خروجی با کیفیت این نقاشی رو می‌تونید از بازارچه‌ی بادوم پفکی خریداری کنید:

https://blogix.ir/store/prod/60622/43

نقاشی‌های من ارزش تجاری خاصی ندارن و خرید شما صرفا جنبه‌ی حمایتی داره. 

این نقاشی رو با الهام از یه خواب کشیدم. 

خواب میدیدم تازه عروسی در دهه‌ی ۱۳۴۰ هستم و چادر گل گلی‌ای پوشیدم و از خونه بیرون رفتم تا کمی خرید کنم. 

به یه لوازم تحریری و کتابفروشی رسیدم. اونجا نوجوون‌هایی رو میدیدم که خودشون رو برای ورود به دانشگاه آماده میکردن و دنبال خرید نمونه سوال‌هایی جهت آمادگی در آزمون بودن. 

کتابای نمونه سوالی از یه نویسنده، حسابی تبلیغ شد و به شهرت رسید. من اون آدم رو میشناختم و میدونستم این سوالا رو به احمقانه‌ترین شکل ممکن طراحی کرده و توی کتابای کم محتواش قرار داده و به قیمتی گرون‌ میفروشه. اون هیچ درکی نسبت به نیاز مخاطب بالقوه‌اش نداشت. 

نوجوون‌های توی کتابفروشی، از من درمورد نظرم نسبت به اون کتابا پرسیدن اما من خجالت کشیدم که جلوی فروشنده، درمورد اون کتابا بدگویی کنم. ولی یکی از دوستانم که تازه وارد مغازه شد، رودروایسی خاصی نداشت و خیلی راحت، حرفایی که من میخواستم بگم و حتی انتقادای بهتری رو مطرح کرد. 

دوست من یه پیرمرد جالب و تحصیل کرده بود و حرفاش به راحتی مورد اعتماد قرار میگرفت. آدما واقعا دوستش داشتن اما طبیعتا حرف های پیرمرد، فروشنده رو ناراحت کرد. 

ما در ادامه، مشغول گشت زدن توی مغازه شدیم. یه سری خودکار، توجه منو جلب کردن و میخواستم چندتاشون رو بخرم اما دستم پر از وسیله بود. پیرمرد به من کمک کرد و برخلاف من که روم نمیشد حتی یه کیسه از فروشنده بگیرم، از فروشنده‌ای که داشت چپ چپ نگاهش میکرد خواست که به من یه کیسه بده. 

توی دستم یه عالمه قلمو و قلم طراحی بود. به پیرمرد گفتم که اینا رو داده بودم تا تعمیر و تمیز بشن. 

حین ریختن قلم‌ها توی کیسه، پیرمرد یه قاب عکس که توی محیط مغازه بود و برداشت و از من خواست که نگاهش کنم. توی این قاب، صادق هدایت و زنی ناشناس دیده میشد. 

با پیرمرد، شروع به خندیدن به عکس کردیم چون به نظرمون اون زن، چهره‌ی عجیب و فریکی ای داشت و درنظرمون اگر دوست دختر صادق هدایت باشه، احتمالا رابطه‌شون حالت بیمارگونه‌ای داره. 

چهره‌ی اون زن جوری بود که هر چه بیشتر بهش نگاه میکردی، ترسناک‌تر میشد. درظاهر حتی کمدی به نظر میرسید اما درواقع گریم یک دلقک رو داشت. اون عکس سیاه و سفید و بسیار بی کیفیت، درنظرم تجسم واقعی تری گرفت و حس کردم کت و دامن اون زن، مثل دماغ دلقکی روی صورتش، خیلی قرمزه. 

چیزی که به روی خودم نمی‌آوردم و پنهانش میکردم همین بود که منم زیر چادر گل گلیم، یه کت و دامن قرمز پوشیدم.