قربانیسازی و بازسازی تصویر در هالیوود
14 اردیبهشت · · خواندن 5 دقیقه
تئوری ای وجود داره که بهش میگن قربانی سازی و بازسازی تصویر که در فضای رسانه ای و هالیوود بهش پرداخته میشه.
این لزوما نوعی تئوری توطئه نیست بلکه بیشتر به عنوان یک الگوی تکرار شونده در چرخه ی شهرت هست. الگوی کار هم اینطوریه که یک نفر دچار سقوط شهرت میشه، نوعی بحران شخصی براش پیش میاد و بعد دوباره با چهره ی تازه و محبوب تری که قهرمان مبارزه با بحران شده برمیگرده. بحران میتونه شامل اعتیاد، رفتارهای جنجالی یا شکست های حرفه ای باشه و بعدش اون شخص از رسانه فاصله میگیره یا وارد مراکز درمانی یا سفرهای معنوی میشه. چند وقت بعد، با مصاحبه های احساسی، پروژه های هنری متفاوت یا فعالیت های خیریه برمیگرده.

این روند، همیشه حالت فیک نداره و گاها به صورت ناخودآگاه اتفاق میوفته ولی گاهی هم به شکل مدیریت شده و به دست تیم های روابط عمومی طراحی میشه. رسانه ها هم با روایت های احساسی و مستندهای بازگشت، این آیین تطهیر رو تقویت میکنن.
ازجمله افرادی که ساختگی بودن رفتارشون مورد سوءظن قرار گرفته، کیم کارداشیان هست که خیلی ها عقیده دارن رفتارها، روابط و حتی بحران های زندگیش، بخشی از یک برندسازی رسانه ای هست. سریال های واقع نمایی که میسازه هم عمدتا متهم به صحنه سازی شدن.
لیدی گاگا هم ازجمله افراد توی این لیسته. با وجود داشتن استعداد هنری بالا، بعضی از منتقدها عقیده دارن که شخصیت عجیب و لباس های نمادینش، بیشتر برای جلب توجه و ساختن یک کاراکتر طراحی شده است و لزوما ربطی به شخصیت واقعیش نداره.
جرد لتو به خاطر رفتارهای اطرافیش در آماده کردن نقش هاش منجمله نقشش به عنوان جوکر، گاها متهم به نمایش خودشیفتگی یا تلاش برای جلب توجه شده.
این الگو فقط مختص عصر مدرن نیست و میشه رگه هایی از اون رو در اسطوره های کهن، روایت های مذهبی و حتی در سیاست مشاهده کرد. در جامعه ای که دومین شانس یک ارزش روایی قدرتمنده، این چرخه به یک داستان اخلاقی مدرن تبدیل میشه که برای مخاطب الهام بخشه و احساساتش رو تحریک میکنه. این الگو اینطور تلقین میکنه که اشتباهات نهایتا بخشیده میشن و شکست، پایان راه نیست.
این چرخه از نظر اقتصادی به صرفه و پربازده هست. سقوط، به خودی خود خبرساز میشه و ترافیک و درآمد درست میکنه و در ادامه توبه و فاصله، کنجکاوی و انتظار رو اینجاد میکنه و ارزش خبری شخص رو انباشته میکنه. درنهایت، فرآیند بازگشت، یک رویداد رسانه ای برنامه ریزی شده است که اغلب با انتشار یک آلبوم، اکران یک فیلم یا راه انداختن یک کسب و کار جدید همراه میشه. اینجا، داستان شخصی به موتور محرکه ی بازاریابی تبدیل میشه. رسانه ها هم از این سه پرده سود میبرن و یک داستان واحد رو سه بار میفروشن.
داستان ها از یک قالب از پیش تعیین شده پیروی میکنن؛ اذعان به ضعف، ابزار پشیمانی، نشون دادن رنج و مبارزه و پیدا کردن درس زندگی و درنهایت، عرضه ی محصولی جدید که نماد تغییر و پختگی هست.

شبکه های اجتماعی، باعث سرعت بخشیدن به فرآیند سقوط میشن. خبر رسوایی ها زود پخش میشه و در عین حال، زمینه رو برای یک بازگشت باشکوه ایجاد میکنه. یک پست اینستاگرامی خاص یا یک ویدیوی یوتیوب احساسی میتونه جای یک مصاحبه ی تلویزیونی رسمی رو بگیره و حس صداقت و بی واسطگی ایجاد کنه.
شخص در بازگشت، اغلب خودش رو نه به عنوان کسی که گناهکار بوده بلکه به عنوان بازمانده، قربانی شرابط یا مربی زندگی معرفی میکنه. این تغییر زاویه، اون رو از جایگاه متهم به جایگاه الهامبخش ارتقا میده.
رابرت داونی جونیور شاید یکی از آشکارترین و موفق ترین نمونه های این الگو باشه. سقوط به خاطر اعتیاد، زندان و درادامه بازگشتی خیره کننده با نقش آیرن من که هنوز هم بخشی از وجهه ی عمومیش هست.
آیین قربانی سازی و بازسازی تصویر در هالیوود و رسانه، یک صنعت روایت پردازی پیچیده است که در تقاطع علاقه ی عمومی به درام انسانی، نیاز صنعت سرگرمی به محتوای جذاب و پول درآوردن از راه جلب توجه قرار داره. تشخیص مرز بین بازسازی اصیل و نمایش برنامه ریزی شده سخته. خیلی وقت ها تشخیص خود واقعی از روایت ارائه شده از خود راحت نیست.
حتی اگر بعضی ها این کار رو به صورت فیک و نمایشی انجام بدن، باز هم میشه یک جنبه ی انسانی رو درونش پیدا کرد. تغییر کردن در حالیکه دیگران بهت خیره شدن، مثل اینه که بخوای در ملا عام لباستو عوض کنی. انزوا طلبی موقت یه هنرمند مشهور میتونه بهش کمک کنه که هویت های جدید رو امتحان کنه و در نقش جدیدش تثبیت بشه.
ولی اینجا صحبت درمورد قربانی سازیه و میشه گفت هدف اصلیش، سواستفاده از احساسات مخاطباست.
یعنی حتی اگر این چرخه حساب شده و نمایشی باشه، نمیشه جنبه ی انسانی و آسیب پذیرش رو نادیده گرفت. انزوا و عقب نشینی موقت یک هنرمند، فارغ از انگیزه های بیرونی، میتونه فضایی برای جست و جوی هویت، امتحان نقش های جدید و تثبیت یک خود بازساخته باشه. این نیاز به تحول، نیازی جهانی و واقعیه.

اما همین نقطه است که میتونه تبدیل به ابزاری برای دستکاری تبدیل بشه. هدف اصلی در این الگوی رسانه ای مدیریت شده، سواستفاده ی هوشمندانه از احساسات مخاطبه. صنعت سرگرمی و روابط عمومی، با مهارتی بی نظیر، زبان و نمادهای رنج، درمان و رستگاری رو رمزگشایی کرده و اون رو به یک فرمول عاطفه برانگیز تبدیل میکنه.
رنج شخصی، اعتیاد، شکست عشقی و بحران روانی، از حالت یک تجربه ی خصوصی و پیچیده خارج میشن و به یک محصول روایی ساده شده تبدیل میشن که قراره مخاطب اون رو مصرف کنه. این داستان ها در مصاحبه و مستندها دنبال میشن و نتیجه اش میشه خرید بیشتر بلیط کنسرت، آلبوم یا بلیط سینما.
جمع بندی
مخاطب با دیدن اشک ها و اعترافات، اعتماد و همدلی خودش رو تقدیم میکنه اما اگر بعدا بفهمه که این مسیر رستگاری، همزمان با زمانبندی انتشار یک فیلم یا تبلیغ یک برند بوده، احساس میکنه عواطفش دزدیده شده. در این حالت، همدلی اولیه به احساس خیانت تبدیل میشه و ممکنه خیلی از مخاطب تجربه اش کرده باشن.
در این وضعیت، ما شاهد نوعی ایجاد سلسله مراتب رنج هستیم. این چرخه، ناخواسته این پیام رو تقویت میکنه که رنج افراد مشهور، داستانی تر، جذاب تر و قابل بخشش تر از رنج افراد عادیه. رنج یک ستاره، یک قوس داستانی داره، اوج و فرود داره و درنهایت به پول و شهرت بیشتر ختم میشه. این موضوع میتونه رنج انسان های معمولی رو در حاشیه قرار بده.