از فیلم های برجسته‌ی این دوره، در حال حاضر فراموش شدن و محبوبیت خاصی ندارن. سینمای این دوره، بیشتر از اونچه که میشه فکرشو کرد تحت تاثیر مک کارتیسم قرار گرفت و باعث شد که فیلمسازها با محدودیت زیادی کار کنن. در دوره‌ی جنگ سرد، دولت آمریکا به شدت دنبال کمونیست ها میگشت و هالیوود یکی از اهداف اصلی بود. صدها نویسنده، کارگردان و بازیگر، به خاطر گرایش های سیاسی یا حتی شایعه، در لیست سیاه قرار گرفتن. افرادی مثل دالتون ترومبو مجبور شدن با اسم مستعار کار کنن و این دوره باعث سانسور، ترس و فروپاشی اعتماد در صنعت شد. طبیعتا در همچین دوره هایی نمیشه انتظار داشت که فیلم هایی ظاهر بشن که بتونن در هر دوره‌ی زمانی یا فرهنگی، محبوبیت خودشون رو حفظ کنن. 
در سال 1955، جیمز دین در سن 24 سالگی در تصادف رانندگی کشته شد. مرگش تبدیل شد به نماد تراژدی نسل جوان، نافرمانی و اضطراب اجتماعی و فیلم Rebel Without a Cause بعد از مرگش اکران شد و اسطوره اش رو تثبیت کرد.

بحران های روانی بازیگرها و فشار رسانه ای، در این دوره به شکل چشمگیری خودنمایی میکرد. مرلین مونرو درگیر افسردگی، اضطراب و فشار شدید رسانه ها بود و زندگی شخصیش، ازدواج ها و رفتارهاش دائما زیر ذره بین بودن. رسانه گاهی بیشتر از فیلم ها از زندگی خصوصی ستاره ها تغذیه میکردن.
همچنین در این دوره یه سری شایعات تاریک درباره‌ی والت دیزنی شکل گرفت که هنوز هم گاها مورد توجه قرار میگیره. در بعضی از منابع، ادعاهایی درباره‌ی ارتباط دیزنی با نازی ها یا حمایت از مک کارتیسم مطرح شد. این شایعات هرچند قطعی نیستن ولی نشون میدن که در اون دوره، نوعی فضای پرتنش و سیاسی حاکم بوده. 
جنگ سرد، رسما در این دهه شروع شد ولی ریشه هاش به اواخر دهه‌ی 40 برمیگرده. دهه‌ی 50 زمانی بود که این رقابت ایدئولوژیک، نظامی و روانی، بین آمریکا و شوروی وارد فاز علنی و ساختاری شد. 
جنگ سرد با ترس، تبلیغات، جاسوسی و رقابت تسلیحاتی پیش میرفت. آمریکا و شوروی هیچوقت مستقیما با هم نجنگیدن ولی در کل دنیا، درگیر جنگ های نیابتی شدن.

اما درمورد جیمز دین صحبت شد که صرفا 24 سال عمر کرد. قضیه‌ی نمادین شدن مرگش این هست که نقش های این بازیگر، خیلی با مردم ارتباط میگرفت و این حسو ایجاد میکرد که نقش هاش درواقع خودش بودن. در فیلم هایی مثل شورشی بی دلیل و شرق بهشت، جیمز دین نقش هایی رو بازی کرد که دقیقا مثل خودش بودن یعنی پسرهایی با خشم درونی، با پدر هایی که نمیفهمیدن یا جامعه ای که حاضر به قبول کردن همچین شخصیتی نبود و آثارش عملا تبدیل به نوعی اعتراف تصویری شدن. 


جیمز دین قبل از اینکه پیر بشه، یا حتی خودش رو تکرار کنه مرد، یعنی در اوج رفت و این نوع مرگ، تاثیر زیادی روی تحریک احساسات عمومی داره. مرگش در تصادف با پورشه 550 اسپایدر در مسیر مسابقه اتفاق افتاد و این نوع مرگ، احساسات جوانان رو تحریک کرد. 
برخلاف ستاره های جنجالی اون دوره، جیمز دین بیشتر با سکوت، نگاه و حالت بدنش حرف میزد. اون نوعی شکنندگی مردانه رو نشون داد که تا قبل از اون توی سینما دیده نشده بود. مردم حس کردن که اون واقعا درد داره و صرفا نقش بازی نمیکنه. این شخصیت در تقابل کامل با اضطراب های دهه‌ی 50 بود و تبدیل شد به آینه‌ی اون اضطراب ها.

و اما درمورد والت دیزنی
همونطور که گفته شد، والت دیزنی متهم شد به فعالیت سیاسی. از جمله‌ی این شایعات و اتهامات اینه که والت دیزنی در دهه‌ی 50 به عنوان خبرچین FBI کار میکرد و درباره‌ی انیماتورها و بازیگرهایی که مشکوک به گرایش های کمونیستی بودن، گزارش میداد. این همکاری در دوره‌ی مک کارتیسم اتفاق افتاد و در این دوره، ترس از کمونیسم همه جا رو گرفته بود. 
یکی از جنجالی ترین شایعات اینه که دیزنی با لنی ریفنشتال، فیلمساز محبوب هیتلر، دیدار داشته و حتی پارک خودش رو بهش نشون داده و این شایعه باعث شد بعضی ها دیزنی رو متهم به همدلی با نازی ها کنن، هرچند هیچ سند قطعی در این باره وجود نداره. 
گفته میشه والت دیزنی عضو فرقه های ماسونی بوده و در بعضی انیمیشن ها مثل Fantasia نمادهایی مثل پنتاگرام، چشم جهانبین و هرم دیده میشن. بعضی ها این نمادها رو نشونه‌ی سابلیمینال های شیطانی یا پیام های زیرپوستی میدونن. 
شخصیت های شرور دیزنی، اغلب قدرتمند، مرموز و ترسناک طراحی میشدن و این موضوع به کرار مورد انتقاد قرار گرفت. محیط هایی مثل قلعه های تاریک، جنگل های ترسناک و زندان های مخفی، بخشی از فضای روانی کارهای دیزنی بودن. بعضی از طرفدارها عقیده دارن که دیزنی از ترس و مرگ به عنوان ابزار تربیتی استفاده میکنه و این تصاویر لزوما جنبه‌ی سرگرمی ندارن. 
تئوری های تاریک درمورد داستان های دیزنی هم ممکنه به کرار به گوشتون خورده باشه. مثلا گفته میشه پیتر پن یه قاتل مخفی بوده که پسرهای گمشده رو وقتی زیاد میشدن، حذف میکرد یا اینکه کاپیتان هوک، مادر آریل رو کشته و این باعث ترس پری های دریایی از دزدهای دریایی شده.

انیمیشن فانتازیا هنوز هم محبوبیت خاص خودش رو داره به عنوان یکی از جسورانه ترین و تجربی ترین کارهای دیزنی شناخته میشه. یه انیمیشن موزیکال تصویری که شامل 8 قطعه موسیقی کلاسیک میشه و هرکدوم با انیمیشن مخصوص خودش همراهه. قطعاتی از باخ، چایکوفسکی، بتهوون، موسورگسکی و بقیه‌ی آهنگسازهای بزرگ رو میشه شنید. 
معروف ترین بخشش جایی هست که میکی ماوس در نقش شاگرد جادوگر ظاهر میشه و به عنوان اولین فیلمی شناخته شده که با سیستم صوتی استریو و ساراند پخش شد. دیزنی قصد داشت با این کار، هنر والا رو وارد سینمای عامه کنه و با وجود شکست مالی اولیه، بعدها تبدیل به اثر کالت و الهام بخش نسل های بعدی شد. 
معادل فارسی اسم یکی از این فرقه هایی که دیزنی رو متهم به عضویت درونش میکنن، روزیکروسیانیسم یا چلیپای گلگون هست که یه فرقه‌ی فلسفی و عرفانی در اوایل قرن 17 بود و بنیان گذارش یک الهی دان آلمانی به حساب میاد. این فرقه ترکیبی از کابالا، عرفان مسیحی و هرمسیه و هدفش اصلاح معنوی بشر، هماهنگی با طبیعت و نگه داشتن اسرار تا زمانیه که بشریت آماده باشه. 
این گروه باور به وجود دنش مخفی دارن که صرفا افراد آماده میتونن درکش کنن و تاثیر زیادی روی شکل گیری فراماسونری و جنبش های رازآمیز قرن های بعدی داشته. 
فرقه‌ی دیگه ای که به دیزنی نسبت داده شده، فرقه‌ی دمولی هست که یک سازمان جوانان وابسته به فراماسونری، تاسیس شده در امریکا در سال 1919 هست و هدفش آموزش هایی مثل وفاداری، صداقت و رهبری معنوی به نوجوانان بود. فعالیت این فرقه بیشتر نمادین و اخلاق محوره و چندان جنبه‌ی سیاسی و عرفانی نداره، حداقل نه در ظاهر.

اما برگردیم سراغ دهه‌ی 50 و اخبار جنجالیش. موفق ترین فیلم این دهه، فیلم بن هور بود که حماسه‌ی مذهبی به حساب میومد و تونست تغییرات زیادی در سینمای دهه‌ی 50 ایجاد کنه. این کار در سال 1959 منتشر شد و بازیگر اصلیش، چارلتون هستون بود که نقش یهودا بن هور رو بازی میکرد. این فیلم با بودجه‌ی 15 میلیون دلار که در اون زمان رقم بسیار قابل توجهی به حساب می اومد ساخته شد و صحنه‌ی مسابقه‌ی ارابه ها به عنوان یکی از نمادین ترین و نفس گیرترین سکانس های تاریخ سینما شناخته شده. 
این فیلم تونست 11 جایزه‌ی اسکار، ازجمله اسکار بهترین فیلم، بهترین بازیگر و بهترین کارگردانی رو به دست بیاره. 
این فیلم در گیشه‌ی جهانی بیشتر از 74 میلیون دلار فروش داشت که با احتساب تورم، رقم بسیار قابل توجهی در کل تاریخ سینما هست و نه فقط به لحاظ مالی بلکه به لحاظ تکنولوژی، روایت و عظمت تولید، نقطه عطفی در تاریخ هالیوود به حساب میاد. 
این اثر باعث شد سینما دوباره دربرابر تلویزیون قد علم کنه و عملا چیزی داشت که تلویزیون نمیتونست نشون بده. 
این فیلم زمانی بیش از 3 ساعت داره و به مرور زمان، کمی مورد بی توجهی قرار گرفته و در مقایسه با کارهایی که محتوای مذهبی و سیاسی خاصی نداشتن، کمتر در فرهنگ عمومی ملت های مختلف باقی مونده.

جمع بندی
دهه‌ی 50 برای خیلی ها دوره‌ی دور و مه آلودیه و فیلم هایی مثل بن هور بیشتر در حافظه‌ی نسل های قدیمی تر آمریکایی و اروپایی زنده هستن و نسل ما بیشتر با فیلم های دهه‌ی 90 و 2000 مثل گلادیاتور آشناست. 
بن هور یه پروژه‌ی عظیم به حساب میاد ولی سبک روایتش کلاسیکه و با ریتم کند و دیالوگ های سنگین، برای مخاطب امروز که به روایت های سریع، دیالوگ های تند و جلوه های ویژه عادت کرده، ممکنه جذابیت کمتری داشته باشه.