این مطلب برداشتی هست از کتاب The Street Was Mine, White Masculinity in Hardboiled Fiction and Film Noir.
این کتاب درباره ی بازنمایی مردانگی سفیدپوست در رمانهای جنایی سختگیرانه یا هاردبویل و فیلم های نوآر آمریکایی بین دهه های 1930 تا 1950 هست و نشون میده که چطور مرد سخت پوست، به نماد مقاومت، انزوا و بحران هویت در فرهنگ شهری تبدیل شد. 
این کتاب یک تحلیل فرهنگی و جنسیتی هست از شخصیت های مردانه ای که در ادبیات و سینمای آمریکا، بخصوص در ژانر نوآر و داستان های جنایی ظهور کرد. شخصیتی که در خیابان های تاریک و بی رحم شهر، تنها، خشن و درگیر با دیگری حرکت میکنه. 
این شخصیت، وارث قهرمان های مرزی قرن نوزدهم هست اما حالا در فضای شهری مدرن، با بحران های اجتماعی و روانی رو به رو هست. 
 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

فیلم های نوار به عنوان بازتاب بحران مردانگی، مردها رو در موقعیت هایی نشون میدن که قدرت، اخلاق و هویتشون در حال فروپاشی هست و در مواجهه با زن های اغواگر، فساد و بی معنایی، دچار چالش میشن. 
مرد سخت پوست، در تلاش برای حفظ هویت خودش با دیگران رو به رو میشه و این دیگری میتونه زن، مرد سیاهپوست، مهاجر یا هرکسی که نظم سفیدپوستا رو به چالش میکشه باشه. 
اسم کتاب، برگرفته از نقل قولی از میکی اسپیلین هست: "خیابان مال من بود، کاملا مال من. با خوشحالی بهم دادن و تعجب کردن چرا میخوامش، اینقدر تمیز و تنها."
این جمله، مرد سخت پوست نوار رو در مقام مالک خیابان نشون میده اما مالکیتی که با تنهایی، وسواس و انزوا همراه هست. 
همت ازجمله نویسنده هایی بود که با نوشتن کتاب های جنایی در این اتمسفر، توجه فضای سیاسی رو به خودش جلب کرد. این نویسنده به خاطر امتناع از همکاری با بازجویی، زندانی شد. کتابهاش از کتابخونه های دولتی جمع شد و به عنوان یک نویسنده ی نوار، خودش هم در مرز جرم و قدرت حرکت کرد؛ درست مثل شخصیت های درون داستان هاش.
دشیل همت یکی از بنیانگذاران سبک هاردبویل فیکشن در امریکاست و دلیل بازداشت شدن و بازجوییش، لزوما خود داستان هاش نبود بلکه مواضع سیاسی و امتناع از همکاری با دولت در دوران مک کارتیسم باعث این اتفاقات شد. 
همت عضو فعال اتحادیه ی آزادی های مدنی آمریکا بود و در دهه ی 1950، وقتی دولت آمریکا تحت رهبری سناتور جوزف مک کارتی دنبال پاکسازی کمونیست ها بود، از همکاری با بازجویی ها امتناع کرد. این نویسنده حاضر نشد درباره ی افراد متهم به کمونیسم شهادت بده و همین باعث شد به شش ماه زندان محکوم بشه. 
کتاب های همت در کتابخانه های دولتی خارج از کشور موجود بودن. مک کارتی ادعا کرد که این کتاب ها، چون به دست نویسنده ای با گرایش های چپ نوشته شدن، نباید با پول دولت توزیع بشن. همت در جواب گفت: اگر بخوام با کمونیسم بجنگم، کتاب به کسی نمیدم." یعنی کتاب ها رو نوعی ابزار تفکر میدونست نه لزوما تبلیغ کردن. 
در این دوره، بسیاری از نویسنده ها، هنرمندها و روشنفکرها به خاطر گرایش های سیاسی یا حتی سکوتشون، تحت فشار قرار گرفتن. 
هاردبویل یک شاخه از داستان های جنایی و کارآگاهی آمریکایی هست که از دهه ی 1920 شکل گرفت و با لحن خشن، بی پرده و واقع گرایانه اش شناخته میشه. 
زبان کوتاه، تند و بی احساسی داره و فاقد رمانتیسیسم یا احساسات گرایی هست و در این ادبیات، استفاده از اصطلاحات خیابانی و دیالوگ های عامیانه بسیار رایجه. 
شخصیت ها معمولا شامل یک کارآگاه خصوصی یا ضد قهرمانه که درگیر فساد، جنایت و خشونت شهری هستن. زنان اغواگر، نقش کلیدی در پیچیده تر شدن داستان دارن و شخصیت ها خاکستری هستن. فضا و محیط در این ادبیات، شامل شهرهای بزرگ مثل لس آنجلس، سان فرانسیسکو یا شیکاگو میشه و کوچه های تاریک، بارهای دودگرفته، دفاتر فاسد و خیابان های خطرناک رو به کرار توصیف میکنن. 
مضمون این داستان ها عموما شامل فساد اجتماعی و سیاسی، خشونت و میل به بقا هست و کارآگاه بیشتر به عدالت شخصی خودش وفادار هست تا اینکه قانون رسمی رو دنبال کنه. 
ادبیات هاردبویل برخلاف معماهای کلاسیک انگلیسی مثل شرلوک هولمز یا آگاتا کریستی، به جای حل پازل های شیک در عمارت های اشرافی، جنایت رو در دل جامعه ی فاسد و خشن شهری نشون میده. این سبک پایه گذار فیلم نوآر شد و تصویر کارآگاه تنها و خشن رو به فرهنگ عامه وارد کرد. 
در دوره ی جنگ سرد، دولت آمریکا نگران بود که کتاب های عامه پسند، بخصوص Paperbackهای ارزان و پرتیراژ، دیدگاه های زیرزمینی یا براندازانه رو به مخاطب ها منتقل کنن. کمیته های کنگره حتی بازار کتاب های جیبی و کمیک ها رو به عنوان تهدید بررسی کردن. ادبیات عامه پسند میتونه خطرناک باشه چون نه فقط سرگرمی، بلکه بازتابی از اضطراب ها و خواسته های اجتماعی خواننده ها بود. 
رمان های هاردبویل در دهه های 1930 تا 1950 به اوج رسیدن و تصویری از بحران های مرد سفیدپوست آمریکایی ارائه دادن. ترس از شکست مردانگی در سرمایه داری دوره ی رکود بزرگ، بی اعتمادی و پارانویا نسبت به مهاجران و هراس های جنگ سرد و بیگانه هراسی، فشار مصرف گرایی بعد از جنگ جهانی دوم، از جمله تصاویری بود که توی این داستان ها نشون داده شد. 
در اینجا روی تصویر مرد سفید تنها، خشن و خیایان دیده تمرکز داره که معمولا طبقه ی کارگر یا پایین تر از متوسط هست و بدون خانواده یا روابط نزدیک، روزگار خودش رو سپری میکنه. در شهری تهدید کننده و فاسد، به تنهایی راهشو پیدا میکنه و عملا تصویرش ریشه در قهرمان های مرزی و غربی قرن نوزدهم داره اما در شهر صنعتی مدرن با مضامین مدرنیستی مثل تجزیه و بیگانگی بازآفرینی شده. 
نمونه های ادبی این شخصیت، جیک بارنز در The Sun Also Rises اثر همینگوی و هری مورگان در To Have and Have Not مجددا اثر همینگوی میشه دید. شخصیت های حاشیه ای نلسون آلگرن و بعدها در آثار هنری میلر و نورمن میلر، این چهره تکرار شد. و همچنین در قالب هاربویل، کارآگاهان و تاف گای های چندلر و همت میشه این کاراکتر رو دید. 
چیزی که در اینجا تحلیل میشه، تصویر فرهنگی مرد سفید تنها در شهر مدرن هست که هم بازتاب اضطراب های اجتماعیه و هم به عنوان الگویی برای مردانگی آمریکایی تثبیت شد. 
تاف گای یا مرد خشن و تنها، به یک تیپ فرهنگی مهم در ادبیات و سینمای آمریکا تبدیل شد. شخصیت تاف گای، در ادبیات پالپ و کتاب های جیبی ارزون دهه های 30 و 40 میلادی به یک تیپ آمریکایی شاخص بدل شد، با زمانی خشن و اصطلاحات مدرن که وارد فرهنگ عامه شد. 
ازجمله ویژگی های شخصیت مورد بحث اینه که در مرز بین جامعه ی رسمی و زیرزمینی و جنایی حرکت میکنه. یک ضد قهرمان دموکراتیک و بی ریشه است و نماد بیگانگی، بی خانمایی و مالیخولیاست؛ در این وضعیت، ایده ی بی طبقه بودن و خوداتکایی بیشتر یک آرمان خیالیه و شباهتی به واقعیت نداره. این کاراکتر از نقش های سنتی مثل خانواده و ارزش های بورژوایی فاصله داره. 
سوالی که پیش میاد اینه که چرا این مرد تنها تا این حد در اواسط قرن بیستم آمریکا حضور پررنگ داره؟ جواب اینه که بحران های فرهنگی و سیاسی منجمله رکود بزرگ و جنگ سرد، این تیپ رو تولید و بازتولید کردن. 
در دهه ی 1930، این شخصیت در رمان های جنایی هاردبویل ظهور کرد و در دهه ی 1940 در سینمای هالیوود و فیلم نوآر جذب شد. در دهه ی 1950 تحت فشار افکار عمومی و هیستری جنگ سرد، به دو شکل تغییر کرد، اول کارآگاه ضد کمونیست مثل مایک همر رو شاهد هستیم و بعد رفته رفته به نماد نوستالژیک یک دوره ی قدیمی تبدیل شد. 
هدف نظری کتاب ورود به بحث سفید بودگی آمریکایی و نقش این پدیده در ادبیات و فرهنگ هست و همچنین بررسی ارتباط سفید بودگی با تولید و بازتولید مردانگی ها و زنانگی ها در آمریکاست. 
پژوهشگرهای بزرگی مثل دیوید رودیگر، بل هوکز و تونی موریسن و دیگران نشون دادن که سفید بودگی آمریکایی همیشه با بیگانه سازی سیاه پوست ها تثبیت شده. 
سفید بودگی در فرهنگ آمریکا، شفاف و کلیت و هنجار فرض میشه، چیزی که جودین باتلر اون رو پیش فرض هژمونیک میدونه. سفید بودگی همیشه در کنار ساخت و تثبیت دوگانه های جنسیتی عمل میکنه. هویت جنسیتی چیزی ذاتی نیست بلکه به صورت اجرایی ساخته میشه و این منطق رو میشه به نژاد هم گسترش داد. 
مردانگی و زنانگی آمریکایی اساسا با ایدئولوژی نژادی گره خوردن. نژاد و جنسیت از طریق همدیگه عمل میکنن تا شکاف ها رو بپوشونن و عملکرد خودشون رو طبیعی جلوه بدن. 
نویسنده عقیده داره که باید به فرهنگ عامه توجه کرد، حتی به متن هایی که معمولا فرهنگ سطح پایین یا پالپ هستن چون این متون محل مقاومت و در عین حال بازتولید فرهنگ غالب هستن. 
رمان های فیلیپ مارلو از ریموند چندلر و رمان های جنسی و جنایی لس آنجلسی از جیمز ام. کین در فضای پر از بیگانه هراسی لس آنجلس دهه های 30 تا 50 نوشته شدن و نقش مهمی در شکل دادن تصویر تاف گای داشتن. 
فیگور مرکزی در این داستان ها، مرد سفید تنها، سرگردان در خیابان های شهری، تهدید شده و بی پناهه. این تصویر در آثار چندلر و کین بارها تکرار میشه و به عنوان نماد بحران مردانگی سفید در فرهنگ پیش و پس از جنگ جهانی دوم عمل میکنه. 
فیلم های نوآر ساخته شده از رمان های کین و چندلر، تلاش میکنن از طریق تصویرسازی سینمایی، مردانگی سفید رو تثبیت کنن، چیزی که در متن های ادبی، مبهم تر و شکننده تره. 
زمینه ی اجتماعی این وضعیت، ورود زن ها به نیروی کار در دوره ی جنگ، بیگانه هراسی و اضطراب های ناشی از جنگ سرد بود. این واقعیت های بیرونی در فیلم ها و رمان ها بازتاب پیدا میکنن. کین و چندلر سعی میکنن مردانگی سفید رو دربرابر ترس های نژادی و جنسیتی حفظ کنن اما هایمز با نگاهی ابزورد و آخرالزمانی، همون فضای شهری ترسناک رو از درون بازنویسی میکنه و به جای تثبیت سفیدبودگی، سعی میکنه مردانگی سیاه رو دربرابر تغییرات خشونت بار دهه ی 1960 بازتعریف کنه. 
فیگور مرد سفید تنها در شهر، نه فقط یک تیپ ادبی یا سینمایی، بلکه ابزاری برای فهم سیاست های نژاد و جنسیت در آمریکاست. در این دوره، ادبیات و سینما درگیر تثبیت سفیدبودگی و بازتعریف مردانگی سیاه بودن. 
از جمله ویژگی های سازنده ی تاف گای یا مرد خشن و تنها، مردانگی، سفید بودگی و انزوای شهری هست. این سه ویژگی همواره در معرض تهدید و بازسازی هستن و نتیجه اش مهم ترین خصیصه ی تاف گای هست یعنی انزوای بنیادین. 
این شخصیت از زن، خانواده، شبکه ی اجتماعی، جامعه، کسب و کار یا حتی کشور فاصله میگیره. همین جدایی با وجود امتیازهای ظاهری مثل سفید بودن یا مرد بودن، فرد رو به یک یاغی اجتماعی تبدیل میکنه. 
رابرت اسکلا در تحلیلش میگه که از اواخر دهه ی 1920، کابوی اسطوره ای قرن نوزدهم جای خودش رو به پسر شهری داد، تیپی که در قالب گانگستر، بوکسور یا خبرنگار خیابانی در فیلم ها ظاهر شد و به دست بازیگرهایی مثل جیمز کانگنی، هامفری بوگارت و جان گارفیلد تجسم پیدا کردن. 
چندلر خودش رو شوالیه ای میبینه که ارزش های شوالیه گریش دیگه جایی در جهان ندارن. در دهه ی 1950، مارلو به نظر میرسه یک یادگار از گذشته باشه اما برخلاف کابوی، همچنان در شهر مدرن کار و زندگی میکنه. شهر اون رو تغییر میده حتی اگر خودش نخواد بپذیره. 
قهرمان های گذشته، آزادی رو در طبیعت یا بیابان پیدا میکردن اما تاف گای در شهر مدرن هیچ آزادی ای پیدا نمیکنه و حتی دنبالش هم نیست چون دیگه همچین امکانی وجود نداره. 
تاف گای برخلاف کابوی یا قهرمانان فردگرای گذشته، یک فیگور مدرن شهریه یعنی مرد سفید تنها که در شهر پر از فساد و تغییر زندگی میکنه؛ بدون اینکه امیدی به آزادی و رهایی داشته باشه. اون همزمان یادگار گذشته و محصول مدرنیته است و همین تناقض، هسته ی بحران مردانگی سفید در ادبیات و فیلم نوآر رو شکل میده. 
تاف گای نه فقط در خیابان های پر از جنابت و فساد گرفتاره بلکه در ذهن و بدن خودش هم به دام افتاده. میل به تخطی و لذت از قانون شکنی، خودش بخشی از این دامه. 
ادبیات هاردبویل تلاش میکنه یک نظم مردانه ی مختل شده رو دوباره تایید کنه. شخصیت ها دنبال قدرت و سلطه هستن اما این میل به قدرت همیشه در متن ها زیر سوال میره و بی ثبات میمونه. 
مردانگی در این آثار نیازمند بازسازی مداوم هستن و قهرمان ها بارها بیهوش، شکست خورده یا از کنترل خارج میشن درحالیکه باید سختی و خودانضباطی رو حفظ کنن.
بیشتر نقدهای جنسیتی روی نقش زن اغواگر متمرکز بودن و مردانگی رو بدیهی و طبیعی فرض کردن. در نتیجه مردانگی کمتر به طور مستقل بررسی شده و بیشتر در نسبت با زن اغواگر دیده شده. 
این تصویر معمولا به سختی و تنهایی تاف گای تقلیل داده میشه یعنی مردی با شوخی های آماده و مشت های حاضر برای خشونت. این برداشت بیشتر از فیلم های نوآر اقتباسی ناشی میشه. ادبیات هاردبویل جنسیت رو از طریق دوگانه ها بازنمایی میکنه مثل کارآگاه خصوصی و زن اغواگریا مرد ساده لوح کشیده شده به جنایت و زن اغواگر. 
مردانگی در ادبیات هاردبویل نه یک امر ثابت، بلکه یک هویت شکننده و نیازمند بازسازی مداوم هست. این آثار نشون میدن که قهرمان های مرد سفید، با وجود ظاهر سخت و مستقل، درونا پر از تناقض، ضعف و ترس هستن. در عین حال، ساختارهای دوتایی جنسیتی به عنوان ابزار اصلی تثبیت این مردانگی عمل میکنن.

جمع بندی
کتاب ابوت نشون میده که تاف گای نه یک قهرمان ثابت بلکه یک هویت متناقض و شکننده است که مدام باید بازسازی بشه. این فیگور همزمان بازتاب اضطراب های اجتماعی و ابزاری برای تثبیت سفیدبودگی و مردانگی در فرهنگ آمریکاست.