سریال Succession یک درام تلویزیونی آمریکایی هست که توسط جسی آرمسترانگ ساخته شده و داستانش درمورد خانواده ای ثروتمنده که مالک یک امپراتوری رسانه ای و سرگرمی جهانی هستن. 
لوگان روی، پیرمرد قدرتمند و پرنفوذ خانواده، دنبال تعیین جانشین برای هدایت شرکته. این موضوع، رقابتی شدید و اغلب بی رحمانه بین چهار بچه اش به وجود میاره. 
کندال، پسر بزرگ، به طور رسمی ولی ناموفق تلاش میکنه تا شایستگی خودش رو اثبات کنه. رومن، پسر جوانتر، باهوش اما بی مسئولیته و رفتارهای کودکانه داره. شایو، دختر خانواده، سعی میکنه از دنیای کسب و کار خانواده فاصله بگیره اما ناخواسته به سمتش کشیده میشه و کانر، پسر بزرگ از ازدواج اول لوگان که به طور حاشیه ای درگیر کسب و کار هست. 
این سریال به خاطر نوشته و دیالوگ های زیرکانه، شخصیت پردازی پیچیده و نقد موضوعاتی مثل قدرت، ثروت و خانواده تحسین شده. این سریال در 4 فصل و در مجموع 39 اپیزود تولید شده و فصل آخرش در سال 2023 منتشر شد و تونسته جایزه ی امی برای سریال درام برجسته، جایزه ی گلدن گلوب برای بهترین سریال درام و جوایز متعدد برای بازیگران، نویسندگی و کارگردانی رو به دست بیاره. 
 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

به لحاظ ملیت، این سریال رو میشه آمریکایی و بریتانیایی دونست چون ایده ی اولیه، توسط جسی آرمسترانگ، نویسنده و تهیه کننده ی بریتانیایی شکل گرفته و شبکه ی سازنده و پخش کننده ی اصلیش، HBO هست که یک شبکه ی معروف آمریکاییه. فیلمبرداریش عمدتا در نیویورک انجام شده و بسیاری از بازیگرهای اصلی، ملیت بریتانیایی و استرالیایی دارن اما در نقش های آمریکایی ظاهر میشن. 
طنز این سریال از نوع کمدی سیاه و بسیار کنایه آمیز، تلخ و مبتنی بر دیالوگه. این طنز از موقعیت های ناگوار، تحقیر شخصیت ها، فحش های خلاقانه و جواب های نیش دارشون درست میشه. خنده دار بودن همچین سناریوهایی معمولا از جایی میاد که شما به عنوان بیننده از ضعف، حرص و ناتوانی این افراد فوق ثروتمند در برقراری روابط انسانی شوکه یا متعجب میشید. به عبارت دیگه، باید شخصیت ها رو شناخت تا طنز عمیق تر درون سناریو رو درک کرد. ممکنه در ابتدا بیشتر حالتی عجیب، ناراحت کننده یا حتی خسته کننده باشه. مثلا اگر فقط قسمت اول رو ببینید، به احتمال زیاد مثل من فکر میکنید که کار خیلی لوس و بی مزه ایه و زیادی بزرگ شده. 
خیلی از طرفدارهای سریال عقیده دارن که برای لذت بردن ازش باید حداقل 3 تا 4 اپیزود اول رو دید و با دنیای سریال خو گرفت. 
استقبال عمومی و منتقدها از این سریال به طور کلی خیلی استثنایی و خوب بوده. 
هشدار: ادامه ی این مطلب میتونه داستان سریال رو لو بده. 
لوگان روی، پدر سالخورده و بیرحم و خودکامه ی خانواده، که سلامتش رو به افول هست، باید تصمیم بگیره که چه کسی امپراتوری چند میلیارد دلاریش رو بعد از مرگش هدایت کنه. همین سوال ساده، رقابتی مرگبار، پر از خیانت، توطئه و بازی های روانی رو بین چهار بچه اش و اطرافیانش به وجود میاره. کندال روی، ظاهرا جانشین منتخب هست و بیشتری تلاش رو برای راضی کردن پدر و به دست آوردن قدرت میکنه اما با مشکلات مرتبط با اعتیاد، عدم اعتماد به نفس و اشتباهات استراتژیک رنج میبره. اون همیشه یک قدم با رسیدن به قدرت فاصله داره اما به طرز تراژیکی خودش رو نابود میکنه. 
رومن روی ظاهرا باهوش اما ساده لوحه و با طنزی گزنده و رفتار کودکانه، عمق آسیب پذیری و نیاز شدید به دریافت تایید از پدر رو پنهان میکنه. در ابتدا غیر جدی به نظر میرسه اما به تدریج، هوش تجاری و میل به قدرت، درونش بیدار میشه. 
لوگان با روش عشق مشروط و تقسیم و حکومت، بچه ها رو در حالت دائمی رقابت و عدم امنیت نگه میداره. تمام حرکات بچه ها، جوابی به زخم های ناشی از این رابطه است. سریال به وضوح نشون میده که چطور حرص قدرت، اخلاق، روابط و حتی هویت افراد رو فرسوده میکنه. شخصیت ها به طور دائم در حال معامله ی شرافت خودشون برای رسیدن به قدرت هستن. 
بچه ها گاها علیه پدرشون با هم متحد میشن و گاها برای جلب نظرش، همدیگه رو خورد میکنن. با وجود داشتن ثروت، شخصیت ها عمیقا ناراضی، تنها و محبوس در حباب ثروت خودشون هستن. اونها نمی تونن روابط واقعی داشته باشن و همیشه در ترس از دست دادن دارایی های خودشون زندگی میکنن. 
شرکت این خانواده که بخش بزرگی از اون شامل شبکه های خبری میشه، کارهای کثیف زیادی انجام میده و کارش درست کردن اخبار جعلی، دامن زدن به پوپولیسم و فساد در رسانه است. 
برای بعضی مخاطب ها، دنبال کردن داستان افراد آسیب دیده که هیچ نقطه ی روشنی ندارن، خسته کننده یا ناراحت کننده است. این سوال مطرح میشه که چرا باید برای سرنوشت افرادی که عمیقا منفور هستن دل بسوزونیم؟ 
اما طرفدارا همین فقدان شخصیت قهرمان رو دلیلی بر واقع گرایی سریال میدونن. قدرت و ثروت افراطی، اغلب انسان ها رو فاسد میکنه و سریال قصد نداره قهرمان سازی کنه و بیشتر دنبال نشانه شناسی یک بیماری اجتماعی هست. 
طنز سریال کاملا سیاه، کنایه آمیز و مبتنی بر تحقیره. دیالوگ ها خیلی سریع، پر از اصطلاحات تجاری و گاها نامفهومه. این سبک طنز، برای همه جذاب نیست و بعضی ها اون رو غیرطبیعی میدونن. اما از طرفی همین دیالوگ ها و لحن به عنوان هویت منحصر به فرد سریال شناخته شده و طرفدارا عقیده دارن که ادبیات این طبقه ی خاص از قدرت و ثروت رو نشون میده. 
درام سریال عمدتا از طریق گفت و گو، جلسه های هیئت مدیره، تماس های تلفنی و مکالمات خصوصی پیش میره. مخاطب هایی که دنبال تحرک فیزیکی، تعقیب و گریز یا صحنه های دراماتیک پرتنش هستن، ممکنه حوصله شون سر بره. اوج های سریال اغلب یک نگاه، یک دیالوگ یا یک تصمیم تجاریه. 
داستان تقریبا حول محور یک خانواده ی فوق ثروتمند، سفیدپوست و افراد نزدیک بهشون میچرخه. شخصیت های غیرسفیدپوست یا از طبقه های دیگه، نقش های حاشیه ای دارن. بعضی ها این تصویر رو فاقد تنوع و بازتولید همون داستان های نخبه گرایانه میدونن. سریال دنیایی رو نشون میده که ازنظر نژادی و طبقاتی، بسیار بسته است. 
شخصیت ها اغلب در یک چرخه ی معیوب گرفتار هستن؛ قربانی شدن به دست پدر، توطئه، اتحاد موقت، خیانت، شکست و برگشت به نقطه ی شروع. پیشرفت واقعی در شخصیت ها یا داستان اتفاق نمی افته و این چرخه بعد از چند فصل، قابل پیش بینی میشه. 
ولی طرفدارها همینو هم دوست دارن و عقیده دارن این تکرار، جوهر تراژیک داستانه. شخصیت ها نمیتونن از دام روابط سمی خانوادگی خارج بشن و این بیچارگی روانیشون هست که نقطه ی مرکزی سریاله. یعنی انگار که مخاطبا از دیدن فلاکت افرادی که ثروت دارن لذت میبرن، شاید چون خودشون هرگز نمی تونن چنین ثروتی رو تجربه کنن. 
پایان سریال، برای بعضی ها باز، ضدحال و یا بیش از حد تحت تاثیر یک اتفاق غیرمنتظره بود. پایان سریال، شاید بیش از حد تحت تاثیر یک تصمیم شخصی باشه و بعضی از رشته های داستانی رو کامل نمیبنده.

چرا دیدن دعوای مداوم کفتارها باید جذاب باشه؟ 
ما شاهد سقوط افرادی هستیم که ازنظر قدرت و ثروت در اوج جامعه قرار دارن. این حس نهفته ی شادی از بدبختی بقیه، بخصوص افرادی که ظاهرا همه چیز دارن، یک جاذبه ی روانشناختی قدرتمنده. ما از دیدن اینکه ثروت و قدرت، اونها رو شادتر یا بهتر نکرده، بلکه برعکس، تباهشون کرده، یک نوع رضایت تلخ میگیریم. 
سریال مثل یک آینه ی کج نما اما قابل تشخیص از دنیای واقعی عمل میکنه. این کفتارها، کارکرد اغراق شده ای از مکانیزم های قدرت در خانواده های سلطنتی، شرکت های بزرگ، رسانه ها و حتی سیاست هستن. تماشای این افراد مثل کالبدشکافی یک نمونه ی آزمایشگاهی از فساده. ما از فاصله ی امن خودمون، مکانیسم های بیماری زای قدرت رو میبینیم که در زندگی واقعی، پشت پرده های لوکس و دیپلماتی قایم شدن. 
درحالیکه شخصیت ها منفی هستن اما فاقد ریا و تظاهر به فضیلت های اخلاقی هستن. اونها صادقانه حریص، خودخواه و بی رحمن. این صداقت در شر، جذابیتی عجیب داره. در دنیای که پر از آدماییه که ادای یک فرد خوب رو درمیارن، دیدن افرادی که بدی خودشون رو بدون عذرخواهی قبول میکنن، نوعی طراوت تلخ داره. اونها "نقش" بازی نمیکنن بلکه خود "بازی کثیف" هستن. 
مهم نتیجه ی دعوا نیست بلکه شیوه ی دعواست. جذابیت در دیالوگ های مرگبار، کنایه های هوشمندانه، تاکتیک های پیچیده ی توطئه و بازی های روانی عجیبه. مثل تماشای یک مسابقه ی شطرنج بین استادها در سطحی بسیار بالاست، حتی اگر همه ی مهره ها سیاه باشن، فرم بر محتوا غالبه. 
سریال به ما نشون میده که هرکدوم از این کفتارها، در اصل یک کودک عمیقا زخم خورده هستن که در جست و جوی محبتی میگردن که هرگز از پدر سمی خودشون دریافت نکردن. لوگان روی، بچه ها رو به هیولا تبدیل کرده. به این ترتیب، در زیر این لایه ی حرص و خشونت، یک تراژدی خانوادگی وجود داره که شخصیت ها رو از تک بعدی از منفی جدا میکنه. ما از اونها متنفریم، اما گهگاه براشون متاسف  هم میشیم. این کشمکش عاطفی میتونه برای بعضی از بیننده ها جذاب باشه.

هشدار: ادامه ی این مطلب میتونه پایان سریال رو لو بده.

پایان داستان، لزوما تصویری از پیروزی نیست بلکه یک تسویه حساب تراژیک و نهایی رو درون خودش داره. تمام فصل چهارم حول فروش شرکت به سرمایه دار فناوری اسکاندیناویایی، لوکاس ماتسون میچرخه. بچه های روی، یعنی کندال، رومن و شایو، درنهایت متحد میشن تا جلوی این فروش رو بگیرن و خودشون کنترل شرکت رو به دست داشته باشن. در لحظه ای حیاتی در جلسه ی هیئت مدیره، رای لازم رو برای لغو فروش میارن. 
اما این اتحاد شکننده، درست در آستانه ی پیروزی، به خاطر قدیمی ترین زخمشون یعنی رقابت برای دریافت تایید پدر و نقش کندال، از هم میپاشه. 
در دفتر کنفرانس، بعد از رای آوردن، بچه ها درباره ی این که کی باید رئیس اجرایی جدید بشه بحث میکنن. کندال مصرانه ادعای این مقام رو داره و میگه این تنها چیزیه که همیشه میخواسته و براش ساخته شده. شایو و رومن درابتدا باهاش همراه میشن اما به تدریج تردید میکنن. 
رومن درنهایت میگه که هیچکدومشون برای این نقش ساخته نشدن و شرکت باید فروخته بشه. شایو که همسرش تام رو به عنوان گزینه ی سازش ماتسون برای مدیر اجرایی میدونه، ناگهان به کندال پشت میکنه و میگه فکر نمیکنه اون بتونه این کار رو انجام بده. 
شایو در لحظه ی محوری میگه که نمیتونه با قتل غیر عمدی که کندال در یک حادثه در فصل 1 مرتکب شد، یعنی مرگ پیشخدمت در عروسی کنار بیاد. و این حادثه رو نه از روی اخلاق، بلکه به عنوان ضربه ای کشنده در مبارزه ی قدرت به کار میبره. 
کندال با از دست دادن حمایت خواهر و برادرش، کاملا ویران میشه. صحنه ی پایانی، اون رو درحالیکه تنها روی یک نیمکت در پارک نشسته، با نگاهی خالی و از هم گسسته نشون میده. اون تمام هویت خودش رو از دست داده و به یک مرد پوچ تبدیل شده. 
رومن هم شکست میخوره اما ظاهرا این شکست رو میپذیره. در پایان، اون رو در یک بار میبینیم که مارتینی میخوره و تقریبا با آرامشی تلخ میخنده. سرانجام قبول میکنه که روی هرگز پدرش نبوده و نخواهد بود. 
شایو در ظاهر برنده به نظر میرسه چون همسرش تام وامجس به عنوان مدیر اجرایی عروسکی شرکت تحت مالکیت ماتسون منصوب میشه اما هزینه ی این پیروزی خیلی سنگینه چون برادرهاش رو برای همیشه از دست داده و حالا باید در ازدواجی سرد و مبتنی بر معامله، نقش همسر مدیرعامل رو بازی کنه. قدرتش غیرمستقیم و وابسته به یک مرد هست و پیروزی پوچ و تلخی رو به دست آورده. 
تام وامجس، فرد پیروز غیرمنتظره ی ماجراست و تا قبل از این اتفاقات هم همیشه یک مرد قابل استفاده به نظر میرسید. به لطف انعطاف پذیری، فرصت طلبی و رابطه اش با شایو، به جانشین نهایی لوگان روی تبدیل میشه که البته نه به عنوان مالک بلکه به عنوان کارمند ارشدی که باید به ارباب جدید یعنی ماتسون، گزارش بده. اون دقیقا به خاطر اینکه هیچوقت تهدیدی واقعی نبوده انتخاب شد. 
سایه ی لوگان روی بر کل این پایان بندی حاکم هست. درنهایت هیچکدوم از بچه هاش جانشین واقعیش نشدن، امپراتوریش فروخته شد و میراثش نابود شد. 
پایان داستان، یک ضد پایان کلاسیکه که بر چند درونمایه ی اصلی تاکید میکنه. لوگان جوری سمی بود که همه ی وارثان طبیعیش رو نابود کرد و هیچ کدوم از بچه هاش شایسته یا قادر به برداشتن تاجش نبودن. اتحادشون به خاطر حرص فردی و زخم های بچگی، محکوم به شکست بود. اونها نمی تونستن قدرت رو به طور مساوی تقسیم کنن. 
در نبرد کفتارها، گاهی یک چاپلوس فرصت طلب مثل تام پیروز میشه، نه قوی ترین کفتار. هدف نهایی، هیچ کدوم از شخصیت ها رو به جایی نبرد. 
تام وامجس یکی از پیچیده ترین، منفورترین و درنهایت پیروزترین شخصیت این سریاله. اون از یک خانواده ی متوسط در مینهسوتا میاد و در مقابل خانواده ی اشرافی و ثروتمند روی، یک تازه وارد یا حتی یک غریبه ی گرسنه محسوب میشه که همیشه احساس میکنه به گردپاشون هم نمیرسه. 
تام ابتدا رئیس بخش پارک های موضوعی و سرگرمی شرکته و بعدا به سمت رئیس شبکه ی خبری جنجالی ATN منصوب میشه. با شایو روی ازدواج میکنه و از ابتدا مشخص میشه که این ازدواج بیشتر یک معامله است. تام به دنبال ورود به خاندان روی و کسب قدرت و شایو دنبال یک شوهر مطیع و قابل کنترله که همزمان پناهگاهی خارج از جنگ های خانوادگی باشه. 
تام استاد چاپلوسی آشکار و تحقیر شدن با لبخنده. دائما سعی میکنه با انجام کارهای خفت بار مثل پیشنهاد برده ی شخصی بودن برای لوگان، یا تحمل موقعیت هایی مثل یک بازی تحقیرآمیز، توجه و ترفیع بگیره. 
اون عمیقا از پایین تر بودنش آگاهه و این رو با تظاهر به اطمینان و خرج کردن پول های بادآورده مثل کت و شلوارهای گران قیمت و عجیب، جبران میکنه و همیشه ترس از کنار گذاشته شدن داره. 
برخلاف بچه های روی که غرور و هویتشون با اسم خانوادگیشون گره خورده، تام هیچ غرور ذاتی نداره. میتونه به راحتی، موضع، اخلاق و وفاداریش رو عوض کنه که این نقطه ضعف ظاهری، درنهایت به بزرگترین نقطه قوتش تبدیل میشه. 
رابطه ی تام با شایو پر از تحقیر، بی احترامی و معامله است. تام اغلب قربانی بدخلقی و بی وفایی شایو میشه اما به خاطر وابستگی به قدرت خانواده اش، اون رو تحمل میکنه. 
تام همیشه در حاشیه ی جنگ اصلی بین بچه ها و لوگان هست اما دو حرکت استراتژیک بزرگ انجام داد. در پایان فصل 3، تام قبل از همه به لوگان درمورد نقشه ی بچه ها برای متوقف کردنش خبر میده. این خیانت، موضع تام رو به طور جدی تغییر داد و باعث شد لوگان بهش به عنوان یک متحد مفید نگاه کنه.
در فصل 4، تام به ماتسون یا همون سرمایه دار خریدار، نزدیک شد و خودش رو به عنوان یک کارمند وفادار و قابل انعطاف نشون داد که میتونه بعد از خرید، شرکت رو مدیریت کنه. 
در پایان سریال، بعد از فروش شرکت، لوکاس ماتسون، تام وامجس رو به عنوان مدیرعامل اجرایی جدید شرکت انتخاب میکنه چون همون طور که گفته شد، تام تهدید کننده نیست و مالکیت ماتسون رو به چالش نمیکشه، انعطاف پذیر و مفیده و به اندازه ی کافی به خاندان روی نزدیک هست و در عین حال، بهشون وابسته نیست. 
تام تجسم این حقیقته که در دنیای سرمایه داری شرکتی، غالبا نه باهوش ترین، نه قدرتمند ترین و نه شرورترین فرد برنده میشه بلکه فرصت طلبی که غرور نداره و بهتر از همه خودش رو با ارباب های جدید تطبیق میده، پیروز میشه. تام ضد قهرمانی هست که درنهایت تاج رو به دست میاره اما با هزینه ی تبدیل شدن به یک عروسک خیمه شب بازی برای مالکی جدید و از دست دادن بقایای عزت نفسش. درواقع تام از بچه های روی، سود بیشتری میبره اما این سود با یک معامله ی فاوستی یا اصطلاحا فروش روح به دست اومده.

بازی وحشتناک جزمی استرانگ 
جرمی استرانگ نقش زیادی توی این سریال داره. اون به طرز آزاردهنده ای مضطرب، مصنوعی، حق به جانب و ازنظر عاطفی، نابالغه. 
کندال و استرانگ، دائما در حال نقش بازی کردن هستن. اون سعی میکنه نقشی که فکر میکنه یک سرمایه دار قدرتمند یا پسر پدر باید باشه رو اجرا کنه و این کار باعث میشه حرکات، لحن و حتی راه رفتنش غیر طبیعی، خشک و مثل یک روبات به نظر برسه که خب بعضیا عقیده دارن این تصنع، کاملا عمدیه. 
اون از اینکه چقدر مصنوعی، نیازمند و ترسیده به نظر میرسه، کاملا بی خبره. این تضاد بین خودپنداره اش و واقعیت، میتونه برای بیننده، غیر قابل تحمل باشه. 
برخلاف خیلی از ضدقهرمان های جذاب، کندال کاریزمای سنتی رو نداره. اون جذاب، باهوش یا خوش صحبت نیست. شکست هاش هم ترحم برانگیز نیستن چون خودش باعث این اتفاقات میشه. 
اکثر منتقدها و اهالی سینما، بازی استرانگ رو استثنایی و لایق تمام جوایزش میدونن اما دلیلشون این نیست که یک شخصیت دوست داشتنی میسازه بلکه چون یک مطالعه ی موردی روانشناختی ارائه میده. تمام لرزش لب، نگاه های خالی، تلاش برای به کار بردن اصطلاحات عامیانه که همیشه هم اشتباه هستن و ژست های ناموزون، باعث شدن که منتقدها به همچین نتیجه ای برسن. 
به شخصه عقیده دارم که بازی استرانگ کلا چیز بدیه و وقتی کمدی بازی میکنه، نمیدونی چون بازیش بده اینقدر احمق به نظر میرسه یا سعی داره ادای احمقا رو دربیاره. اون اصلا نمی تونه جدی به نظر برسه و بازیش تک بعدی و افتضاحه. 
درواقع یک ابهام آزاردهنده وجود داره؛ آیا این بازیگر، کنترل کاملی روی نقش خودش داره و عمدا این ناشی گری رو خلق میکنه یا خود بازیگر، توانایی بیشتری نداره؟ و وقتی بازی استرانگ در آثار دیگه ای رو دیده باشید، درمورد جواب این سوال، میتونید به تردید بیوفتید. 
اگه قرار باشه دائم از خودمون بپرسیم: آیا این خواسته ی کارگردان بوده؟ یعنی بازیگر در انتقال قصدش شکست خورده. 
کندال باید در لحظه های خاصی مثل رهبری یک معامله یا رو به رو شدن با پدر، تهدید کننده، قاطع یا حداقل باورپذیر باشه تا درگیری دراماتیک معنا پیدا کنه. اگر بازیگر نتونه این انتقال از احمق مضطرب به تهدید جدی رو انجام بده، کل قوس تراژیک شخصیت از بین میره و ما صرفا شاهد یه آدم فیک هستیم که ادای رئیس بودن رو درمیاره. 
در دنیای نقد حرفه ای، اکثریت قریب به اتفاق تحلیلگرها، بازی استرانگ رو نابغه وار، دقیق و لایه لایه میدونن و عقیده دارن که در بازی استرانگ، نوعی ژرفا و کنترل عمدی وجود داره.


جمع بندی
این سریال با وجود تحسین گسترده، از طرف بعضی منتقدها و مخاطب ها هم انتقاد منفی دریافت کرده. این انتقادها عمدتا به ذائقه، سبک و انتخاب های هنری سریال مربوط میشه و لزوما درمورد کیفیت اجرایی صحبت نمیکنن. 
ازجمله مهم ترین انتقادها اینه که شخصیت های منفور و فاقد قابلیت همزادپنداری رو در سراسر این سریال شاهد هستیم. تقریبا هیچ شخصیت خوب و قابل اتکایی در داستان وجود نداره. همه ی شخصیت ها خودخواه، فاسد یا عمیقا آسیب دیده هستن.