تشابهشناسی و تفاوتشناسی به عنوان دو مهارت روانی
13 اردیبهشت · · خواندن 5 دقیقه
این مطلب درمورد دو مفهوم مقایسه به قصد پیدا کردن تشابه و مقایسه به قصد پیدا کردن تفاوت هست.
این موضوع در فلسفه و منطق، سابقه ی طولانی ای داره و معمولا تحت عناوین خاصی مورد بحث قرار میگیره.
مقایسه به قصد پیدا کردن تشابه معمولا با عنوان تشبیه و قیاس شناخته میشه. این فرآیند ذهنی در فلسفه، مبنای استدلال قیاسی هست. در این روش با پیدا کردن شباهت های ساختاری بین دو حوزه ی متفاوت مثل "کلیک موس" و فشار دادن ماشه" سعی در توضیح یکی به کمک دیگری داریم.
اما مقایسه به قصد پیدا کردن تفاوت معمولا با اصطلاح تمایز و تفکیک شناخته میشه. فیلسوفا از این روش برای مو شکافی مفاهیم و روشن کردن مرزهای دقیق بین پدیده ها استفاده میکنن تا از قاطی شدنشون با هم جلوگیری کنن.
مقایسه به قصد پیدا کردن تشابه یا استدلال از طریق تشبیه و قیاس ریشه در زبان سونانی داره و توسط افرادی مثل افلاطون و ارسطو به کار رفته. در زبان یونانی اصطلاحا بهش Analogos به معنی نسبت متناسب گفته میشه.
در حقیقت این روش، یکی از اصلی ترین ابزارهای شناخت هست. به عوان مثال، تشبیه معروف افلاطون یعنی غار، بر این اصل بنا شده: "همونطور که زندانی ها در غار، سایه ها رو میبینن و فکر میکنن حقیقته، ما هم داده های حسی رو به جای واقعیت نهایی تصور میکنیم."
هدف این مقایسه، پیدا کردن الگوها و ساختارهای مشترک هست.
اما مقایسه به قصد پیدا کردن تفاوت یا تمایزگذاری و تفکیک:
ویلیام جیمز در کتاب اصول روانشناسی به نقل از جان لاک فیلسوف، این توانایی رو موضوعی بنیادین میدونه. "قوه ی قضاوت، برعکس ذوق و شوخ طبعی عمل میکنه؛ ذوق در جمع آوری شباهت ها و شوخ طبعی در پیوند زدنشون کاربرد داره، در حالیکه قضاو در جدا کردن دقیق یک ایده از ایده ی دیگه است تا ذهن به وسیله ی شباهت ها فریب نخوره و چیزی رو با چیز دیگه اشتباه نگیره."
این مهارت نه فقط در منطق، بلکه در علوم اعصاب هم پایه ی رفتارهای مرتبط با بقا هست چون مغز ما برای زنده موندن باید تفاوت بین یک چوب و یک مار رو به سرعت تشخیص بده.
این مهارت های روانی میتونن کمک کنن تا راحت تر درمورد مزیت یا ضرر واقعی یک انتخاب تصمیم بگیریم. با این وجود، در صورت قضاوت نابهنجار یا اشتباه، نتیجه ی کار نمیتونه به نفع ما عمل کنه. مثلا در فرهنگ عامه، مقایسه شدن بچه ها با همدیگه توسط والدین، معمولا نه تنها تاثیر مثبتی نداره بلکه باعث آسیب روانی به بچه ها و ایجاد خصومت میشه.
تشابه شناسی و تفاوت شناسی در ذات خودشون خنثی هستن و مثل چاقوی جراحی، هم میتونن نجات بخش باشن و هم زخم عمیقی ایجاد کنن.
در مثال والدین، پدر و مادر به جای شناخت یا فهمیدن تشابه ها و تفاوت های واقعی بین بچه ها برای کمک به رشدشون، وارد داوری ارزشی میشن.
برای اینکه این دو مهارت به نفع فرد عمل کنن، باید به این موضوع توجه داشت که هدف شما شناخت هست یا قضاوت ارزشی؟ آیا میخواید بفهمید یا میخواید به بقیه ثابت کنید که یکی بهتر و بدتر هست و نوعی رقابت ناسالم ایجاد کنید؟
همچنین لازمه بافت و زمینه رو درنظر گرفت مثلا مقایسه کردن یک ماهی و یک میمون براساس توانایی بالا رفتن از درخت، ناعادلانه و بی معنیه.
وقتی این مهارت ها در خدمت قضاوت سالم قرار بگیرن، مزیت واقعی یک انتخاب رو روشن میکنن. اما وقتی در دام مقایسه ی نابهنجار بیوفتیم، نه تنها مفید نیستن بلکه به ابزاری برای آسیب زدن و ایجاد خصومت تبدیل میشن.
بعضی وقتا فرد نیاز به یک نمونه برای مقایسه داره تا بفهمه اونچه که در مقابلش قرار گرفته، لزوما بهترین نمونه ی خودش نیست یا دقیقا چه ایراداتی داره. مثلا فرد ممکنه به خاطر نداشتن الگوی مقایسه ای، رفتار بد والدین رو بپذیره اما اگر بتونه در ذهنش، مقایسه ی خوبی با والدین دیگران انجام بده، شانس اینو داره که الگوهای رفتاری ولادینش رو تقلید نکنه.
این فرآیند در روانشناسی شناختی به نوعی بازسازی اسنادی شباهت داره. در ابتدا نوعی تنش شناختی درست میشه و فرد با خودش میگه: "من فکر میکردم همه ی والدین اینطور هستن، اما خانواده ی دوستم اینطور نیستن."
در اینجا تشابه شناسی نشون میده که همه به هم شباهت ندارن.
در ادامه، مقایسه ی دقیق و تفاوت شناسی اتفاق میوفته. "دقیقا چه فرقی داره؟ والدین من داد میزنن، والدین دوستم آروم صحبت میکنن. والدین من تهدید میکنن، والدین دوستم توضیح میدن."
مرحله ی بعدی بازتعریفه و فرد با خودش میگه پس راه دیگه ای هم وجود داره و من لازم نیست این الگو رو تکرار کنم.
همونطور که گفته شد، این مهارت ها در صورت قضاوت نابهنجار به ضرر فرد عمل میکنن. مثلا احتمال آرمانی سازی افراطی الگو وجود داره. فرد با خودش میگه همه ی والدین دیگه کامل هستن و فقط والدین من بد رفتار میکنن.
نتیجه ی همچین قضاوتی میتونه خودش رو در قالب افسردگی، ناامیدی و از دست دادن توانایی دیدن نقاط قوت والدین واقعی نشون بده.
نبود الگوی مقایسه، میتونه تله ای خطرناک باشه. وقتی فرد فقط یک نمونه از یک پدیده رو دیده باشه، مثلا شیوه ی فرزند پروری والدین خودش، ذهنش از این الگو به عنوان حالت طبیعی یا تنها راه ممکن استفاده میکنه. در همچین شرایطی، تشابه شناسی به جای روشنگری، به تایید وضعیت موجود کمک میکنه. گرچه این حرف به سختی درمورد والدین صدق میکنه. هرگز اینطور نیست که فرد نتونه کسی غیر از والدین خودش رو ببینه. خیلی وقتا آدما به راحتی به الگوهای مقایسه ای کافی دسترسی دارن و صرفا از ذهنشون استفاده نمیکنن و طبیعتا مجبورن با پیامدهاش هم رو به رو بشن.
یک الگوی مقایسه ای مناسب میتونه جرقه ی تغییر رو بزنه. فرد با دیدن این الگو، ناگهان متوجه میشه که راه دیگه ای هم وجود داره و با استفاده از این تفاوت شناسی، نقاط افتراق رفتار والدین خود رو با الگوی سالم پیدا میکنه و با تشابه شناسی، متوجه میشه که میتونه مثل اون الگوی سالم عمل کنه.
به همین دلیله که جامعه اهمیتی نمیده چی الگوی ما بوده که به موجود امروز تبدیل شدیم. کسی نمی تونه با گفتن اینکه والدین بدی داشته و براش الگوی بدی بودن، از زیر بار مسئولیت کارهایی که انجام داده فرار کنه و آدمای زیادی هستن که الگوهای خودشون رو اصلاح کردن. جامعه به خودی خود اهمیت خاصی به میزان رنج ما نمیده. مهارت های روانی، شالوده ی مهارت های کلیدی هستن.