معرفی و بررسی فیلم Eye Wide Shut 1999
22 اردیبهشت · · خواندن 10 دقیقه
استنلی کوبریک، درست چند روز قبل از اکران این فیلم که درواقع آخرین فیلمش به حساب میاد مرد و گفته میشه که 20 دقیقه از نسخه ی نهایی فیلم، بعد از مرگش حذف شد و هنوز هم شایعاتی درباره ی دلیلش وجود داره.

کوبریک سالها از هالیوود فاصله گرفت و در منطقه ای آرام در هرتفوردشر انگلستان زندگی کرد و خونه اش عملا تبدیل به استودیوی شخصیش شد.
این فیلم با بازی تام کروز و نیکول کیدمن شناخته میشه و هنوز هم گاها درموردش صحبت هایی مطرح هست و جزو کارای فراموش نشدنی به حساب میاد.
هیچ نسخه ی رسمی ای از 20 دقیقه ی حذف شده وجود نداره ولی روایت هایی هست که این حذف ها صرفا مربوط به مسائل فنی نیستن و جنبه ی سیاسی و نمادین دارن.
بقیه در ادامهی مطلب。.゚+ ⟵(。・ω・)
بخشی از این موضوع به افشای آیین های نخبگان جهانی برمیگرده یعنی بخش هایی از فیلم که مربوط به مراسم ماسکدار و تشریفات مخفی بود، به گفته ی بعضی منابع، بیش از حد واقعی و افشاگرانه بودن با این وجود، میتونه صرفا جنبه ی خودنمایانه هم داشته باشه، یعنی با یه جور شایعه ی دروغین یا قلدری هنری، یک ساز و کار مخفی سعی کنه قدرت خودش رو به رخ بکشه.
گفته میشه که کوبریک با دقت وسواس گونه ای این صحنه ها رو طراحی کرده بود تا ساختار قدرت، تمایلات سرکوب شده و کنترل اجتماعی رو نقد کنه. بعضی ها عقیده دارن که حذف این بخش ها به خاطر فشار نهادهای قدرتمند بوده که نمیخواستن تصویرشون در آینه ی کوبریک دیده بشه.
بعضی از شایعات به صحنه های جنسی و روانی شدید اشاره دارن یعنی گفته میشه نسخه ی اولیه شامل صحنه هایی با بار روانی و جنسی بسیار بالا بوده که حتی برای استانداردهای کوبریک هم مرز شکننده ای داشته و کمپانی برادران وارنر، بعد از مرگ کوبریک، برای دریافت درجه ی R، بعضی از صحنه ها رو با تکنیک های دیجیتال، تار یا حذف کرد.
همچنین بعضیا این حذف رو به تغییر در پایان بندی و پیام نهایی فیلم ربط میدن. بعضی از طرفدارا عقیده دارن که پایان فیلم در نسخه ی اصلی، بیشتر تلخ، فلسفی و آشفته بوده ولی نسخه ی نهایی با دیالوگ "فکر میکنم باید یه کاری کنیم... سک،س کنیم." تموم میشه و به نظر بعضی ها سطحی تر از چیزی هست که کوبریک درنظر داشته.
چون این فیلم به خودی خود درباره ی رازهای ناگفته و خودسانسوری هست، حذف بخش هایی از فیلم، خود فیلم رو تبدیل به نسخه ای از همون چیزی میکنه که در حال نقد شدنه و این بخش حذف شده میتونه میتونه اصلا وجود خارجی نداشته باشه.

این فیلم که در وب فارسی با عنوان چشمان کاملا بسته شناخته میشه، به لحاظ مالی به موفقیت خوبی رسید، هرچند که این موفقیت درحد بلاک باسترهای اکشن نبود ولی واقعا فراتر از انتظار برای یک فیلم روانشناختی و فلسفی هست و شاید دلیلش به این برمیگرده که روی موضوعی دست گذاشته که حداقل یکبار، ذهن هر آدمی رو به خودش مشغول کرده.
سینما به جای ما خیالپردازی میکنه و پیامد واکنش های مختلف به یک چالش رو شبیه سازی میکنه و از این بابت، میتونه نوعی سایه ی امن رو برای افکار آشفته ی بشر امروزی ایجاد کنه.
این فیلم بیشتر از دوبرابر هزینه ی ساختش، تونسته بفروشه. همچنین باید توجه داشت که فیلم بعد از مرگ کوبریک اکران شد و همین باعث شد توجه رسانه ها و مخاطبا بیشتر بشه. تام کروز و نیکول کیدمن، در اون زمان در اوج شهرت بودن و وجودشون در یک فیلم، به خودی خود میتونست تاثیر زیادی روی میزان دیده شدنش بذاره.
به شکل قابل انتظاری، فیلم با چشمان بسته تونست در اروپا، استقبال بیشتری دریافت کنه چون مخاطب های اروپایی با فضای روانشناختی و نمادین فیلم ارتباط گرفتن.
هرچند این فیلم در ژانر ترسناک قرار نمیگیره ولی این موضوع که نوعی بار روانی و صحنه پردازی های نسبتا دلهره آوری داره غیر قابل انکاره. این فیلم گاها شبیه کابوس دیدن در بیداری جلوه میکنه و ترسش از جنس چیزهایی هست که مبهم و غیر قابل توصیف هستن.
داستان درمورد دکتر بیل هارفورد با بازی تام کروز هست که یه پزشک خوش ظاهر نیویورکیه و بعد از اعتراف همسرش آلیس، درباره ی خیالات جنسیش، دچار شوک روانی و بحران هویت میشه. آلیس با بازی نیکول کیدمن، درمورد فانتزیش با یک افسر نیروی دریایی صحبت میکنه. این اعتراف، بیل رو به سفری شبانه در شهر میکشونه و باعث میشه در موقعیت های مختلفی منجمله یک دنیای مخفی و آیینی و ترسناک قرار میده.
در مسیر، بیل با آدم هایی رو به رو میشه که هرکدوم نمادی از وسوسه، قدرت یا سرکوب هستن. مثلا یک دوست پیانیست که از مهمونی های مختلف خبر داره یا یک فروشنده ی لباس که درگیر روابط پنهانی هست و نهایتا یک مراسم بالماسکه ی مخفی با ماسک، لباس رسمی و آیین هایی که بیشتر شبیه کابوس هستن و فضای فیلم رو از دنیای واقعی، جدا میکنن.
بیل با رمز عبور وارد این مراسم میشه ولی چون رمز عبور دوم رو نمیدونه، لو میره. در لحظه ای که باید مجازات بشه، زنی نقابدار حاضر میشه تا بهش جای قربانی بشه. بیل از مراسم فرار میکنه اما سایه ی اون شب، تا آخر فیلم دنبالش میاد و حس تهدید، ترس و پرسش هایی درباره ی خودش، همسرش و دنیایی که فکر میکرد میشناسه، دنبالش میکنه.
مضمون اصلی فیلم، بیشتر مرتبط با حس هویت و مفهوم نقاب هست و همچنین درمورد سرکوب امیال و ناخودآگاه انسان، سوالات مهمی رو مطرح میکنه.

بخش طنز ماجرا که بهش اشاره نمیشه اینه که آقای دکتر، صرفا بابت اینکه زنش گفت فانتزی خاصی داره دچار فروپاشی روانی شده.
ایده نوعی حماقت رو درون خودش داره ولی این موضوع، در اتمسفر جدی و بعضا دلهره آور فیلم حل میشه.
بیل با اون ظاهر مرتب و اعتماد به نفس پزشکی، وقتی آلیس فقط یه فانتزی جنسی قدیمی رو باهاش درمیون میذاره، انگار تمام ستون های هویتش میلرزه. نه لزوما بابت اینکه خیانتی اتفاق افتاده بلکه چون فهمیده کنترل ذهنی ای که فکر میکرد داره، یه توهم بوده.
بیل احتمالا فکر میکرد همسرش امن ترین نقطه ی جهانش هست و حالا میفهمه که حتی در خیال، اون فرد میونه به موجود دیگه ای فکر کنه. چون اون خیال، نه فقط میل جنسی، بلکه قدرت انتخاب زن رو نشون میده و بیل که همیشه در نقش مردی که میدونه، زندگی کرده، حالا با چیزی رو به رو شده که نمیدونه و اون اعتراف، مثل یه در باز شده به دنیایی که بیل هیچ وقت ندیده بود. و همین باعث میشه شبانه راه بیوفته و دنبال چیزی که نمیفهمه بگرده.
آلیس فانتزی خودش رو در یکی از صحنه های کلیدی فیلم با لحنی آروم ولی بسیار تکاندهنده بیان میکنه. آلیس به بیل میگه یکبار، وقتی با هم در سفر بودن، در هتل، افسر نیروی دریایی ای رو دیده که فقط برای چند لحظه بهش نگاه کرده.
و در همون لحظه، با اینکه عاشق بیل بوده و هیچوقت خیانت کرده، اما تمام وجودش رو میل به اون مرد گرفته.
اون شب، در ذهنش تصور کرده که بیل رو ترک میکنه، با اون مرد میره و همه چیز رو رها میکنه؛ این خیال، اون قدر واقعی بوده که حتی بدنش واکنش نشون میده.
آیا این فیلم واقعا درمورد مردی هست که براش عجیبه زنش بتونه به مرد دیگه ای هم فکر کنه؟ یا درمورد فرقه گرایی صحبت میکنه؟ فرقه و تمایلات زن، در عین بدیهی بودن، مخفی میمونن و انگار مخفی بودنشون هست که اونها رو تبدیل به ایده ای کاریزماتیک و قدرتمند میکنه.
این افکار آلیس، برای بیل به اندازه ی یک عمل فیزیکی، ناخوش آیند و ویرانگر هست. پس به عنوان یک مرد سفید پوست مرفه، برای بازسازی اقتدار از دست رفته اش به قلمرو عمل پناه میبره و وارد سفری شبانه میشه تا تجربه کنه اما درواقع میخواد کنترل از دست رفته رو با کارهایی نمایشی جبران کنه.
تمایل آلیس چون پنهان و بیان نشده بود، برای بیل به ایده ی وسوسه انگیز و تمام نشدنی تبدیل میشه. اگر آشکار بود، شاید میشد مدیریت یا قضاوتش کرد. اما پنهان بودنش، اون رو در قلمرو خیال قرار میده و بیل روی این محدوده، هیچ کنترلی نداره و براش ترسناک و به نحوی جذاب جلوه میکنه.
فرقه قدرتش دقیقا از پنهان کاری و رازداری میاد. اگر مراسمش علنی بود، جادوی خودش رو از دست میداد. قدرتش در دیده نشدن اما حس شدنه.
در پایان فیلم، آلیس با اشاره به همخوابگی میگه این رازها همیشه باقی میمونن، چه در ذهن یک فرد، چه در اتاق های دربسته ی قدرت. وظیفه ی ما این نیست که اونها رو افشا کنیم بلکه اینه که نحوه ی عملکرد این سیستم رازآلود رو درک کنیم.
دقیقا همین بخش رو میشه روی نابهنجار سناریو درنظر گرفت. افشاگری آلیس درمورد افکارش، زندگیشو به خطر میندازه ولی در پایان و تا همیشه، ما میدونیم که اون همچین افکاری داره و حتی میتونه اونها رو گسترش بده.
فیلم به طور ضمنی میگه که تمایلات نابهنجار، زیر پوست جامعه هستن و این از حماقت و بورژوا بودنه که بخوایم در مقابلشون دستپاچه بشیم. ایده ی فیلم اینه که باید با چنین جامعه ای درگیر شد و بدون نقد کردن، منفعلانه و با احترام گذاشتن به هر نوع اندیشه یا فرم فردیتی، جامعه رو پذیرفت. دوباره میرسیم به لیبرالیسم و فردگرایی افراطی و آزادی به هر قیمتی، که نه تنها ایده ی سالمی نیست بلکه میتونه بسیار آسیب زا باشه.
فیلم نوعی برهان نابهنجار یا توجیه هستی شناختی امیال سرکوب شده ارائه میده. راه حل فیلم به طور ضمنی اینه که فرد با دلهره و ترسش کنار بیاد که این بخشش میره به سمت ایده ی اگزیستانسیالیسم درحالیکه اضطراب بیل و آلیس، میتونستن با صحبت کردن درمورد مفهوم وفاداری و تعهداتی که قصد دارن دنبال کنن، اضطرابی که درمورد خیانت و ترک شدن وجود داشت رو کنار بزنن.
اما فیلم با نوع پایان بندیش انگار میگه اصلا لزومی نداره چنین اضطرابی از بین بره.
اضطراب بیل و آلیس، اضطراب وجودی یا اگزیستانسیال نیست که از مواجهه با مرگ یا آزادی مطلق ناشی بشه بلکه اضطراب اجتماعی و روانشناختی هست یعنی رس از دست دادن موقعیت، کنترل، تصویر اجتماعی و مالکیت عاطفی رو شاهد هستیم.
فیلم این اضطراب رو به عنوان سرنوشت محتوم این طبقه نشون میده. انگار اونها در قفس طلایی رفاه و قراردادهای اجتماعی اسیر شدن و اضطراب، هوای این قفس هست. نفس کشیدن در درونش ناخوش آینده اما تنها هوای ممکن به نظر میرسه.
جمله ی معروف پایانی آلیس که میگه: "فکر میکنم باید فورا یک کاری بکنیم..." نه تنها به معنی شروع گفت و گوی واقعی نیست بلکه فراخوان به یک عمله. همخوابگی در اینجا میتونه به معنی برگشت به نقش های جنسیتی آیین وار و قراردادی باشه و عملا نمیتونه پوشش عمیق به وجود اومده رو ترمیم کنه.
اونها اضطراب رو از بین نمیبرن و فقط به این توافق میرسن که در کنارش زندگی کنن. این مصالحه ای محافظه کارانه است. فیلم عمدتا امکان گفت و گوی درمان بخش رو حذف میکنه. در طول فیلم، هرنوع تلاش برای صحبت صادقانه به بن بست میخوره یا خطرناکه، مثلا تلاش بیل برای بازجویی از آلیس بعد از اعتراف اولیه، یا سوالاتش از مردم در مهمانی، باعث میشه که همه با دروغ یا طفره جواب بدن.
جمع بندی
پیام ضمنی فیلم اینه که اضطراب و بی اعتمادی، بن مایه ی ذاتی روابط در جامعه ی سرمایه داری متاخر هست. این اضطراب، محصول فردیت جداشده ای هست که در عین وابستگی اقتصادی، از هر پیوند معنوی عمیق خالی شده.
هر تلاش برای فرار از این اضطراب، فقط فرد رو بیشتر در دام سیستم میندازه و تنها راه حل، پذیرش این اضطراب به عنوان بخشی از قرارداد نانوشته ی زندگی مدرنه. یعنی باید روی حقیقتی که اعتراف آلیس آشکار کرد چشمامون رو کاملا ببندیم و به اجرای نقشمون ادامه بدیم.
پایان بندی فیلم، تلخ و غیررهایی بخشه. موسیقی آرام و چهره های خالی بیل و آلیس در فروشگاه اسباب بازی، احساس تهی شدن میشه. کوبریک جامعه ای رو نشون میده که امکان گفت و گوی اصیل و تعهد اخلاقی رو از بین برده. در همچین دنیایی، اضطراب نه موتور رشد، بلکه زندان دائمی هست.