قلاب های بدون خریدار| تراژدی فیلم هایی که هرگز تبدیل به مجموعه فیلم نمیشن

زیاد پیش اومده که یه فیلم، یه دلیل خیلی ساده در پایان فیلم قرار داده تا بتونه ازش برای ساخت قسمت های بعدی هم استفاده کنه اما به دلیل استقبال کم، هیچ قسمت بعدی ای به وجود نیومده. گاهی برام این سوال پیش میاد که چرا بعضی از داستان ها با وجود داشتن یک پایان قانع کننده، به حدی مورد استقبال قرار میگیرن که ممکنه تیم سازنده شروع کنه به خلق ادامه ای که براش پیش از این، برنامه ی خاصی نداشته.

فارغ از مسائل تکنیکی و کیفی و میزان تمرکز و ظرافتی که برای خلق یک فیلم خرج میشه، درنظرم نوعی کاریزما در داستانی وجود داره که استقلال داره و میتونه حتی بعضا به صورت سکانس به سکانس، یک اثر هنری الهام بخش و زیبا باشه. 
الان توی هالیوود، فیلم های پرزرق و برق و استانداردی با بعضا بازیگرهای سابقه دار و گرون ساخته میشه اما نمیتونن همیشه به موفقیت خاصی برسن. وقتی این فیلما رو میبینی، این حس به آدم دست میده که سازنده ها، روی کاریزمای شخصیت اصلی و یا گرون بودن اون بازیگر و ظاهر استاندارد فیلم حساب کردن و کاریزمای داستان و خوده داستان سرایی رو تا حد زیادی نادیده گرفتن. 
خود جذابیت داستان سرایی هست که باعث به وجود اومدن مجموعه ای از سکانس ها و کنش های کاریزماتیک و جذاب میشه و بیننده رو به وجد میاره تا ببینه اگر این داستان ادامه پیدا کنه ممکنه با چه کنش های جالب و الهام بخشی رو به رو بشه. 
کاریزمای داستان، یه نیروی نامرئی هست که باعث میشه حتی یک سکانس ساده، تبدیل به یک لحظه ی فراموش نشدنی بشه. این کاریزما از مسائل مختلفی منجمله ریتم درونی روایت، کنش ها و اتمسفر داستان نشات میگیره. 
پایان بندی لازمه قانع کننده باشه و باز نگه داشتنش، لازمه طوری باشه که مخاطب رو به خیالپردازی هر چه بیشتر تحریک کنه نه اینکه صرفا یه قلاب تجاری درست بشه که اگر خواستن قسمت دویی بسازن، برای شروع سناریوش راحت باشن. خیلی از این پایان های باز، به داستانی قابل پیش بینی و لوس وصل میشن و هیچ بلندپروازی خاصی ایجاد نمیکنن.

بعضی از فیلم ها با وجود پایان کامل، باز هم ادامه پیدا میکنن چون مخاطب حس میکنه که جهان داستان، هنوز حرفی برای گفتن داره. این موضوعو ممکنه درمورد چیزایی مثل رمان ها تجربه کرده باشید. گاهی وقتی یه رمان خوب تموم میشه، آدم دلش میخواد فقط چند صفحنه ی دیگه با شخصیت های درون داستان همراه بشه این خواسته از جذابیت ساختاری نیست بلکه نشون میده مخاطب به نوعی پیوند احساسی و فکری با داستان برسه. 
سناریوهای بیطرف که سعی میکنن به شکلی مستندگونه، درمورد درونیات و کنش های انسانی صحبت کنن، بهنجارترین تاثیر ممکن رو میتونن ایجاد کنن. 
بی طرفی مستندگونه، وقتی درباره ی درونیات انسان باشه، یه جور دعوت هست به همدلی که اجبار خاصی هم درون خودش نداره. گاهی میشه داستان های درامی رو دید که احساس رو به زور تزریق میکنن؛ مشابه این پدیده رو میشه در فیلم های ایدئولوژیک دید که مخاطب رو به موضع گیری سوق میدن اما از یک روایت مستند انتظار میره که حقیقت رو مثل یک آینه نشون بده و همین دیدن بی واسطه، میتونه عمیق ترین لرزش رو ایجاد کنه. 
وقتی صحبت از بیطرحی روایت میاد، اسم فیلم The Son رو ممکنه زیاد شنید. فیلم پسر، محصول سال 2022 هست و یک درام روانشناختی هست که سعی کرده درونیات انسانی و مسائل حساس خانوادگی رو به تصویر بکشه و بابت همین موضوع، از طرف منتقدها مورد تحسین قرار گرفته. 


پیتر با بازی هیو جکمن، مردی موفق در زندگی حرفه ای به حساب میاد که با همسر دومش، بث، و نوزادشون زندگی میکنن. وقتی همسر سابق پیتر به اسم کیت، سر و کله اش پیدا میشه، زندگی پیتر تغییر میکنه. 
پیتر از زن اولش یه پسر داشته که الان 17 سالشه و دچار افسردگی شده و مدرسه رو ترک کرده. پیتر تصمیم میگیره نیکلاس رو به خونه اش بیاره اما رابطه ی پدر و پسر، پر از گره های حل نشده است. خیانت پیتر، طلاق و احساس رها شدگی نیکلاس، در این فیلم به خوبی به تصویر کشیده شدن. 
با وجود تلاش های پیتر برای بازسازی رابطه، نیکلاس درنهایت خودکشی میکنه و سالها بعد، پیتر در ذهنش زندگی خیالی ای برای نیکلاس متصور میشه.

اما به شخصه حتی چیزی مثل فیلم پسر رو چندان بی طرف و مستندگونه نمیدونم. اتفاقا میشه گفت که خیلی کاتولیکی به نظر میرسه و کمترین تاثیرش اینه که نهاد خانواده رو شدیدا تقدیس میکنه و تقصیر مرگ نیکلاس رو گردن پدرش میندازه. 
درسته که فیلم درظاهر، با سکوت و فاصله روایت میشه اما زیر این سطح، یه نظام ارزشی کاملا کاتولیکی و محافظه کارانه وجود داره. نهاد خانواده به عنوان تنها پناهگاه مشروع تصویر میشه و پدر، با وجود تلاش زیاد، درنهایت مسئول مرگ فرزندش شناخته میشه. مادر در حاشیه، بیشتر نقش هشدار دهنده رو داره و کنشگر نیست. خود نیکلاس به جای اینکه سوژه ی مستقل باشه، تبدیل میشه به قربانی شکست های والدینش.
این یعنی بی طرفی فیلم، درواقع نوعی بی طرف نمایی هست و نوعی ژست خنثی داره که در خدمت تایید ساختارهای سنتی عمل میکنه. 
وقتی از این زاویه به سناریوها نگاه کنیم، پیدا کردن فیلمهایی که بی طرف و مستندگونه هستن، میتونه سخت تر بشه. 
در بسیاری از موارد، بی طرفی با فقدان درام یا سکوت روایی اشتباه گرفته میشه چون خیلی از فیلم ها حتی وقتی از قضاوت مستقیم دوری میکنن، با انتخاب زاویه ی دید، تدوین یا حذف اطلاعات، نوعی جهت گیری پنهان دارن. 
خود ساختار سینما، به عنوان رسانه ای مبتنی بر انتخاب، ذاتا نمیتونه کاملا بی طرف باشه مگر اینکه آگاهانه این تناقض رو به نمایش بذاره. شاید بشه گفت بی طرفی واقعی، بیشتر در فرم هایی اتفاق میوفته که خود روایت رو زیر سوال میبرن. مثل فیلم هایی که چند روایت متناقض رو در کنار هم میذارن یا مستندهایی که اجازه میدن سوژه، خودش روایت کنه و راوی خاصی دخالت نداره. 
چیزی مثل فیلم جوکر تاد فلیپس میتونه یه مثال شناخته شده باشه. روایتی که این فیلم از احساسات و تجربه ی یک بیمار و شخص فقیر داره، تا حد زیادی واقعی به نظر میرسه و در عین حال، بی طرف هست. شاید همینم باعث شد کلی نقد منفی بگیره چون انتظارات رایج در سینما رو برآورده نکرد. 


برخلاف نظر خیلی از منتقدها، جوکر یکی از معدود فیلم هایی هست که با رویکردی مستندگونه و بی طرف، تجربه ی زیسته ی یک فرد به حاشیه رانده شده رو روایت میکنه. 
این فیلم نه قهرمان سازی میکنه و نه قربانی سازی. آرتور نه فرشته است و نه هیولا بلکه انسانی هست که زخم های روانی زیادی داره و به لحاظ اجتماعی و فرهنگی، رنج های زیادی رو تحمل میکنه. 
روایت از زاویه ی خودش شکل میگیره بدون اینکه راوی بیرونی یا قضاوت اخلاقی، تحمیل بشه. 
خشونت در این فیلم، نه به عنوان حق یا اشتباه، بلکه به عنوان پیامد پیچیده ی طردشدگی و بی توجهی اجتماعی تصویر میشه و فیلم از کلیشه های درمانگر، نجات دهنده یا حتی پایان خوش، پرهیز میکنه و این خودش نوعی صداقت روایی به حساب میاد. 
شاید بشه گفت جوکر برخلاف ظاهر دراماتیکش، به شدت به واقعیت وفاداره که البته در اینجا، منظور واقعیت بیرونی نیست بلکه واقعیت روانی و اجتماعی کسی که همیشه دیده نشده رو صادقانه تصویر کرده. 
اما به جز این فیلم که اسمش شناخته شده است، کارای مستندگونه  و بی طرف رو بیشتر در سینمای مستقل میشه پیدا کرد و ممکنه به لحاظ ظاهر، فیلمای چندان حرفه ای و با کیفیتی به حساب نیام اما درمورد تاثیرشون، به نظرم خیلی امن تر از فیلمای جریان اصلی هستن. 
در فیلم وندی و لاکی 2008، داستان زنی به همراه سگش روایت میشه. وندی، همراه با سگش لوسی، در حال سفر به آلاسکا هست تا در یک کارخانه ی کنسروسازی، کار پیدا کنه اما در شهر کوچکی در اورگان، ماشینش خراب میشه و پول کافی برای تعمیر نداره. در تلاش برای خرید غذای سگ، وندی اقدام به دزدی از فروشگاه میکنه و دستگیر میشه و وقتی آزاد میشه، متوجه میشه که لوسی گم شده. 
بعد از جست و جو های زیاد، وندی میفهمه که سگش به یه خونواده ی مهربون سپرده شده. وندی با دل شکستگی، تصمیم میگیره لوسی رو پیش اونها بذاره چون خودش توان مراقبت ازش رو نداره یا حداقل این توان رو دیگه درون خودش نمیبینه. 
در نهایت، وندی با قطار به سمت آلاسکا حرکت میکنه.
این روایت، بدون قضاوت، بدون موسیقی اغراق آمیز و بدون دیالوگ های نمایشی هست و روی لحظات سکوت، انتخاب های سخت و کرامت انسانی در شرایط دشوار، تمرکز میکنه. نمایش فقر، تنهایی و از خود گذشتگی، بدون هیچ شعار یا سانتی مانتالیسم خاصی اتفاق میوفته و نوعی امنیت روایی رو میشه شاهد بود.

جمع بندی
فیلم های مستقل، حتی با دوربین های لرزان، نور ضعیف یا بازیگرهای ناشناس، اغلب جسارت بیشتری دارن و واقعیت ها رو گاها بدون فیتلر نشون میدن. این فیلم ها وابسته به فروش نیستن و به تایید استودیو ها نیازی ندارن و اغلب از دل تجربه ی زیسته ی خود سازنده بیرون میان. این فیلم ها ممکنه از نظر فنی ضعیف به نظر برسن اما به لحاظ روایی، اتفاقا خیلی قوی تر هستن چون از کلیشه های روایی فاصله میگیرن و شخصیت ها رو بدون آرایش اخلاقی یا روانشناختی نشون میدن و مهم تر از همه اینکه به مخاطب اجازه میدن که خودش فکر کنه، نه اینکه فکر از پیش ساخته شده ای رو بپذیره.